|
|
|
|
||||||||||||||
|
يك خط و يازده نقطه ايرج كيا
و شب بود و ماه بدر كامل بود كه پدر، ما را و طاهر را به سراپردهی خويش فراخواند. و طاهر پاك بود و معصوم. و به امر پدر – كه بزرگ بود و مهربان – خطی دراز را شكل داديم با يازده نقطه، كه برابر نبودند نه به عرض كه به طول. و ايرج در نخستِ خط بود و من در واپسينِ خط. و پدر – كه بزرگ بود و مهربان – طاهر را – كه پاك بود و معصوم – در برابر ما نشاند كه خط بوديم. و فرمود: "فرزندم! تو به غايت طاهری! پاكی و معصوم. و اينان كه برادراناند تو را در حال، به چاهافكندهگان و فروشندهگان تو اند در آتيهی نزديك، و میدانی كه بدسگالان پليد را تفاوتی هست از بدسگال تنها، كه همانا امكان بازگشت و انابت گروه دومين است به طريق صواب. و تو كه طاهری به نام و به ذات، چهره در چهرهی نابرادران افكن و به انگشت اشارهيی بر اينان، مرا اشارتی كن كه تمييز آنان را بدانم و دريابم ..." و طاهر - كه پاك بود و معصوم – رو در روی ما بدسگالان افكند و با اشاره انگشت به سمت و سوی ما نشانه رفت. و كشيدهی انگشت طاهر جامههای برخیمان را لمس نمود و من و ايرج و سهراب و سياووش را، نه. و ما بدسگالان بوديم نمیدانستيم تماس انگشت اشارهی طاهرمان بر جامهها نشان بدسگالی پليدیمان است يا بدسگالی تنها.
و فردايمان كه آمد، من و ايرج و سهراب و سياووش بوديم كه با هفت جامهی تهی ديگر به خط شده بوديم، خطی با چهار نقطه به طول و هفت نقطه به عرض. هفت جامهی همرنگ سرخ با هفتاد سوراخ همشكل. سوراخهايی كه از انگشت اشارهی طاهرمان – كه پاك بود و معصوم – شليك شده بود. به مانند شليك چيزی كه شما بعدها آن را گلوله خواهيد خواند. و پدر – كه بزرگ بود و مهربان – دستی به نوازش بر سر طاهرش – كه پاك بود و معصوم – كشيد، و گفت: "فرزندم! انتخابی بس نيكو بود! چرا كه اين ماندهی نابرادران، فردايشان از امروزشان نيكوتر است ... و پدر و برادرانی ديگر، تمييز ناكامل تو را خواهند رسانيد به كمال."
و روز بود و كسوف كامل ماند و من ماندم با ده پيراهن مشبك خونين – خطی با يك نقطه به طول و ده نقطه به عرض – تا باز كدامين برادرم – كه پاك است و معصوم – به امر پدری – كه بزرگ است و مهربان – خط نابرابر به طول و عرض را، به برابری بشارت فرمايد ...
|
|