|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از پنج شاعر آثاری از رضا چايچی، يزدان سلحشور، علیرضا مجابی (م. آذرفر)، محمود معتقدی و ايرج ضيايی
رضا چايچی
اگر سرت را خم كنی بر دريای كلماتی كه هيچگاه بر زبان نخواهی آورد پايينات میآورند آبی به صورتات میزنند نانی به تو میدهند و برای زخمهايت مرهمهايی ... نمیگذارند حتا برای قامت خميدهی خود گريه كنی زيرا قطرهها سكوت دريا را میشكنند
اگر ببينند همانطور خميده در سكوت دفن شدهای دست از سرت بر خواهند داشت و گرنه تاج خاری از لغات بر سرت خواهند گذاشت و صليب ديگری برایات بر پا خواهند ساخت.
يزدان سلحشور
هی ... نپرس از چه باز خاموشام مثل «می» در سكوت میجوشم محتسب با پریرخان بد كرد مردهی «آزادیام» در آغوشام خرقه رهن چه شد؟ تو میدانی! نعش منصور مانده بر دوشام كعبه هم قسط آن عقب افتاد با خدا امشب اشك مینوشم ما دو تن دربهدر در اين تهران او فراموش و من فراموشام ای پدر گندمات حلالات باد! پند شيطان نشست در گوشام شب به دوزخ سلام داد و گذشت گرچه تاريك، روشنیپوشام بیخيال بهشت! ما رفتيم بار الاها! بنوش! بیهوشام
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
شدهام همقد البرز بلندترين مجنون ايستاده مرده يا زنده شدهام به وسعت خزر ريخته در اين چارديواری، شطرنج بیرقيب، کيش وهمی ناکجا آويخته از مرگ زمان با پيشانی خيس با پيشينهيی هزار تکه تکه خودم را کوک میزنم به جزيرهی چوبی غمگينی که در لابهلای موسيقی قيژ قيژ خود میبيند و نم پس نمیدهد. شدهام همقد البرز دوخته بر اين جزيرهی چوبی غمگين لال با پيشانی خيس با پيشينهيی هزار
گفتم سفر و / گاهی به عشق / شعری كه تو میخوانی محمود معتقدی
جهان از حس اضطراب تو میجوشد كودكی بر صف سپيدیهايت خاكستری كه از شام نام تو میآيد ما به كجای زمين پرتاب میشويم دستهای بريدهام از بوی سهشنبههای تو لبريز میشود بگذار حريم دریچههای روز تو باشم مثل شب سرخ همهی سرزمينهايت انگار غمسازی عوض نمیشود تا جمهوری كبوتر و مرگ آن هم شبيه آوازهای كسی كه مثل تو بود گلوی پرندهيی در ما سقوط میكند كسی چرا از غروب استخوانهای تو نمیگذرد غياب تو و هزار واژهی باران اين خواهران درد از شب ارتفاع گيسوان تو برمیگردند كوچههای رنگينكمان و پرواز همه روسریهايت سيبی نچيده میمانی و چشمهايی كه از باغ تو میرسد با اين كودك درون چه میكنی از خون ما و ابری كه بر دهان تو میبارد به ياد میآورم آن كوچ عاشقی و دريای وطنات پنجرههای اردیبهشت و راهی به ريشههای هميشهات چرا با تو كسی به آسمانهای شكسته نمیآيد گفتم سفر و / گاهی به عشق شعری كه تو میخوانی
اردیبهشت 87
ايرج ضيايی
چه میگويی دريا را در گوشهی اتاق بگذارم سفرنامهيی از ممالك محروسه روی ميز سياحتنامهی ابراهيمبيكِ زينالعابدين مراغهيی : «بعد از واقعهی هايلهی خاقان شهيد اسم بیمسما بودن خزينهی ايران ظاهر گرديد.» زير پنجرهی اتاقام غائلهی ديگریست میترسم پنجره را باز كنم باد بوزد دريا موج بردارد چراغ را خاموش میكنم تا دريا بخوابد پنجره را باز میكنم : «مسلم است كه ملت غيور ايران به خلاف مفاد اين شعر شما را تشييع خواهند نمود.»
|
|