|
|
|
|
|||||||||||||||
|
بازآفرينی تحليل «قصههای جزيره» برای روز «مادر» كاوه احمدی علیآبادی*
فلاشبک «قصههای جزيره» از جمله سريالهای تلويزيونیست که توانسته بدون اين که از جذابيتهای داستانیاش بکاهد، مضامينی انسانی و اخلاقی را به نمايش گذارد و بدون آن که دچار شعارزدهگی يا اغراق شود، مطالبی معنوی را سبک و سنگين کرده و ارائه کند و اين نگاه نافذ و حرکت ظريفی را طلب میکند که هر سريالی قادر به تحققاش نيست. سارا در دوران طفوليت، مادرش را از دست میدهد و پدرش به سبب مشغلههای کاری نمیتواند آن طور که کودکی در آن سنين نياز دارد، به او رسيدهگی کند. پس سارا بايد زندهگی مرفهاش را ترک گويد و نزد عمهاش، خانم هتی کينگ، که در جزيرهيی کوچک زندهگی میکند، روزگار سپری کند. لطيفترين احساسات او، نطفهشان در آن محيط است که بسته میشود. در خانوادهی کينگ که چيزی فراتر از خانوادههای متعارف است، عمهها، دايیها، زن دايیها و حتا فرزندانشان که به مانند خواهران و برادران سارا هستند، روابط عاطفی قطعشدهی او را ترميم میکنند. ساکنان آن جزيره نيز بخشی از وجود سارا را شکل میدهند. وقتی سارا کاملا با زندهگی در آنجا اخت میشود، ضربهی بعدی فرود میآيد. پدرش که کمی کارهای خود را سر و سامان داده است، تصميم میگيرد سارا را نزد خود ببرد، ولی متوجه نيست که سارا را دچار چه تعارضی میسازد. او ناگزير است بين پدر و خانواده و دوستاناش در جزيره يکی را انتخاب کند. نخستين مخالف عمه هتیست که در پرورش و خشک و تر کردن سارا بيشترين نقش را داشته است. او نگران است که پدر سارا، همان طور که به خاطر خواستههای خود سارا را به آنها سپرده، باز برای خواهش دل خود، میخواهد سارا را پيش خود ببرد و عملا از آنان جدا کند و چه بسا که پشيمان نيز شود، اما گذشت زمان بسياری از چيزها را اثبات خواهد کرد. سارا به همراه عمه هتی به شهر و منزلی میروند که قرار است سارا بقيهی عمرش را آنجا در خانه خود و در کنار پدر زندهگی کند. پدر از بيرون به داخل منزل میآيد که سارا و عمه هتی را در حال بالا رفتن از پلهها میيابد. او سارا را صدا میزند و سارا با روحيهی کودکی که پدرش را يافته به سوی او میرود و در آغوشاش میپرد. در همين هنگام تلفن زنگ میزند. از محل کار پدر ساراست و با وجود اين که سعی میکند مشکلات کاری را به وقت ديگری موکول كند، اما موفق نمیشود. اينک اولين مشکل به روشنی قد علم کرده است. مشكلی كه به خصوص برای بانوانی شاغل در منزل قابل پيشبينی بود. اما گاه دنيا بسيار بیرحمتر از حتا تصورات ما جلوه میکند، به ويژه برای آنانی که آغازگر هستند. پليس به منزل پدری سارا میآيد. لحن او به گونهيیست که سارا هر لحظه انتظار خبر ناگوار و شوم ديگری را میکشد. متأسفانه آن کابوس هولناک صحت دارد! سارا پدرش را نيز از دست داده است! اما چنين اتفاقاتی برای انسانی با تجربه نيز وحشتناک و از هم گسيخته کنندهی سامان زندهگیست، چه رسد به سارا که تنها يک دختربچه است. با اين همه، خالهی سارا هنوز اصرار دارد که سارا پس از پايان مراسم ختم، در منزل پدریاش باشد و به جزيره بر نگردد، چراکه امکانات آنجا را برای سارا مناسب نمیداند. سارا آن وقايع را باور ندارد و هنوز از شوک ناباوری برنخاسته است. همدلی و همراهی اطرافيان به او کمک میکند، ولی هرگز نمیتواند کاملا جای خالی عزيزان از دست رفتهی او را پر کند. چنانکه او خطاب به دايی الک همين را میگويد و دايیاش نيز آن قدر با تجربه هست که هم آن حقيقت را بداند هم آگاه باشد که تا چه حد بايد به سارا نزديک شود تا لااقل زير پای او را که اکنون خالی شده است، پر کند. حال که واقعيت تا به اين حد بیرحمانه با سارا رفتار کرده است، او با تکيه بر آن تنها داغانتر خواهد شد، اما هر جایگزينی به جای واقعيت میتواند بسيار خطرناکتر باشد و اوضاع را برایاش باز هم بدتر کند. پس سارا به فالگيری و پيشگويی پناه میبرد و تکيهی او بر وعدههای آن که در آغاز خوشآيند و شيرين به نظر میرسد، در انتها تلخ و ناگوار از آب در میآيد. سارا که گرفتار تعدادی شياد شده است، وقتی به حيلهشان پی میبرد، توسط آنان ربوده میشود. اينجاست که خالهی سارا پی میبرد نه تنها اعضای خانواده، بلکه همهی اهالی جزيره تا چه حد در زندهگی به داد يکديگر میشتابند. از دايی الک گرفته که زخمی میشود تا خانمها و ساير اهالی جزيره که به طريق خودشان رد ربايندهگان را میيابند که اگر مأمور قانون نتوانست سارا را نجات دهد، آنان کار را تمام و مشکل را حل کنند. اينک ديگر برای متقاعد کردن خالهی سارا در نگهداری سارا در جزيره، نه نياز به ظاهرسازی و دورويیست نه هيچ تلاش ديگری، چراکه آنچه جزيرهنشينان برای سارا انجام دادند، خود گواه همه چيز است تا سارا در ميان خانوادهی بزرگ خود بماند.
اپيزود اول: تو تنها نيستی سارا در اتفاقات ناگواری که در اين دنيا برایاش افتاده تنها نيست. لورا و ديويد دو کودک خردسالی هستند که هم مادر خود را از دست دادهاند هم پدرشان را. زنی نيز که مراقبت از آنان را پذيرفته بود، ديگر حاضر به نگهداریشان، به خصوص ديويد، نيست. او از دست شيطنتهای ديويد به تنگ آمده است. ماريلا مايل نيست که ديويد و لورا از هم جدا شوند و خود با عذرخواهی از زنی که تا کنون مراقبشان بود، میگويد که آنها از خانوادهی او هستند و او خود را در قبال آنان مسؤول میبيند و از اين پس خود از بچهها مراقبت و نگهداری کند. ماريلا با وجود مخالفتهای سرسختانهی دوست صميمی و همخانهاش، راشل، که در اولين برخوردش با بچهها از آنها خوشاش نمیآيد، آنان را به نزد خود میآورد. او به راشل میگويد: "تو نمیتونی از من بخوای بين گوشت و خونام يکی رو انتخاب کنم." شيطنتهای ديويد دلايل متعددی دارد و در بسياری از موارد برای اين که رضايت خاطر ديگران را به دست آورد، راههای نامناسبی را انتخاب میکند. ماريلا مدام با ديويد صحبت میکند (کاری که اکثر اوليا بايد با کودکان شلوغ انجام دهند) تا او راههای نادرست برای رسيدن به اهدافاش را تشخيص دهد و کنار بگذارد. ماريلا به ديويد خاطرنشان میسازد که از خداوند برای حل مشکلاتاش کمک بگيرد و ديويد تجربهيی دهشتناک از خود را که بخشی از کتاب آفرينش اوست و در حقيقت زندهگی تاکنون به او آموخته است، برایاش میخواند: "میدونی ماريلا، خدا به حرفهای بچهها گوش نمیده! فکر میکنه اونا اهميت ندارن." (همانگونه که بسياری از بزرگترها چنين رفتاری با ديويد داشتهاند.) ماريلا با تعجب میپرسد كه چرا چنين فکری میکند! و ديويد پاسخ میدهد: "چون اون پدر و مادرمونو از ما گرفت! چرا اون اين کارو کرد؟ ما که اونو دوست داشتيم! من و لورا هر شب دعا میکرديم، ولی اون هيچ توجهی به دعاهای ما نکرد!" ماريلا قادر به پاسخگويی نيست، اما سارا آنجاست تا با تجربهی مشابهاش با امثال ديويد و لورا همدلی و در صورت لزوم، به هر طريقی که بتواند به آنها کمک کند؛ تا بدانند که تنها نيستند و پدر و مادرشان را نيز برای هميشه از دست ندادهاند. پدر و مادرشان وجود دارند تا هنگامی که در ذهن و قلبشان حک شدهاند، حال چه دنيای ديگری باشد که آنان را در آنجا ملاقات کنند چه نباشد! اما زندگی بسيار سنگدلتر از آن است که حساب و کتاب بیرحمیهايی را که در حق انسان مرتکب شده، نگه دارد. يکی پس از ديگری! اينک وقت ماريلاست که مرگ بين او و بچهها جدايی بيندازد. آنقدر سريع که او حتا فرصت نمیکند وصيتنامهاش را امضا کند. مدرکی که میتواست مانع از آوارهگی دوستاش راشل و بچهها شود. حال آنان مصيبتزده و تنها، آواره نيز شدهاند. راشل تصور میکند که نمیتواند بچهها را پيش خود نگه دارد و از آنان مراقبت کند. تصميمگيری در اين خصوص نيز واقعا کار دشواریست، به خصوص وقتی که پای عمل پيش آيد، اما زمانی که وکيل فرصتطلب (به معنی غيراخلاقی آن)، طماع و سنگدل ماريلا به آنها اطلاع میدهد که به زودی آنجا به فروش میرسد و بايد خانه را تخليه و ترک کنند، مشکلات به شکلی مقابل راشل قد علم میکنند که او برای فائق آمدن بر آنها ناگزير است که ارادهاش را قویتر سازد. نه تنها او که همه دست به کار میشوند، از خواهش و تمنا کردن از اين و آن و رو انداختن راشل به فرزندانی که از او دورند، تا فليکس که جلو کسی را میگيرد که میخواهد بدون توجه به پیآمدهايی که آوارهگی و جدايی به سر بچهها میآورد، خانهشان را بخرد. شايد در نگاه نخست آن رفتارها بیتأثير به نظر رسند، همچون سنگهايی که به هدف اصابت نکرده و بینتيجه بودهاند، ولی واقعيت نشان میدهد که چنين نيستند. اول میبايد از زاويهی ديد کنشگر به قضيه نگاه کرد. آنها بدون اين که وظيفهيی داشته باشند، از هر راهی برای کمک به نيازمندان (بچهها و راشل) مايه گذاشتهاند که تا اينجای ماجرا، از آزمون معنوی و اخلاقی سربلند بيرون آمدهاند. خرده خرده تلنگرهای همهگی بر تجديد نظر خريدار تأثير میگذارد و به هدفی که مد نظر بود، میرسند. ديويد تصور میکند شايد به خاطر شيطنتهای کودکانهی اوست که خداوند آنان را تنبيه كرده و ماريلا را گرفته است. اين از نشانههای يک وجدان پاک است که عمدتا به جای ديگری خويشتن را مقصر میداند. حال راشل مصمم است که بچه ها را نزد خود و با همت خويش نگه دارد! زيرا اينک خود با شبح بیسرپرستی و آوارهگی روبهرو شده و طعم آن را چشيده است و حال از دل آنان خبر دارد. بیخانومانی بچهها که در ابتدا مصيبتی ديگر فرض میشد، به نعمتی برایشان بدل میشود تا در کنار يکديگر با راشل و خاطرهی ماريلا، بقيهی زندهگی را سپری کنند.
اپيزود دوم: آرزوی دیروز، تلاش امروز و اميد فردا برای شرکت در مراسمی که در کليسا برگزار میشود، جزيرهنشينان جمع میشوند. سارا با خواهش و اصرار در صدد است پيتر را نيز برای مراسم کليسا ببرد، اما پيتر مايل نيست. او تصور میکند لباسهای او آن قدر کهنه و ظاهرش آن ميزان نامناسب است که مسخرهاش میکنند. جورابهای او پاره است و سارا پيشنهاد میکند برای اين که توی چشم نزند، چند جوراب روی هم بپوشد. سارا برای اين که پيتر احساس راحتتری داشته باشد، لباسهايی را به تن میکند که زياد تازه و جذاب به نظر نمیرسند. در مراسم کليسا خانم پک هم - که برخی او را جادوگر مینامند - میآيد، ولی به نظر میرسد به غير از کشيش و پيتر، کسی از آمدناش خوشحال نيست. پک متوجه میشود که اکثريت حضار از ورودش به کليسا معذباند. بنا بر اين با صدای بلند به آنان میفهماند او نيز متقابلا مثل آنها دوست ندارد آنجا حضور داشته باشد و به پيتر خاطرنشان میسازد که انتظار نداشته است او را کنار آدمهای دورو ببيند و خطاب به حضار با صدای بلند میگويد: "شماها همون آدمهای خودخواهاين، فقط کمی پير شدين ..." او به هتی نيز هشدار میدهد: "تو بايد معنی کمک به نيازمندان را در آيين مسيحيت بفهمی. تنها فرقی که بين من و تو وجود داره، من چيزی رو که جلو مردم میگم تو پشت سر مردم میگی." (پيتر با صدای بلند میخندد.) هتی از رفتار پيتر و آوردناش به کليسا توسط سارا بسيار ناراحت است. پک میخواهد به ايشان گوشزد کند، که مراسم کليسا برای جلب توجه و رفتارهای خودخواهانه نيست، بلکه برای اين است که به نيازمندان کمک شود و جملهگی - فقير و غنی - در کنار يکديگر و با نگاهی مساوی ديده شوند. از اين منظر او بيشتر با زاويهی ديد فرانچسکو به مسيحيت مینگرد. پيتر نمیتواند با بچهها بازی کند، چون بايد کارهای مزرعه را انجام دهد. سارا در میيابد که اين منصفانه نيست. او هيچ وقت استراحت ندارد. از آن سو، هتی، همچون کودکان، برای اخراج پيتر بهانهيی جور میکند: "فرار اسب تقصير پيتره." بچهها نيز از پيتر فاصله میگيرند و پدر پيتر را که در زندان است، سرزنش میکنند؛ اما سارا زندان بودن را دليلی برای مقصر بودن نمیداند و از قضاوت بچهها ناراحت میشود. پيتر وسايلاش را بر میدارد تا آنجا را ترک گويد. همهگی از هتی میخواهند تا در تصميماش تجديد نظر کند. هتی خلاصه سر عقل میآيد و با گرفتن قول از پيتر موافقت میکند که او بماند. با چنين تجديد نظری او نشان میدهد که آدم بدقلبی نيست، گرچه عکس آن را نشان میدهد! ادوارد مريض میشود و پک داروهای گياهی را که ساخته به پيتر میدهد تا برای ادوارد بياورد، ولی کسی نمیفهمد که داروها از طرف پک است و با مصرفاش حال ادوارد به تدريج خوب میشود. بچهها دور هم جمعاند و در اوقات فراغت بازی و صحبت میکنند، کاری که برای پيتر ممکن نيست. او مدام در حال رفت و آمد برای انجام کارها و مسؤوليتهای محوله است. به فليسيتی میگويد: "مادرم گفته شما [خانوادهی کينگ] ثروتمندترين افراد اينجا هستيد. اين منصفانه نيست!" فليسيتی عقيده دارد چون آنها اولين کسانی بودند که به جزيره آمدهاند و سخت کار کردهاند، بايد ثروتمندترين افراد جزيره باشند. پدربزرگ آنان نيز برای هر يک از آنها يک درخت کاشته که به آنان تعلق دارد. پيتر که در حين کار است، احساس واقعیاش را بيان میکند: "من هم دلام میخواست يک درخت داشتم." فليسيتی او را مسخره میکند که درخت کوچکی با سيبهای ترش هست که حتا خوکها هم حاضر نيستند ميوههايش را بخورند، اگر مايل است آن درخت میتواند مال پيتر باشد. پيتر وقتی در طويله تنهاست بغضاش میترکد. الک متوجه میشود و به پيتر میگويد شنيده است که بچهها چه گفتهاند و نبايد به آنان اجازه دهد که او را مسخره کنند (در حالی که شايستهی آن است تا به دخترش هشدار دهد که مواظب حرفهای خودخواهانهاش باشد). واقعيت آن است که پيتر همچو بزرگسالان کار میکند، ولی بقيهی بچهها از ثمرهی کار پدر و مادرشان برخوردار میشوند. اگر چنان که فليسيتی میگويد، زحمات ملاک باشد، پيتر از همه زحمتکشتر است و بهترين باغها حق اوست و فليسيتی حتا استحقاق آن درخت با سيبهای ترش را نيز نخواهد داشت. پيتر آنفلوانزا میگيرد و بدجوری مريض میشود. دکتری که به بالين او آمده، هنگام رفتن میگويد که نمیتواند نسبت به بهبودیاش قولی دهد. بچهها به راههای ديگر متوسل میشوند. چون اکثرا به قدرت جادوی پک ايمان دارند، نزد او میروند تا راه علاج را از او جستوجو کنند. وقتی تعدادی گربه کنار منزلاش میبينند، زودباورها تصور میکنند شايد او يکی از آن گربهها باشد که با جادوگری، خود را به صورت آن در آورده است! پک پس از اين که مطلع میشود حال پيتر خراب است، سراسيمه دست به کار میشود. داروها را به بچهها میدهد تا برای پيتر ببرند. مادر پيتر نيز به سرعت خود را به بالين او رسانده است. بچهها نگراناند که ممکن است هرگز پيتر را نبينند. آنان تازه میفهمند که چه کردهاند و چه شده است. خوشبختانه با داروهای پک و دعاهای بچهها، پيتر سلامتاش را باز میيابد. فليسيتی از کردهی خود پشيمان است و از پيتر به خاطر حرفهای نسنجيدهاش، معذرت میخواهد. هر چه باشد، او يک بچه است و بچهها زود پشيمان میشوند و همان گونه که راحت میبخشند، بايد راحت بخشيده شوند. پيتر با رويی باز او را میبخشد. الک که شخصی عملگراست، به شيوهی خود کاری برای پيتر میکند. او برایاش درختی میکارد و بچهها آن را به پيتر هديه میدهند؛ درختی که با آرزوی دیروز تمنا شده، با تلاش امروز کاشته شده و با اقبال فردا ميوه میدهد.
اپيزود سوم: محبت مادرانه قرار است مسابقهيی برگزار شود که طی آن فرزندانی مقالاتی در خصوص مادرشان بنويسند و دلايل علاقه به مادرشان را ذکر کنند و از ميان آنها بهترين نامه برگزيده شود. خوشبختانه همه مادرشان را بهترين مادر دنيا میدانند، بدون اين که دليلی به ذهنشان برسد. سارا میخواهد عمه هتی را به عنوان مادرش معرفی کند، اما فليسيتی و باقی بچهها او را مسخره میکنند و عقيده دارند، که تنها کسانی که واقعا مادر و فرزند باشند میتوانند در مسابقه شرکت کنند. فليسيتی بسيار به خود و خانوادهاش مینازد. سارا تصميم میگيرد نامهاش را بنويسد، حداکثر اين است که خوانده نشود. سارا عمه هتی را مثل مادرش میداند، چون مثل يک مادر او را تربيت کرده و تر و خشک میکند. مهم نيست که برنده شود يا نه. فليسيتی میگويد که سارا نبايد نامهاش را پست کند، چون باعث خجالت خودش میشود. فليسيتی با سالی و بقيهی بچهها، نامه او را دزديده و اين دست و آن دست میکنند و بخشهايی از آن را میخوانند. سارا بسيار دلخور میشود و میرود، ولی فليسيتی آن مسأله را آن قدر بیاهميت میداند که تصور میکند نبايد سارا برای آن دلگير شود. سارا برای اين که فليسيتی را نسبت به کردهاش آگاه سازد، نقشهی شيطنتآميزی به فکرش میرسد. پيش فليکس، برادر فليسيتی، میرود و میگويد: "میخوای اون از فيس و افاده بيفته؟" فليکس پاسخ میدهد: "چه جور هم!" از آن سو، هتی با چند تا از خانمهای همدوره، صحبتهای خاله زنکی میکنند تا از تشخيص جنسيت نوزادی که حاملهاند، به احساس مادری برسند! جانت، مادر فليسيتی، و فلورا، مادر سالی، گوش و کنايه به هتی میزنند که تا کسی بچهدار نشود، احساس مادری را درک نمیکند و به ياد همزمانی لحظهی زايمان دخترانشان میافتند و حسابی احساساتی میشوند.
اين
اتفاق سوژهيی را به فکر سارا میاندازد. او نامهيی فرضی از طرف
پرستاری که در زايمان نوزادان جانت و فلورا حضور داشته است، مینويسد.
او برای مادر آن دو نوشته است که بايد آنها را از عملی آگاه سازد که
سالها پيش مرتکب شده است. او فرزندان آن دو، يعنی فليسيتی و سالی را
با هم عوض کرده است! سارا نامه را در جايی میاندازد که دور از چشم به
نظر رسد و در ضمن با اشارات او فليسيتی آن را ببيند. حقه کارگر
میافتد. سارا مدام زير چشمی، واکنشهای فليسيتی را ورانداز میکند. آن
شوک برای فليسيتی بسيار سنگين است و سارا برایاش ابراز تأسف و ترحم
میکند، ولی فليسيتی داد میزند که آن حقيقت ندارد، اما از
دستپاچهگیاش میتوان حدس زد که اين تصور تا کجای وجودش رسوخ کرده
است. فليسيتی نزد خواهر کوچکاش سيسيلی میرود و عکسها و چهرهی خودش و او را با هم مقايسه میکند. فليکس از دور او را زير نظر دارد. فليسيتی که سيسيلی را نزديک آينه برده، ناگهان به تفاوت دماغاش با خواهرش حساس میشود و داد میزند که چرا آنها شبيه هم نيستند. سپس فليکس و سيسيلی را کنار هم مقايسه میکند و با حرص میگويد شما شبيه هم هستيد، ولی من نيستم. فليکس هم از موقعيت سوء استفاده میکند و اشاره میکند که تا حالا دقت نکرده بود که فليسيتی شبيه آنها نيست و حتا شبيه پدر و مادرشان هم نيست! فليسيتی شروع به پرسوجو میکند تا حقيقت را دريابد. هرگز! تا بهانهيی برای فرار از آنچه اينک واقعيت میپندارد، بيابد. ولی هر چه بيشتر جستوجو میکند، بيشتر شک میکند و بيشتر به اين باور سوق داده میشود که او فرزند پدر و مادرش نيست.
فليسيتی که تقريبا از شواهد چنين برداشت کرده که مضمون نامه صحت دارد،
از درون نمیتواند آن را حتا اگر حقيقت نيز داشته باشد، بپذيرد. چه چيز
مانع آن باور میشود؟ حتا اگر وقتی نوزاد بودهاند، عوض شده باشند، باز
آن قدر خاطرات از پدر و مادرش دارد که نمیتواند همهی آنها را رها
کند. و اين همان چيزیست که سارا میخواست برای او ثابت کند. سالی نفر
بعدی ست که از مفاد نامه مطلع میشود. اينک که پای فليسيتی پيش آمده
قضيه ديگر شوخی نيست و آن قدر برایاش جدیست که فليسيتی و سالی نامه
را به مادرانشان نشان میدهند. آنها نيز کلک میخورند و ريزش
عاطفیشان شروع میشود. فليسيتی به سارا میگويد: "همه چيز، حتا
رؤياهايم را از من گرفتند." اما سارا خوب میداند او چه میگويد. سارا
فکر میکند که فليسيتی مهمتر از تنبيه، اکنون به خوبی در جایگاه او
قرار گرفته است و به نفس ماهيت قضيه پی برده است. پس تصميم میگيرد
برایاش شرح دهد که آن نامه ساختهگیست، ولی فليسيتی باور نمیکند و
میپندارد او تنها برای دادن قوت قلب به وی چنين میگويد. سارا اصل
ماجرا را برای هتی تعريف میکند، ولی او برای اين که خانمها خود به
روشنی دريابند که مادر شدن چه هويتیست و ضرورتا به زاييدن محدود
نمیشود، موضوع را برایشان فاش نمیکند و به آنان پيشنهاد میدهد
حالا که حقيقت معلوم شده، بچههايشان را عوض کنند! هر دو مادر داد
میزنند که امکان ندارد. اينک آنان از درون شهادت میدهند که مادر شدن
چيزی ورای آن است. حال ديگر ماتمسرايی برپا شده است. پدر بچهها هم سر
میرسد و تا از جريان مطلع میشود، سارا فرياد میزند که نامه را او
نوشته است. جانت تعجب میکند و فلورا او را سرزنش میکند، هتی همچون
هر مادری که به خوبی میداند در چه زمانی بايد از فرزندش دفاع کند،
بدون معطلی، آنها را مقصر میداند که با رفتارهای کودکانهی آنان و
ناپسند دخترانشان، سارا را تحت فشار عاطفی گذاشتهاند (در همين حين
بغض سارا میترکد و به تلخی گريه میکند). انگار آنان نيز که اينک تنها
برای لحظاتی جای سارا و هتی بودند، درک میکنند بر آنان چه گذشته است.
از سويی احساس فقدان يکديگر (مادر و فرزند) آنها را که خيلی از چيزها
برایشان عادی شده بود، برای هم شيرينتر میسازد. هيأت داوران پس از مقدمهچينی اعلام میکند که نامههای بسياری رسيده که قابل توجهاند، اما جالبترين آنها، نامهيیست که از درک هويت مادر پرده بر میدارد و آن نامهی ساراست: "وقتی بيدارم او حضور دارد، وقتی در خوابام هنوز او هست ... اگرچه او مرا به دنيا نياورده، اما چون يک مادر دوستام دارد."
|
|