سال ششم

دو تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عبد الرحيم ثابت

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sabet_rahim

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی

برگ تازه‌يی از «نفسی بيا و بنشين»

عبد الرحيم ثابت*

 

«در اخلاق درويشان» عنوان باب دوم گلستان است. سعدی در اين باب ضمن حکايت‌هايی به آسيب‌شناسی و نقد روان و رفتار و شناخت نهانی‌های دل و درون مدعيان پارسايی و زهد و درويشی می‌پردازد. اين موضوع در آثار ديگران نيز آمده است. استخراج اين موارد از متن فرهنگ و ادب، و دسته‌بندی و نقد و تحليل موارد استخراج شده، می‌تواند به سان آيينه‌يی نمايش‌گر سيمای ما باشد و ما را به خطوط ناساز آن آگاه کند. از خلال اين گونه پژوهش‌ها به تصويری واضح‌تر از چهره‌ی خود دست می‌يابيم. روشن است که در نبود تصويری واضح از چهره‌ی خود، به شناخت درست خويش نائل نمی‌شويم و بسا که در عالم وهم و پندار از چهره‌ی ناساز خود، نقشی زيبا و دل‌پذير می‌زنيم و شيفته‌ی اين نقش خيالی می‌شويم و بدان می‌باليم و می‌نازيم در وصف خود ديوان ديوان قصيده و غزل می‌سازيم. اين همه در غيابِ آيينه رخ می‌دهد. پس نعمت آيينه را قدر بدانيم، آن را برداريم و در آن خود را بنگريم و بشناسيم. در آيينه‌ی کلام سعدی می‌توانيم خط‌های ناساز در چهره‌ی خويش را بنگريم و در انسانی‌تر کردن سيمای خود خويش بکوشيم.

عجب و خود شيفته‌گی و خوار داشت و تحقير ديگران يکی از ويژه‌گی‌های مهمی‌ست که در رفتار مدعيان زهد و پارسايی به چشم می‌خورد. اينان با چهره‌ی در هم و پيشانی پر آژنگ، تلخ و ترش از گوشه‌ی چشم و از سر تحقير آن گونه مردم را می‌نگرند که گويی ديگران ذات گناه و عين پستی و پلشتی‌اند و ايشان خود پاکی و قدس محض. انگار تنها آنان‌اند که درخور بود و شايسته‌ی وجودند و باقی مردمان زيادی يا زباله‌ی هستی‌اند. اين نوع نگرش کبرآميز به ديگران غالبا آن چنان است که ديگر نمی‌توان آن را تنها با عنوان ساده‌ی کبر و غرور مشخص و معرفی کرد، بل‌که در شناخت درست احوال اين مدعيان بايد از نوعی خود شيفته‌گی بيمارگونه سخن گفت.

بروز اين رفتار از سوی برخی مدعيان پارسايی و زهد و درويشی آن چنان مکرر و مشهود است که در کتاب‌های اخلاقی به تفصيل به آن پرداخته شده است. يکی از کسانی که در اين باب سخن گفته محمد غزالی‌ست. وی در «احياء العلوم» و نيز در «کيميای سعادت»، گرفتاری‌های روانی و شخصيتی زاهدان خودبين و خود شيفته و اوهام و ذهنيات بيمارگونه‌ی آن‌ها را با دقت مورد موشکافی و مطالعه و نقد قرار داده است.

اين پديده‌ی نخوت و عجب زاهدانه در رفتار برخی مدعيان، پديده‌يی قابل مطالعه است. احساس شديد کبر و نخوت، آن چنان است که گويی ديگران از جنس و طبقه‌يی فروتر هستند و در گردآب تبه‌کاری و گناه و ناپارسايی غوطه‌ورند و درخور هر گونه طعن و ترش‌رويی و تحقير و دش‌نام هستند. غرور بيمارگونه‌ی مدعيان زهد و پارسايی و درويشی موجب آن می‌شود تا ايشان خود را تافته‌يی جدابافته از مردم بدانند و همواره از آن‌ها پرهيز کنند و پيوسته ترسان از اين باشند که مبادا تباهی و گناه آلوده‌گی مردم عادی دامان قدس ايشان را بيالايد. اين پندار و رفتار موجب پديد آمدن وضعيتی خاص در روابط مدعيان زهد و مردم عادی می‌شود. در اين وضعيت، رابطه‌ی مدعيان زهد و پارسايی که خود را  در شمار «ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت» می پندارند، با توده‌ی مردم به رفتار يک طبقه يا نژاد برتر با افراد يک طبقه‌ی فروتر و يا نژاد تحقير شده شبيه است. تأملی در بيت‌های زير از حافظ کيفيت داوری مدعيان زهد در مورد مردم عادی را به خوبی نشان می‌دهد:

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نياز به دارالسلام رفت

يا رب آن زاهد خودبين که به جز عيب نديد

دود آهی‌ش در آيينه‌ی ادراک انداز

برو ای زاهد خودبين که ز چشم من و تو

راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود

عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه‌سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز

تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد

فغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد1

در سطرهای زير از غزالی، نحوه‌ی رفتار نخوت‌آميز مدعيان زهد و تحقير و تغيّری که با مردم روا می‌دارند، به خوبی ترسيم شده است: «ورع در پيشانی نيست تا فا هم کشد (به هم کشد) و در روی نيست تا ترش گيرد و در رخساره نيست تا کژ کند و در گردن نيست تا فرو اندازد و در دامن نيست تا آن را فراهم آرد، بل در دل‌هاست.» 2

هم او در کيميای سعادت از خود شيفته‌گی و خود برتر بينی مدعيان، اين گونه سخن می‌گويد: «... که عابد و زاهد و صوفی و پارسا از تکبر خالی نباشد تا ديگران را به خدمت و زيارت خويش اولا‌تر بيند و گويی منتی بر مردمان می‌نهد از عبادات. و باشد که پندارد که ديگران هلاک شدند و ايمن و زنده وی است.»3

اين همه نمونه‌يی از رفتار و سلوک کسانی‌ست که خود را از مردم جدا و در شمار قدسيان و قديسان می‌پندارند.

سعدی در حکايت زير از باب دوم گلستان، ضمن بيان خاطره‌يی از دوران کودکی خويش به نقد بخشی از روان و روحيه و رفتار مدعيان زهد و پارسايی می پردازد:

«ياد دارم که در ايام طفوليت متعبد بودمی و شب‌خيز و مولع زهد و پرهيز. شبی در خدمت پدر رحمت الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز کنار گرفته و طايفه‌يی گرد ما خفته ...»

همه‌ی اسباب برای ظهور و ميدان‌داری عجب و خود شيفته‌گی زاهدانه فراهم است. زاهد نوجوان شب تا سحر بيدار و قرآن در آغوش به عبادت و ذکر و تسبيح مشغول بوده است. حس می‌کند راستی چه فضيلت بزرگی دارد بر اين بی‌خبرانِ بی‌خيالی که در نزديکی او خوش خفته‌اند! به همين دليل، لحن او نسبت به ايشان تلخ و تحقيرآميز است:
«پدر را گفتم يکی از اينان سر بر نمی‌دارد که دو گانه‌يی بگذارد، چنان خواب غفلت برده‌اند که گويی نخفته‌اند که مرده‌اند.» در اين لحن و کلام تلخ، طنين لحن و کلام تلخ و تحقيرآميز زاهدان خودشيفته به خوبی منعکس است. اين سخن تلخ و داوری تحقيرآميز نسبت به ديگران تنها سخن طفلی عبادت‌پيشه و زاهدی نوجوان نيست، بل‌که سخن آشنا و قضاوت قديمی و تاريخی همه‌ی مدعيان زهد و پارسايی‌ست که مطمئن از قدس و پاکی خويش به تخفيف و تحقير ديگران می‌پردازند. به حکايت برگرديم، باری زاهد نوجوان شايد در کلام پدر نوعی هم‌زبانی و هم‌راهی در بدگويی از «خفته‌گان غافل» می‌جويد، اما پدر را باوری دگر است. وی را باور اين است که عجب و نخوت بامدادی پارسايانِ شب بيدار را آن مايه سوزنده‌گی هست تا خرمن يک شب عبادت را خاکستر کند. هم بدين جهت فرزند خردسال خود و نيز همه‌ی پارسايان خودشيفته را درسی کوتاه و ماندگار می‌دهد: «گفت جان پدر تو نيز اگر بخفتی، به که در پوستين خلق افتی»4

در بيت‌های زير نيز سعدی مدعيان پارسايی را دعوت می‌کند تا حصاری را که گرد خويش کشيده‌اند، فرو ريزند و از رتبه‌يی قدسی و آسمانی که برای خود توهم کرده‌اند، فرود آيند و با مردمان درآميزند و خود را ازگوهری ديگر نپندارند و از همه مهمتر، با درک موقعيت خطاکاران نسبت به ايشان رحمت ورزند:

متاب ای پارسا روی از گنه‌کار

به بخشاينده‌گی در وی نظر کن

اگر من ناجوان‌مردم به کردار

تو بر من چون جوان‌مردان گذر کن

* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانش‌آموخته‌ی دكترای ادبيات فارسی از دانش‌گاه شيراز است.

 

منابع:

1- حافظ نامه، بهاءالدين خرم‌شاهی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی و انتشارات سروش، تهران 1367، ج 1، ص 366.

2- ترجمه‌ی احياء علوم الدين، نيمه دوم از ربع مهلکات، ابو حامد محمد غزالی، ترجمان مؤيد الدين خوارزمی، به کوشش حسن خديوجم، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، تهران 1357، ص 970 و نيز ر.ک. همان ص 927 تا 1046.

3-کيميای سعادت، ابو حامد محمد غزالی، به کوشش حسين خديوجم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1378، ج2، ص260

4- کليات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، امير کبير، تهران، 1367.

Ç

 

   آثار شماره‌ی «135»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (يك)

از رنج مميزی (دو)

   هنرهای تصويری

بازآفرينی تحليل «قصه‌های جزيره»

   زنان پارس

بررسی توان‌مندسازی زنان در ايران

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (يك)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ (دو)

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چهار طرح و يادداشت از دو شاعر و نويسنده

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

پروانه و كارد

ما همه از دسته می‌خوريم

گرفتار

شعرهای بن‌بست ستاره

بازخوانی يك شعر