|
|
|
|
||||||||||||||
|
چهرهی ما، در آيينهی كلام سعدی برگ تازهيی از «نفسی بيا و بنشين» عبد الرحيم ثابت*
«در اخلاق درويشان» عنوان باب دوم گلستان است. سعدی در اين باب ضمن حکايتهايی به آسيبشناسی و نقد روان و رفتار و شناخت نهانیهای دل و درون مدعيان پارسايی و زهد و درويشی میپردازد. اين موضوع در آثار ديگران نيز آمده است. استخراج اين موارد از متن فرهنگ و ادب، و دستهبندی و نقد و تحليل موارد استخراج شده، میتواند به سان آيينهيی نمايشگر سيمای ما باشد و ما را به خطوط ناساز آن آگاه کند. از خلال اين گونه پژوهشها به تصويری واضحتر از چهرهی خود دست میيابيم. روشن است که در نبود تصويری واضح از چهرهی خود، به شناخت درست خويش نائل نمیشويم و بسا که در عالم وهم و پندار از چهرهی ناساز خود، نقشی زيبا و دلپذير میزنيم و شيفتهی اين نقش خيالی میشويم و بدان میباليم و مینازيم در وصف خود ديوان ديوان قصيده و غزل میسازيم. اين همه در غيابِ آيينه رخ میدهد. پس نعمت آيينه را قدر بدانيم، آن را برداريم و در آن خود را بنگريم و بشناسيم. در آيينهی کلام سعدی میتوانيم خطهای ناساز در چهرهی خويش را بنگريم و در انسانیتر کردن سيمای خود خويش بکوشيم. عجب و خود شيفتهگی و خوار داشت و تحقير ديگران يکی از ويژهگیهای مهمیست که در رفتار مدعيان زهد و پارسايی به چشم میخورد. اينان با چهرهی در هم و پيشانی پر آژنگ، تلخ و ترش از گوشهی چشم و از سر تحقير آن گونه مردم را مینگرند که گويی ديگران ذات گناه و عين پستی و پلشتیاند و ايشان خود پاکی و قدس محض. انگار تنها آناناند که درخور بود و شايستهی وجودند و باقی مردمان زيادی يا زبالهی هستیاند. اين نوع نگرش کبرآميز به ديگران غالبا آن چنان است که ديگر نمیتوان آن را تنها با عنوان سادهی کبر و غرور مشخص و معرفی کرد، بلکه در شناخت درست احوال اين مدعيان بايد از نوعی خود شيفتهگی بيمارگونه سخن گفت. بروز اين رفتار از سوی برخی مدعيان پارسايی و زهد و درويشی آن چنان مکرر و مشهود است که در کتابهای اخلاقی به تفصيل به آن پرداخته شده است. يکی از کسانی که در اين باب سخن گفته محمد غزالیست. وی در «احياء العلوم» و نيز در «کيميای سعادت»، گرفتاریهای روانی و شخصيتی زاهدان خودبين و خود شيفته و اوهام و ذهنيات بيمارگونهی آنها را با دقت مورد موشکافی و مطالعه و نقد قرار داده است. اين پديدهی نخوت و عجب زاهدانه در رفتار برخی مدعيان، پديدهيی قابل مطالعه است. احساس شديد کبر و نخوت، آن چنان است که گويی ديگران از جنس و طبقهيی فروتر هستند و در گردآب تبهکاری و گناه و ناپارسايی غوطهورند و درخور هر گونه طعن و ترشرويی و تحقير و دشنام هستند. غرور بيمارگونهی مدعيان زهد و پارسايی و درويشی موجب آن میشود تا ايشان خود را تافتهيی جدابافته از مردم بدانند و همواره از آنها پرهيز کنند و پيوسته ترسان از اين باشند که مبادا تباهی و گناه آلودهگی مردم عادی دامان قدس ايشان را بيالايد. اين پندار و رفتار موجب پديد آمدن وضعيتی خاص در روابط مدعيان زهد و مردم عادی میشود. در اين وضعيت، رابطهی مدعيان زهد و پارسايی که خود را در شمار «ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت» می پندارند، با تودهی مردم به رفتار يک طبقه يا نژاد برتر با افراد يک طبقهی فروتر و يا نژاد تحقير شده شبيه است. تأملی در بيتهای زير از حافظ کيفيت داوری مدعيان زهد در مورد مردم عادی را به خوبی نشان میدهد: زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نياز به دارالسلام رفت يا رب آن زاهد خودبين که به جز عيب نديد دود آهیش در آيينهی ادراک انداز برو ای زاهد خودبين که ز چشم من و تو راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزهسرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد فغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز نظر به دردکشان از سر حقارت کرد1 در سطرهای زير از غزالی، نحوهی رفتار نخوتآميز مدعيان زهد و تحقير و تغيّری که با مردم روا میدارند، به خوبی ترسيم شده است: «ورع در پيشانی نيست تا فا هم کشد (به هم کشد) و در روی نيست تا ترش گيرد و در رخساره نيست تا کژ کند و در گردن نيست تا فرو اندازد و در دامن نيست تا آن را فراهم آرد، بل در دلهاست.» 2 هم او در کيميای سعادت از خود شيفتهگی و خود برتر بينی مدعيان، اين گونه سخن میگويد: «... که عابد و زاهد و صوفی و پارسا از تکبر خالی نباشد تا ديگران را به خدمت و زيارت خويش اولاتر بيند و گويی منتی بر مردمان مینهد از عبادات. و باشد که پندارد که ديگران هلاک شدند و ايمن و زنده وی است.»3 اين همه نمونهيی از رفتار و سلوک کسانیست که خود را از مردم جدا و در شمار قدسيان و قديسان میپندارند. سعدی در حکايت زير از باب دوم گلستان، ضمن بيان خاطرهيی از دوران کودکی خويش به نقد بخشی از روان و روحيه و رفتار مدعيان زهد و پارسايی می پردازد: «ياد دارم که در ايام طفوليت متعبد بودمی و شبخيز و مولع زهد و پرهيز. شبی در خدمت پدر رحمت الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز کنار گرفته و طايفهيی گرد ما خفته ...»
همهی
اسباب برای ظهور و ميدانداری عجب و خود شيفتهگی زاهدانه فراهم است.
زاهد نوجوان شب تا سحر بيدار و قرآن در آغوش به عبادت و ذکر و تسبيح
مشغول بوده است. حس میکند راستی چه فضيلت بزرگی دارد بر اين بیخبرانِ
بیخيالی که در نزديکی او خوش خفتهاند! به همين دليل، لحن او نسبت به
ايشان تلخ و تحقيرآميز است: در بيتهای زير نيز سعدی مدعيان پارسايی را دعوت میکند تا حصاری را که گرد خويش کشيدهاند، فرو ريزند و از رتبهيی قدسی و آسمانی که برای خود توهم کردهاند، فرود آيند و با مردمان درآميزند و خود را ازگوهری ديگر نپندارند و از همه مهمتر، با درک موقعيت خطاکاران نسبت به ايشان رحمت ورزند: متاب ای پارسا روی از گنهکار به بخشايندهگی در وی نظر کن اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من چون جوانمردان گذر کن
|
|