|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
مرگ محمود درويش و «باقیماندهی يک زندهگی» يادداشتی از جنا کراجسکی به مناسبت درگذشت محمود درويش، همراه با شعری از خود محمود درويش با ترجمهی شهاب مباشری يکشنبهی گذشته (همزمان با بيست مرداد)، محمود درويش، شاعر فلسطينی، زير عمل جراحی قلب در هيوستونِ تگزاس درگذشت. درويش در سال 1941 به دنيا آمد و به روزنامهنگاری نيز اشتغال داشت و يکی از فعالانی بود که در سال 1988 بيانيهی استقلال فلسطينیها را تنظيم کرد. درويش بيش تر عمر خود را در تبعيد گذراند، با اين همه به شدت با سرزميناش وابسته بود. در شعرش، او از چشماندازهای آنجا برای وصف کردن تلاش و تقلای مردماش و ادراکاتاش از زندهگی، عشق و مرگ بهره میجست ... ادامه
بخشهای پايانی سلسله نوشتاری از صالح تسبيحی در بارهی ديوارنگارههای شهدا
این فرد، این شهید، خود، نور شده ... و چهرهاش دیگر چون ماه روشن نیست. چون اصلاً نیست. آن چهرهی نورانی مرتبتی رو به کمال است. این شهادت تکامل است. همهی آن مراتب است. و پیکرش چون خورشید نورافشان است. و این نور است که مانویان در ساعات روز تا شب، به جانباش قبله میکردند و اگر در رأی آسمان بود یا در فلق غروب میکرد، و در شفق طلوع، رو به جانباش راز و نیاز میداشتند ... ادامه
يادداشتی از شادی بيان در اعتراض به اجرای ناقص کنسرت گروه شمس
مولانا هر چند که همواره مورد توجه اهل ادب بوده است و هواداران خاص خودش را در هر نسلی به همراه داشته است، اما قابل انکار نيست که در سالهای اخير مورد توجه موج عظيمی از مشتاقان قرار گرفته و در پی آن جمعيت بسياری را به قونيه کشانده است. اغلب گردشگرانی که از قونيه باز میگردند از رقصی موسوم به سماع سخن میرانند و با حال و هوايی خاص شيفتهگیشان را نسبت به اين مراسم عرفانی ابراز میدارند ... ادامه
«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو» شعرهايی از لانگفلو و اودن با ترجمهی ستار شکری دريا فرونشيند، بر آيد شفق رنگ میبازد گيلانشاه میخواند در امتداد ماسهزار، کنارهی دريا نمناک و تيرهرنگ مسافر سوی شهر میشتابد بیدرنگ دريا فرونشيند، بر آيد ... ادامه
داستان کوتاهی از رضا كلاهی وارد بانک شدم. يک سرباز، خيره به روبهرو، به در بانک تکيه داده بود. فکر کردم دارد حساب میکند چند روز از خدمتاش مانده. به بعدش فکر میکند که بايد دنبال کار بگردد. لابد چند جا سپرده؛ چند تا آشنای دور و نزديک دارد توی چند تا شرکت و اداره. قولهايی هم دادهاند، اما هيچکدامشان هنوز قطعی نيست. تا از اين خدمت لعنتی خلاص نشود، نمیشود محکم پیاش را گرفت. شايد به «او» فکر میکند که بیتاب است و دلتنگ. به پدر او فکر میکند که چهطور بايد راضیاش کند ... خانه هم لابد معضل بعدیست. حتماً اين فکرها مورموری از اضطراب تهِ دلاش میاندازد. اميدواریهايی هم البته دارد حتماً، تا کاری که دنبالاش است جور شود و همه چيز به خوبی پيش برود. به اين فکر میکند که ازدواج میکنند ... ادامه
آثاری از صدرالدين انصاریزاده و حميده طرزی را بخوانيد
چهار نوشتهی کوتاه از مريم ابوالحسنی هوا سرد بود، درختان با هر نفس باد سجده میکردند و برگهای خشکشدهی درختان که روی زمين پخش شده بودند، با توفانی کوچک به رقص در میآمدند و به اين سو و آن سو میرفتند، دست در دست يکدگر به دور توفانی کوچک حلقه زده بودند و با هر قدم باد و زوزهی نفسهايش در آن به دور خود میچرخيدند ... ادامه
نامهيی از سيد محمد مهدی شهيدی تبعيد جای غريبیست. انگار گذاشته باشندت توی سنگ قلواری و هزار کيلومتر آنسوتر به خاک نشسته باشی و پيرامونات را کوير، درهها، کوهها، اشرار، نظامیها و مواد سفيد، قهوهيی، کريستال در بر گرفته باشد. اينجا کرمان است. شهر نارونها، شهر آجرهای قديمی، شهر بوی خاک مرده در خيابانهای «منطقهی يک» که دارند تخريب میشوند با بولدوزر، با بيل مکانيکی. اينجا کرمان است. شهر بچهگیها، عمه که از آن سوی دنيا میآيد با چمدانهايی پر از اسباب بازیهای تازه، خوراکیهای خوشمزه، انواع شيرينی، قوّتو ... ادامه |
|