|
|
|
|
||||||||||||||
|
رابعه، خورشيد بلخ - بخش دوم محمود كوير
اشاره: اينها كه در ادامه میخوانيد، چند سطر آغازين بخش نخست مقالهی «رابعه، خورشيد بلخ» است: هزار سال از عشق رابعه میگذرد. هزار سال پيش، شهبانوی شعر ايرانی، از انسان و عشق، به پارسی سرود. هزار سال پيش رگهای رابعه را بريدند. هزار سال است رگهای رابعه را میبرند ... در آن نوشته، از بلخ گفته شد و درآمدی بر احوال و آثار رابعه، و اينك ادامهی مقال:
رابعه از زبان عطار عطار در تذكرة الاوليا به ستايش رابعه میپردازد و در منطق الطير، الاهی نامه و مصيبت نامه حكاياتی از او نقل میكند و او را بر مردان برتری میدهد. عطار در پاسخ پرسندهگان مینويسد: «اگر كسی گويد كه ذكر او در صف رجال چرا كردی؟ گوييم خواجهی انبيا عليه الصلوة والسلام میفرمايد كه: "ان الله لاينظر الی صوركم؛" كار به صورت نيست به نيت نيكوست.» عطار در ستايش رابعه میگويد كه او كسی بود كه اگر در مجلس حسن بصری حاضر نبودی مجلس نگفتی، لاجرم ذكر او در صف رجال توان كرد. عطار در همين كتاب در بيان برتری زنان سخنی از رابعه را نقل میكند: «جمعی به امتحان پيش او رفتند و گفتند: "همهی فضايل بر سر مردان نثار كردهاند و تاج مروت بر سر مردان نهادهاند و كمر كرامت بر ميان مردان بستهاند. هرگز نبوت بر هيچ زنی فرو نيامده است، تو اين لاف از كجا میزنی؟" رابعه گفت: "اين همه كه گفتی راست است، اما منی و خوددوستی و خودپرستی و انا ربكم الاعلی از گريبان هيچ زن بر نيامده است و هيچ زن هرگز مخنث نبوده است."» فصل نهم تذكرة الاوليا در بارهی رابعه است. عطار همچنين در منطق الطير پنج بار، در الاهی نامه دو بار و در مصيبت نامه نيز دو بار ياد رابعه كرده و داستانهايی از زندهگی و كرامات وی نقل میكند كه مأخذ بعضی از آنها در همان تذكرة الاولياست. داستانی در بارهی رابعه و حسن بصری كه در تذكرة الاوليا آمده است و در الاهی نامه نيز نقل میشود: «حسن بصری روزی به قصد ديدن رابعه از بصره بيرون آمد. او رابعه را در حالی ديد كه انواع نخجير و آهو و بز كوهی گرد او صف زده بودند، اما به محض ديدن حسن فرار كردند. رابعه از حسن میپرسد كه: "چه خوردهای؟" و حسن پاسخ میدهد كه: "پيه و پيازی خوردهام." رابعه هم در پاسخ جملاتی در نهی از خوردن و پرخوری میگويد و به حسن هشدار میدهد: "تو كه پيه اين حيوانات را خوردهای، چهگونه انتظار داری كه از تو نگريزند؟"» عطار در رابطهی رابعه و حسن بصری، مقام رابعه را از مقام حسن بصری بالاتر میبرد. در حكايتی از منطق الطير میبينيم كه حسن نزد رابعه میرود و از او طلب درس میكند:
رفت
شيخ بصره پيش رابعه / گفت ای در عشق صاحب واقعه آن تو را از خويشتن روشن شدست / آن بگو كز شوق جان من شدست در ستايش رابعه و عدم تفاوت بين زن و مرد میسرايد: تو رها كن سر به مهر اين واقعه / مرد حق شو روز و شب چون رابعه او نه يك زن بود او صد مرد بود / از قدم تا فرق عين درد بود بود دائم غرق نور حق شده / از فضولی رسته مستغرق شده و از زبان رابعه نقل میكند: «او همان كسیست كه در سجدهگاه خار به چشم او رفت و خون از چشمان وی جاری شد، بی آن كه خود را از آن خبری باشد و بس.» آن كه او را اينچنين دردی بود كی طلبكار زن و مردی بود
و اما داستان رابعه و بکتاش چنين قصه كه دارد ياد هرگز؟ چنين كاری کرا افتاد هرگز؟ رابعه يگانه دختر كعب امير بلخ بود. دختری زيبا و دانا، پدری نگران. چون مرگاش فرار رسيد، پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: "چه شهريارانی كه اين در گرانمايه را از من خواستند و من هيچ كس را لايق او نشناختم، اما تو چون كسی را شايستهی او يافتی، خود دانی." پسر گفتههای پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت، اما روزگار بازی ديگری پيش آورد. روزی حارث جشنی بر پا ساخت. بساط عيش گسترده شد. تخت شاه بر ايوان و حارث چون خورشيدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران همه نيكوروی و بلندقامت، همه سرافراز و دلآور، اما از ميان همهی آنها جوانی دلآرا و خوشاندام، چون ماه در ميان ستارهگان میدرخشيد. نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. رابعه از شكوه جشن خبر يافت و به بام قصر آمد. ناگهان نگاهاش به بكتاش افتاد . آتشی از عشق به جاناش افتاد. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بر بست و توفانی سهمگين در وجودش پديد آمد. پس از يك سال، رنج و اندوه چنان ناتواناش كرد كه او را يك باره از پا در آورد و بر بستر بيماریاش افكند. برادر بر باليناش طبيب آورد تا دردش را درمان كند، اما چه سود؟ چنان دردی كجا درمان پذيرد كه جان درمان هم از جانان پذيرد رابعه دايهيی داشت، زيرك و كاردان. با چارهگری و نرمی پردهی شرم را از چهرهی او بر افكند و قفل دهاناش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود آشكار كرد: چنان عشقاش مرا بی خويش آورد / كه صد ساله غمام در پيش آورد چنين بيمار و سرگردان از آنام / كه میدانم كه قدرش میندانم سخن چون میتوان زان سرو من گفت / چرا بايد ز ديگر كس سخن گفت از دايه خواست تا سوی دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد، و نامهيی برای بکتاش نوشت: الا ای غايب حاضر كجايی / به پيش من نه ای آخر كجايی بيا و چشم و دل را ميهمان كن / و گرنه تيغ گير و قصد جان كن دلام بردی و گر بودی هزارم / نبودی جز فشاندن بر تو كارم ز تو يك لحظه دل زان برنگيرم / كه من هرگز دل از جان برنگيرم اگر آيی به دستام باز رستم / و گرنه میروم هر جا كه هستم به هر انگشت درگيرم چراغی / ترا میجويم از هر دشت و باغی اگر پيشام چو شمع آيی پديدار / و گرنه چون چراغام مرده انگار پس، چهرهی خويش را بر آن نقش كرد و به سوی يار فرستاد. بكتاش چون نامه را ديد، چنان يك باره دل بدو سپرد كه گويی سالها آشنای او بوده است. پيغام مهرآميزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. از آن پس روز و شب غزلها میسرود و به سوی دلبر میفرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشقتر و دلدادهتر میشد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی ديد و شناخت و همان دم به دامناش آويخت، اما به جای آن كه از دلبر نرمی و دلدادهگی ببيند با خشونت و سردی روبهرو گشت. چنان دختر از كار او بر آشفت و از گستاخیاش روی در هم كشيد كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد: كه هان ای بی دب اين چه دليریست / تو روباهی ترا چه جای شيریست كه باشی تو كه گيری دامن من / كه ترسد سايه از پيراهن من عاشق نااميد بر جای ماند و گفت: "ای بت دلفروز! اين چه حكايت است كه در نهان شعرم میفرستی و ديوانهام میكنی و اكنون روی میپوشی و چون بیگانهگان از خود میرانیام؟" دختر پاسخ داد كه: "از اين راز آگاه نيستی و نمیدانی كه آتشی كه در دلام زبانه میكشد و هستیام را خاكستر میكند، نزدم چه گرانبهاست." ناگفته پيداست که در بسياری از داستانهای عاشقانهی ما چون داستان به اينجا می رسد، و ديدار و وصال فراهم میگردد، مانند زال و رودابه و رستم و تهمينه، ناگهان قهرمان داستان به ياد دين و آيين میافتد و توبه میکند و راه نجات را در عفت و پاکی میبيند. پيداست که دست روزگار و دستهای ديگری در کار اين تحريفها بوده و با افزودن چند بيت بر سر داستان حجابی فکندهاند. به هر روی، پس از اين سخن، رابعه رفت و بکتاش را شيفته بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت. روزی دختر عاشق تنها ميان چمنها میگشت و میخواند: الا ای باد شبگيری گذر كن / ز من آن ترك يغما را خبر كن بگو كز تشنهگی خوابام ببردی / ببردی آبام و آبام ببردی چون دريافت كه برادر شعرش را میشنود كلمهی «ترك يغما» را به «سرخ سقا» يعنی سقای سرخرويی كه هر روز سبويی آب برایاش میآورد، تبديل كرد. برادر اما، از آن پس به خواهر بدگمان شد. از اين واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حملهور گشت و سپاهی بیشمار بر او تاخت. حارث هم پگاه با سپاه از شهر بيرون رفت. حارث سپاه را به سويی گرد آورد و خود چون شير بر دشمن حمله كرد. از سوی ديگر بكتاش با دو دست شمشير میزد و دلآوریها مینمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همين كه نزديك بود گرفتار شود، دلآوری رو بسته سر با شمشير پيش صف در آمد و چنان خروشی بر آورد كه از فرياد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و يكسر بهسوی بكتاش روان گشت، او را برگرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگراناش سپرد و خود چون برق ناپديد گشت. هيچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كيست. اين سپاهی دلآور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشيد. حارث پيروز به شهر برگشت و چون سوار مردافكن را طلبيد، نشانی از او نجست. همين كه شب فرا رسيد، رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشماش دور گشته بود، نامهيی به او نوشت:
چه
افتادت كه افتادی به خون در / چون من زين غم نبينی سرنگونتر چه میخواهی ز من با اين همه سوز / كه نه شب بودهام بیسوز نه روز چنان گشتم ز سودای تو بیخويش / كه از پس میندانم راه و از پيش دلی دارم ز درد خويش خسته / به بيت الحزن در بر خويش بسته اگر اميد وصل تو نبودی / نه گردی ماندی از من نه دودی بکتاش نيز در جواب يار سرود: كه: «جانا تا كیام تنها گذاری / سر بيمار پرسيدن نداری چو داری خوی مردم چون لبيبان / دمی بنشين به بالين غريبان
اگر يك
زخم دارم بر سر امروز / هزارم هست برجان ای دلافروز چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود يافت. رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای يكديگر خواندند و سؤال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطيف دختر در تعجب ماند و چون از عشقاش آگاه گشت، راز طبعاش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، كه به كمك حارث شتافته بود، رسيد. از قضا حارث نيز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانهيی بر پا شد و بزرگان و شاعران بار يافتند. شاه از رودكی شعر خواست، او هم بر پا خاست و چون شعرهای دختر را به ياد داشت، همه را بر خواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گويندهی شعر را از او پرسيد. رودكی هم مست می و گرم شعر، بیخبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنان كه بود بیپرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلاش در دام يار اسير گشته است، چنانكه نه خوردن میداند نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. حارث داستان را شنيد و خود را به مستی زد، چنان كه گويی چيزی نشنيده است. چون به شهر خود بازگشت دلاش از خشم میجوشيد و در پی بهانهيی میگشت تا خون خواهر را فرو ريزد و ننگ را از دامان خود بشويد. بكتاش نامههای آن ماه يكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفيقی داشت ناپاك كه از ديدن آن درج، به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامهها را بر خواند، همه را نزد شاه برد. آتش خشم سراسر وجود حارث را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بر بست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی زندانی کرد. سپس فرمود تا حمامی بتابند و رابعه را در آن بيفكنند و سپس رگزن هر دو دستاش را رگ بزند. دژخيمان چنين كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. شاعر شيدا و شوريده انگشت در خون فرو میبرد و غزلهای پرسوز بر ديوار نقش میكرد. همچنان كه ديوار با خون رنگين میشد، چهرهاش بیرنگ میگشت و هنگامی كه در گرمابه ديواری نانوشته نماند، در تناش نيز خونی باقی نماند. روز ديگر گرمابه را گشودند و ديوار گرمابه را در خون و شعر و عشق نگارستان يافتند: نگارا بی تو چشمام چشمهسار است / همه رويم به خون دل نگار است
ربودی
جان و در وی خوش نشستی / غلط كردم كه بر آتش نشستی چون از دو چشم من دو جوی دادی / به گرمابه مرا سرشوی دادی منام چون ماهی بر تابه آخر / نمیآيی بدين گرمابه آخر؟ نصيب عشق اين آمد ز درگاه / كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه سه ره دارد جهان عشق اكنون / يكی آتش يكی اشك و يكی خون به آتش خواستم جانام كه سوزد / چه جای تست نتوانم كه سوزد به اشكام پای جانان میبشويم / به خونام دست از جان میبشويم بخوردی خون جان من تمامی / كه نوشات باد، ای يار گرامی كنون در آتش و در اشك و در خون / برفتم زين جهان جيفه بيرون مرا بی تو سرآمد زندهگانی / منات رفتم تو جاويدان بمانی چون بكتاش از اين واقعه آگاه گشت، نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانهی حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خويش شكافت. نبودش صبر بی يار يگانه / بدو پيوست و كوته شد فسانه
آرامگاه رابعه گور رابعه از مزار طاهره و ناديا چهقدر فاصله دارد؟ آيا به راستی هزار سال گذشته است و ما همچنان و همچنان و همچنانتر ... گودگاهی در کنار گور خواجه پارسا، گودگاهی چونان کشتارگاهاش. دختران و پسران افغان میروند زيارتاش. بر خاکاش بوسه میزنند و هنوز تبهکاران در کنار مزارش عشق را تازيانه میزنند. بلخ کجاست؟ رود آمو مرز کنونی افغانستان است با ازبکستان و تاجيکستان. اگر رو به جنوب و پشت به آمودريا بايستيد، در روبهرو دشتی میبينيد پهناور و هموار. در ميان اين دشت زمانی شهری بوده است آباد و بزرگ که نام آن باختری يا باکتری بوده و بعدها بلخ شده است، بلخ شاعران و عارفان و عاشقان. آنچه ما امروز بلخ میگوييم شهرکیست بسيار کوچک در ميان ويرانههايی که از شهر باستانی بلخ بر جا مانده است. بلخ نام استان يا ولايتى هم هست که مرکز آن شهر مزار شريف است و در سی کيلومترى شرق شهرک بلخ است. بلخ به باوری زادگاه زرتشت، نيايشگاه آناهيتا، نيز بوده است. نوبهار بلخ، نيز نيايشگاهی برای خدابانوهای ايرانيان باستان بوده است. بانوانی که بافتن و رشتن و کاشتن و خانهسازی و خط را به مردان آموختند و مردان قبيلهسالار در خونشان کشاندند.
ادامه دارد ...
|
|