|
|
|
|
|||||||||||||||
|
قالی بیگل (يك) در بارهی ديوارنگارههای شهدا و شمايلها صالح تسبيحی
نحوهی مرگ با گمان باقیماندهگان ارتباط مستقيم دارد. بد يا خوب، آنچه در نهايت آدمی را در قضاوت ديگری و ديگران قرار میدهد، همين نحوهی مردن اوست. مرگ دو جنبهی مشخص دارد. واضح و تند و روشن با جامهگان سياه در انتهای زندهگی ايستاده و صدايمان میزند. چيستی مرگ و اين كه در عالم ديگر چه میگذرد، يا سؤالهايی كهنه و بیجواب مانده همچون شك يا اطمينان از حضور روح در ميان ما، الآن مورد بحث نيست. چهگونهگی ورود به مرگ اما، بهعنوان مرحلهی رابط ميان زندهگان و مردهگان، برای اين نوشته حكم اتكا و تأمل را دارد.
چهگونهگی مُردن، بنا بر تعداد نفرات آدمی تفاوت میكند. اگر هم بخواهيم فهرستوار نفوس مُرده را شمارش كنيم، بايد برگهايی به تعداد آدمها بر اين دفترچه و جوهری از دريا در قلم جمع بشود، كه نمیشود و گذرا با كلی نقص و ايراد، به اجبار و چون كار داريم با آنها، چند تايش را بر میشمريم: مرگ طبيعی (ناشی از بيماری، بلايای طبيعی و ...) مرگ بر اثر حادثه، مرگ خودخواسته (خودكشی)، مرگ خودخواسته (شهادت). اين. همين اين. اين مرگی ديگر است. مرگی كه در تاريخ برایاش شكوه و شگفتی قائل شدهاند. شهادت معمولا بهانهيی دارد. در راهی رُخ میدهد. مرگیست خودخواسته كه خودكُشی نيست. چنين جهيد نی اگر، با ديگر نحوههای بهدر رفتن از دنيا سنجيده شود، درست در مقابل مرگ طبيعی قرار میگيرد. آن تدريجیست و اين ناگهانی. آنجا عمر است كه تمام میشود و اينجا مرگ، دستآورد بزرگ عمر است. آنجا فرد در دمادم آخرين هنوز، به كوچكترين روشنايیهای هستی چنگ میاندازد و در اين، خود هستی را نفی میكند. بهانه، راه، هدف، يا ميهن است يا دين يا خانواده و ناموس و هرچه هست، شهادت، فرهنگ شهادت، مربوط میشود به جهانِ سنتها. معمولا با جنگها شكل میگيرد و تغيير میكند و فرهنگ و موسيقی و ادبياتِ خودش را خلق میكند. اما تغيير جنگها و اهدافشان فرهنگ شهادت و در نتيجه معنای حماسه را تغيير میدهد. مهرههای آغشته به خون، بر شطرنج جغرافيای جهان جابهجا میشوند و دگرگون میشوند. چندان كه ديگر مانند گذشته، فرشتهها و خدا با آدمی سخن نمیگويند، شايد روزی فرا برسد، (فرا نرسيده حالا؟) كه ديگر هيچكس در عالم شهيد نشود. اين چنين مردنی از دايرهی قسمت مردمان بيرون برود و مرگها خالی بشوند از حماسه. (نشدهاند؟) لاجرم در سدهی اخير جنگها بيانِ تند مقاصد سياسی حاكمان شدهاند. نه دفاع از كشورند، و نه مدافعان دين و ناموس. در جهانی كه ميانِ جنگاش، حاكم و فرمانده و سرباز كنار هم كشته نمیشوند، در جهانی كه آدمِ ضد جنگ با هيپیگری و مخدر و ولنگاری اعتراض میكند، در جهانِ جراحی دائم بينی و خندههای خصمانهی به ظاهر صلحآميز، روبهروی دوربينهای رسانه و بلندگوهای متعدد، انگار ديگر خبری از ايثار و حماسهسازی نيست، حاكمان تندی میكنند و مردمانشان میميرند ... جنگ، كوچك و كثيف و هرز شده. مردهگان چنين هرزهگی هم، از هرچه بشود حرف زد، از مصداق قرار گرفتنشان برای حماسه نمیشود چيزی گفت. حماسه كوچك نيست. هرز و قرار گرفته در قوانين قدرتهای سياسی نيست. روزمره نيست. حماسه و شهادت با كمرنگ شدن باقی بارقههای سنت رفتهاند فراموش شوند. حال ما با اين عالم، عالم رو به اضمحلال و فراموشی و عالمِ مردهگان و درگذشتهگان كاری نداريم. بحث خودمان است. ما از روح جهيده از بدن چه تلقی مشخصی داريم؟ معمولا او را با چه تصويری تصور میكنيم؟ نمادها، نشانهها و تصاويری كه ربط به اين مسأله دارند جایگاهشان چيست؟ آيا تصوير يك شهيد، كشيده شده روی ديوار، حكم يادمان او را دارد؟ و هدف چيست؟ سفارشدهندهگان اين تصاوير بهدنبال آناند و در تلاشاند كه آنها، آن شهدا فراموش نشوند. در نتيجه فرهنگ حماسیشان هم فراموش نشود. آيا جنبهی حماسی، چهرهی اسطوره در اين تصاوير متجلیست؟ يعنی اين ديوارنگارهها آنقدر قدرت و وسعت دارند كه در يادها باقی بمانند و از شهيد اسطورهيی بسازند؟ آيا هر زمينی كه آبياری شده با خون، زمين ياد و يادمانهای فراتر رفته از همين زمين است؟ چيست كه يادم میآورد و يادآورم میشود؟ كدام چهره است كه از ميان هزاران رخسارهی رنگ پريدهی ميتگون، هنوز رنگ به رخ دارد و جاناش با انتخابی كه در نحوهی مرگاش كرده، جانان شده و جاندار شده و باقی شده؟ و اين تصاوير در شهر من كجای قوای بينايی را مدخل میكنند و وارد مغز و شعورم میشوند؟ تصوير شهدا در شهر من رو مانده و در سطحیترين شكل ممكن، سردستی و بيانيهوار باقی مانده. اتكا نكردناش به تصويرگران كهن ايرانشهر به كنار، حتا اين تصاوير در جستوجو و توان خلق معانی تازهيی هم نيستند. بهشت برينِ نقششده در قالیها، محروم شده از مرغ روح و بیگُل شده، چون قالی و قالینگار در ميان نيست.
ادامه دارد ...
|
|