سال ششم

بيست‌وهفت مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمد مهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish685

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

تبعيد

در پاسخ به بهزاد يغماييان

سيد محمد مهدی شهيدی

 

يک

تبعيد جای غريبی‌ست.

انگار گذاشته باشندت توی سنگ قلواری و هزار کيلومتر آن‌سوتر به خاک نشسته باشی و پيرامون‌ات را کوير، دره‌ها، کوه‌ها، اشرار، نظامی‌ها و مواد سفيد، قهوه‌يی، کريستال در بر گرفته باشد.

اين‌جا کرمان است.

شهر نارون‌ها، شهر آجرهای قديمی، شهر بوی خاک مرده در خيابان‌های «منطقه‌ی يک» که دارند تخريب می‌شوند با بولدوزر، با بيل مکانيکی.

اين‌جا کرمان است. شهر بچه‌گی‌ها، عمه که از آن سوی دنيا می‌آيد با چمدان‌هايی پر از اسباب بازی‌های تازه، خوراکی‌های خوش‌مزه، انواع شيرينی، قوّتو.

پسرعمه‌يی که می‌آيد با تفنگ بادی، با ساز دهنی. دختر عمه‌يی که لباس هديه می‌دهد و همه چيز بوی بچه‌گی دارد، بوی خاک، خاکِ خالصِ گداخته در آف‌تابِ مهربان اين سرزمينِ پهناور.

 

تبعيد جای سختی‌ست!

اين را باد لای برگ‌های انجير که می‌ماسد و تيغ بر می‌دارَد تَن‌اش، حس می‌کند.

انجيرها که هر روز عصر که می‌رسند بالا که می‌روم پله‌کان چوبی را تا پشت بام کاهی.

تفنگ گذاشته‌ام گوشه‌ی حياط تا فردا کلاغ‌ها را بزنم.

آقای دهقان سايه‌اش از روی ديوار کنار رفت و حميده از پشت پنجره از من پرسيد: "خوبی؟"

اين را لب‌خوانی کردم با حرکات سرش.

 

تبعيد جای سختی‌ست.

اين‌جا راحت‌ام کنار حوضی قديمی با حياطی هفتاد ساله با اتاق‌هايی تو در تو،

گنبدها و خنکای ظهرش، آجرهای نقش‌دار، سنگ‌هايی که هر يک را از جايی آورده‌ام.

خوش می‌گذرد، اما دل‌تنگ که می‌شوم بوی داغ آسفالت را در ظهر تهران، پا که می‌زدم دوچرخه را رو به سوی روزنامه‌ی «فن‌آوران اطلاعات» ظهر جمعه، رو به سوی «اقتصاد پويا»، رو به سوی «آسيا»، رو به سوی «عصر ما»، رو به سوی «کيان»، رو به سوی «کيهان» می‌رسيدم آن ته دنيا که سرم را بيرون کنم از کره تا ببينم آن‌جا چه خبر است و بازگردم تا روزنامه تا دغدغه‌های روز تا دغدغه‌های تيتر، خبر، عکس، تأخير ساعت چاپ، دغدغه‌ی روز بعد، دغدغه دغدغه دغدغه دغدغه‌ی ...

اين‌جا دغدغه نيست، اين‌جا تبعيدگاه است، هوس‌ها وسوسه‌ها نيازها همه تبعيد شده‌اند گوشه‌ی ذهن.

خودم، خشک و سخت چون خاک زرخيزِ اين شهر، زيرِ آف‌تاب تير ماه می‌گدازانم تا درد را حس نکنم تا نترسم تا بتوانم از ميان آتش بگذرم تا چون ابراهيم آتش بر من سرد شود تا چون بودا به روشن‌شده‌گی برسم تا چون دون خوان آگاهی‌ام را جمع کنم در ته جان‌ام و با آن از دهان قدرت بگذرم. قدرت، آن عقاب که چشم از گوشه‌ی چشمِ چپ که نگاه کنی هيبت‌اش روی شانه‌ی تو سنگينی می‌کند.

 

دو

حالا دقايقی بعد است. به اين‌جا تبعيد شده‌ام. تبعيد از بُعد می‌آيد. جای دور را می‌گويند. تبعيد! ما به جای دوری تبعيد شده‌ايم. همه‌مان. به زمين، به زمين که تنها سياره‌يی‌ست که صدای ناله و شيون هنوز از آن به گوش می‌رسد، سياره‌های ديگر را خشم خداوند، همان هستی مذاب، همان بيگ بنگِ آغازين مچاله کرد در خاکستر آتشفشان‌هايی که حالا خاموش‌اند و ما مريخ‌ياب فرستاده‌ايم درشان.

جای برای زنده‌گی بيرون تراز زمين پيدا نمی‌شود.

نمی‌شود. اين را همه خوب می‌دانيم. شب که آسمان، آسمانِ کوير، کويرِ کرمان روی سر آدم يله می‌شود. اگر دور شده باشيم، دور. اگر تبعيد شده باشيم به دوردست‌های خاک، آن‌جا که نورِ هيچ چراغِ برق‌سوزی تو را روشن نمی‌کند.

 

سه

شادمانه‌ترين لحظه‌هايم نثار تو باد دوستِ دوردست!

دوستی بعيد. پری‌روز ترکيه، دی‌روز چين، ام‌روز پاريس. فردا نمی‌دانم در کجا داری کتاب مهاجران را می‌نويسی.

کوله بر دوش، خود مهاجری که قصه‌ی مهاجران را می‌نويسد.

شغل خوبی برای خودت دست و پا کرده‌ای، من هم اگر اين بوی خاک اين آف‌تاب لطيف اين شوق زيستن شوق جزغاله شدن در دل آتش و باز زيستن چون غنچه‌ی گلی در صبح‌گاهی مه آلود ...

اين خاک اين زمين که هر جايش ايستاده باشی روی او ايستاده‌ای و هر جايش را نگاه کنی آسمان‌اش، ماه‌اش و خورشيدش همين يکی‌ست.

همين يک مريخ را داريم، همين يک تير را، همين يک کهکشانِ را ه شيری را ، همين خلاءِ بی‌نهايت که نمی‌شناسيم‌اش، که ازش می‌ترسيم، مرگ را که می‌بلعدمان مثل مگسی که در دهان مارمولک غيب شد همين دقيقه‌ی پيش، جلو چشم من روی ديوار آجری در خانه‌ی اجاره‌يی در کوچه درختی در کرمان.

 

چهار

اين‌ها را برای تو «می‌گويم». اگر قرار بود برای‌ات روی کاغذ بنويسم نمی‌دانی روزهاست دست‌ام به کاغذ نرفته است،

به خودکار حتا برای کار. من گير کرده‌ام بين کی‌بورد و خودکار و بدجور گير افتاده‌ام. اما گفتم بگذار گفته باشم تا پياده شوند، تايپ شوند، ميل شوند، برای تو که خواسته بودی بيش‌تر برای‌ات بنويسم.

اين‌جا تبعيد است.

اين بادِ تبعيد است. تبعيدی که خودت نخواسته‌ای،

نه آن‌چنان که آدم خواست وقتی از بهشت به زمين آمد، البته.

 

پنج

سيگار می‌پکم زَر.

دندان‌هايم ريخته‌اند در ليتيم کربنات سال‌ها، در فلوکسيتين، در ايمی‌پرامين، در اين محرکاتِ دوپامين در مغز، که با مينای دندان نمی‌سازند، تا مفناميک اسيد که نيم ساعت پيش قورت‌اش داده‌ام، که ژل محسن بی‌حس‌اش کرد، با بويی قديمی که بوی پدر می‌داد و جعبه‌ی قديمی چرمی‌اش.

هميشه شيشه‌يی داشت با اين بو برای دندانی که درد می‌کند و ما گريه می‌کرديم، گريه می‌کرديم، گريه می‌کرديم و پدر می‌گفت يک دقيقه‌ی ديگر خوب می‌شود و يک دقيقه‌ی ديگر دندان‌درد نبود. درد نبود. نبود نبود. نبود، بود.

 

شش

حالا باد سُر می‌خورد، سيگار مرا می‌دزدد می‌برد می‌اندازد کنار حوض در اين پاشويه‌ی خيس.

ام‌روز جمعه است. از خيابان کنار مُصلا که می‌گذشتم ماشين‌های رنگارنگ تميز و نو پارک کرده بودند بی پارک‌بانی با صدها مأمور انتظامی تا عابری پنچرشان نکند. نمازخوان‌ها بودند، نمازِ جماعت خوان‌ها. ثروت‌مندان شهر. يادش به خير امام! می‌گفت: "اين انقلاب مال پابرهنه‌گان است."

خدايا! روزی‌ات را شکر که پابرهنه‌گان ماشين‌سوار شدند!

 

بيست‌ويک تير 1387

 

پی‌نويس: اين متن پياده‌شده‌ی آن‌چه روی نوار گفته‌شده‌ی حالا تايپ شده است.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «139»

 

   ياد

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (پنج و شش)

هيچ چشمی از سماع آگاه نيست

   هنرهای تصويری

کلمه‌يی برای ترجمان نگاه‌ات نيست

   فرهنگ و ادب برای هميشه

عبارت‌ها و تعارف‌های رايج در بين زنان شيرازی

با بهرام گبر

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خرچنگ

سيگارکش‌ها

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

شاعر از زبان خودش و «باکو، باکو»

   ادبيات ترجمه

«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو»

   ادبيات داستانی

   و تا دل‌تان بخواهد شعر

يک زنده‌گی روی چرخ

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

يک، دو، سه، چهار

تبعيد