|
|
|
|
||||||||||||||
|
ما همه از دسته میخوريم وحيد آقاجانی
در روزگاران قديم، جوانی خسته و كوفته و تشنه از پيچ و خم و سنگلاخ كورهراه خشك كوهستانی بیآب و علف و تيغ آفتاب ظهر تابستانی، به كلبهی محقر و متروكهمانندی میرسد و كوبه بر در میكوبد. دقيقهيی بعد، در نيمهباز میشود و پيرزنی فرتوت و در خود مچالهشده از پشت آن ظاهر میشود. قد را به گمان خود راست میكند و كلمات را در دهان بیدنداناش میغلتاند و با خنده فرسودهيی میپرسد: "چی میخوای جوون؟" جوانِ از نفس افتاده دهان خشكاش را به سختی میگشايد و میگويد: "ببخشيد ننه، آب دارين يه ليوان بدين؟ اين همه راه اومدم يه چشمه يا يه نهر آب نديدم." پيرزن گويی كه برای حل مسألهی غامضی از طبيعت از او ياری طلبيده باشند، با لبخند بیرنگ غرورآميزی گفت: "چرا ندارم، پسر جان! بيا تو، پسرجان، بيا تو!" جوان اميديافته جسم خشكيده از زلّ گرما را میاندازد داخل كلبه تا پيرزن با آبی گوارا عطشاش را فرو نشاند. پيرزن از كوزه نسبتا بزرگ كنج كلبه، در ليوان سفالی لبپريده و چركگرفتهيی برای جوان آبی میآورد و میدهد دست او. جوان ليوان را كه میگيرد نگاهی به دور لبپرشده و چركآلود ليوان میاندازد و در ترديد از خير آب گذشتن و رفع عطش كردن دست دست میكند تا اين كه صدای بیجان پيرزن او را به خود میآورد: "بخور جانام! آب چشمهس. همين امروز صبح آوردم نعمت خدا رو." جوان از شرم نگاه پيرزن و شدت عطش چارهيی جز نوشيدن آب نمیبيند. نگاهی دوباره به ليوان میاندازد و ناگهان فكر بكری به ذهناش میرسد: از قسمت دسته ليوان میخورم، مطمئنا از اينجا ديگر كسی آب نمیخورد. و آب را از دسته ليوان مینوشد. پيرزن كه شاهد عمل جوان بود، با هيجان و شگفتزده میگويد: "اِ، چه جالب! تو هم مثل من از دسته میخوری؟"
|
|