سال ششم

شانزده تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمد مهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish685

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

تنها صدايی مانده است

برای «فروغ» شهاب مباشری

سيد محمد مهدی شهيدی

 

ام‌روز، اذانِ ظهرِ اول تير نشده، پست‌چی بسته‌يی «فروغ» آورد و من شاد و سرخوش از رسيدن‌شان پس از عزيمت «غير» خواسته‌ام از تهران به جوار اقليت، پاکت را نگشوده از فرط بی‌خوابی شب پيش گذاشتم روی ميز و حالا عصر شنبه روزی از اولين روز تابستانی گرم در داغاداغِ آف‌تاب صميمی کرمان، ساعتی‌ست روی موزائيک‌های خُنَکِ آش‌پزخانه «فروغ» را تورق می‌کنم و می‌خوانم، تورق می‌کنم و می‌خوانم: «فروغِ» پنج تا هفت.

 

از پس ده دوازده پانزده سال کار مطبوعات که تنها ممر معيشت‌ام بوده هميشه گفته‌ام که بايد از انتشار حتا يک ورق‌پاره هم حمايت کرد . حالا «فروغ» که جای خود دارد با صفحات سياه و سپيدش، با لکه‌های پنهان عرق شوق و تلاش در حاشيه‌های سفيدش، با برش کاغذهای هفتاد گرمی که گاه له شده‌اند و با محتوايی که دل‌ات نمی‌خواهد تمام شوند، اما می‌شوند، چراکه صفحات اندک‌اند در کميت و تو را چاره‌يی جز دو باره خواندن نيست يا نمی‌ماند.

اول خواستم در عظمت و سختی کاری که شهاب مباشری در انتشار کاغذی «فروغ» در کار می‌کند، تدهينی نوشته باشم. حالا اما «زر» که می‌پکد در صدای مدام کولری که کليدش در اين داغِ تير دست ما نيست، نزد صاحب‌خانه است، می‌بينم، چه می‌توان نوشت؟

چه می‌توان نوشت در روزهايی که روزنامه‌ها و مجلاتِ هفت رنگ را هفته‌ها می‌گذرد و نگاهی نمی‌اندازی، چه می‌توان نوشت وقتی وب‌لاگ‌ات را بايد با فيلترشکن باز کنی و حوصله‌ات سر رفته از صدای موتورهای جوش که دارند اسکلت سه طبقه‌ی ساختمانی را در جوار حياط کوچک – تنها دل‌خوشی اين خانه - بالا می‌برند آن قدر که ... و کلمات می‌گريزند از بس که يک ماه است هيچ ننوشته‌ام حتا برای «روز» که اين روزها «وظيفه»يی برساند تا خرج اجاره خانه و قسط «پارسيان» و پول تلفن و برق شود.

به قول کاوه «المفلسُ فی امان الله». و اين قول تنها گريزگاهی‌ست که تکرار آن باز می‌داردم از آونگ کردن خود از تيرآهن‌های هجده اسکلت فلزی ساختمانی که بالا رفته روی آسمان حياتِ کوچک من.

خورشيد را اما هر روز حوالی شش صبح، روی ديوار کوتاه حياط که می‌نشينم، نگاه می‌کنم در بالا آمدن‌اش چون زرده‌ی سفت‌شده‌ی تخم مرغِ شترمرغی بزرگ در پکيدن اولين سيگار صبح و چای شب‌مانده‌ی نيم‌گرم روی سماور: با خودم می‌گويم ام‌روز روز ديگری‌ست.

حالا چه ربطی‌ست ميان خوش‌حالی از انتشار و رسيدن «فروغ» به پلاک پانزده کوچه‌ی جهودها در کرمان و اين که روزهاست با تفنگ پنج و نيم در کمين گربه‌ی سياهی هستم که طوطی صاحب‌خانه را خورده است دو بار.

تفنگ حتا اگر بادی باشد می‌چسبد کف دست، و حس غريبی می‌بردَم تا «شطح‌های دشت عباس» تا رواق سنگرهای بتونی، گونی‌های شن و شهيدها: دوستان افقی پشت خاک‌ريزهايی که هيچ گاه تمامی نداشتند، ندارند.

«اعتبار» از همين «فروغ» با کاغذ هفتاد گرمی و بُرش ناصاف اعتبار می‌گيرد، که بی آن‌که معاش کسی را تأمين کند با عشق و اندکی جنون، با بی‌قراری و اندکی دل‌شوره، پَر می‌کشد تا پلاک‌هايی در کوچه‌هايی از شهرهای کشوری بحران‌زده - هميشه بحران‌زده - روی زمينی ناپای‌دار در کهکشان راه شيری، تا مستقل باشد، تا خودش باشد: «فروغ» با «غ» وارونه و طرح‌های ساده و عميق «تسبيحی» و متن‌های نويسنده‌گانی که اصلا مهم نيست نام‌شان را چند صد نفری می‌شناسند، يا مصاحبه و عکس‌شان در مجلات معتبر درج شده يا نشده يا فلان جايزه را از دست بهمان شخصيت ادبی نگرفته‌اند يا گرفته‌اند، آن‌چه اما نوشته‌اند سرشار خلاقيت و نگاهی نوست، نه حتا تقليدی استادانه از متنی به زبانی ديگر يا فلسفه‌يی که هيج دخلی به «جبر جغرافيايی» ما ندارد.

خواستم شوق و شادی‌ام را برای رسيدن «فروغ» نوشته باشم و برای صداقت «فروغ» و برای رنجی که می‌برد و می‌بريم.

اين، تمام آن‌چه بود که از پس‌اش بر نيامدم، اما بيتی در ذهن‌ام می‌چرخد، می‌چرخد، می‌چرخد:

هر بيشه گمان مبر که خالی‌ست

شايد که پلنگ خفته باشد

کرمان، کوچه‌ی جهودها

اول تير 1387

Ç