|
|
|
|
||||||||||||||
|
گرفتار معصومه مظفری
تلفن مدام و بیوقفه زنگ میزنه … با بیحوصلهگی دستات رو میبری طرف گوشی. به ساعتات نگاه میکنی. "صبح به اين زودی چی کار داره زنگ زده!" صدايی زنگدار و شاد: "سلام!" با تعجب: "ساعت چنده؟" "شش غروب!" در فضايی معلق سير میکنم. اين تخت هميشه من رو از اين دنيا جدا میکنه ... به موهام دست میکشم، موهايی که هيچوقت اونا رو بلند نکردم تا خاتون درازگيسوی قصه کسی نباشم ... باز تو خودم گم شدم ... گوشی رو میذارم و دو باره تو تاريکی فرو میرم. بوی تنات اتاقات رو پر کرده. پر از تاريکی، پر از تنهايی. پر از خندههای هيستريک. "حسين نخند!" و ناگهان انفجار خندهها در ذهنات. در تصويرهای خالی ذهنات و ... "به زنها اعتماد ندارم." و من به طرز عجيبی يه زنام. واقعیتر و حقيقیتر از همهی زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون میکنن. يه زن با همه جنبههای زنانه. اغواگری و فريبندهگیاش. با همهی شهوتی که زنهای ديگه تو چيزی به نام حجب و حيا پنهوناش میکنن ... "راستی يادته کی برام «اغوا: رو فرستادی؟" میدونی که دستات دعوتی برای آفريدن فريبی تازهس. وقتی با نفسهای ممتد میکشیش تو تخت و نفسای شهوتیت رو روی گردناش رها میکنی ... حالا چه کسی باور میکنه اين مار تو آستين اين بار عشق باشه؟ خودت هم باور نداری. دستات رو میکشی روی صورتات. باد خنکی میآد تو و پردهها رو میزنه کنار ... میخوای پنجره رو ببندی. "نه، قهر نکن! خواهش میکنم." و تازه میفهمی به همه جنبههای زنانهيی که داشتی میتونی يه چيز ديگه رو هم اضافه کنی. ناز کردن. میدونی که همهی اينها توهم عشقه. خودش میگه اصولا تصور هر نوع ارتباطی غيرممکنه ... "به عشق ديگه فکر نمیکنم ..." و تو پيش خودت فکر میکنی هيچ وقت عاشق نبودی. چرا، چرا بودی! وقتی به رگهای برجستهی گردن پدر فکر میکنی که چهطور میزد وقتی روی سينهش دراز کشيده بودی و لباش رو بوسيده بودی. چشماش رو بست و گفت: "خواهش میکنم من نمیتونم جلوی خودمو بگيرم. تو اين کار رو نکن!" مگه نيومده بود تو اتاقات و روی تختات ننشسته بود که بهات بگه دوستات داره ... مگه تو نگاههای عاشقانهش رو وقتی سوتينات رو میبست نديده بودی ... "پس يه چی بگو." و در حالی که لرزش انداماش رو زير پوستات حس میکردی، گفت: "عاشقاتام روژان، ولی مجبورم پدرت باشم!" حالا فکر میکنی پدر اين بار میخواد تمام تابوها را بشکنه. پنجره رو باز کنه و با چراغ روشن بگه: "پدرتام ولی میخوام عاشقات باشم." و وقتی روی سينهش دراز بکشی، به تن لختات دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنات. گرمای نفساش رو روی صورتات حس کنی و انگشتاش رو سينههات، که هنوز بعد اين همه سال کوچيکان و خوشفرم ... و تو رو ياد اولين همآغوشی میندازن. روی سينههات انگشتاش شروع میکنه به بازی کردن و صدای قلباش رو میشنوی که هی تندتر و تندتر میشه و مدام میگه: "تنات ... تنات ... دوزخی که میخوام توش گم بشم ..." و خيسی اندامات رو روی انگشتاش حس میکنی و لبات رو میبوسه و میگه: "روژان ... روژان ... دوستات دارم ..." چشماش رو آروم میبنده و کنار تن لختات به خواب میره، در حالی که سرش رو زير سينههات فرو برده و تو میتونی صدای نفسهای آروماش رو بشنوی و به اين فکر کنی كه تو اين همه سال هيچ وقت اين قدر آروم نبوده ... "ساعت شش زنگ بزن کارت دارم." مرددی که بزنی يا نه. میدونی چه اتفاقی قراره بيفته. زن. زن. زن ... مدام اين واژه میکوبه تو سرت ... زنگ میزنی، صداش میلرزه و اندام تو ... "بيا بدون پيشفرض با هم حرف بزنيم ..." میزنی. میزنه ... نفس نفس میزنه. دو باره زنگ میزنم. جسور میشی. "هر چی باشه دوسات دارم." میزنه ... "نمیتونم وقتی دوستات دارم، بگم ندارم. نمیتونم بگم عاشقات نيستم وقتی عاشقاتام." و تو میلرزی. تمام اندامات میلرزه. میدونی که گرفتار شدی. يه بار ديگه میگی: "من هم ..." و حالا که میری تو تخت براش مینويسی: "بی تو خوابيدن - تنها - بعد از اين عذابآوره ..."
|
|