|
|
|
|
||||||||||||||
|
«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو» شعرهايی از لانگفلو و اودن ترجمهی ستار شکری
دريا فرو نشيند، بر آيد* اچ دبليو لانگفلو
دريا فرونشيند، بر آيد شفق رنگ میبازد گيلانشاه میخواند در امتداد ماسهزار، کنارهی دريا نمناک و تيرهرنگ مسافر سوی شهر میشتابد بیدرنگ دريا فرونشيند، بر آيد ظلمات سايه فکنده بر ديوار و شيروانیها و دريا، دريا ندا میدهد در تاريکیها امواج خرد با دستان سپيد و لطيف رد پا میشويند از ساحل پاک و ظريف دريا فرو نشيند، بر آيد خورشيد بامداد میدمد و توسنها سم کوبند و شيهه کشند به بانگ مهترها روز بازگشته است بی آن که ديگر بار مسافر به سمت ساحل آيد باز دريا فرو نشيند، بر آيد.
هزارتو** دبليو اچ اودن
انسان بیپر و بال روزها و روزها سوتزنان و قدمزنان در هزارتوها به اعتماد انگيزهيی که ترغيب اش میکرد به پيشروی برای صدمين بار به بيشهيی رسيده بود که تنها ساعتی پيش ديده بود سر چهارراهی نگران ايستاده آگاه از اين که راه گم کرده "کجايم؟ دانش ماورا میگويد سؤالی پرسيده نمیشود مگر پاسخی لاجرم داشته باشد هزارتو نقشهيی بايد داشته باشد اگر مذهبيون بر اين فرض محق باشند نقشه دلالت بر معمار میباشد هزارتوی ساختهی پروردگار بیشک کهکشانیست در ابعاد کوچک آيا مفروضات نمیجوشند از عالم معنا؟ و لذا نيستند دليلی با مبنا؟ چه چيز از جهانی که میشناسم مینمايد کدام راه را رهسپار باشم؟ تمام آنچه رياضيات پيش مینهد خطیست راست که مستقيم سير میکند چپ و راست اما يکی از پس ديگری به راستی میکنند با تاريخ همرهی زيباشناسان بر آن باورند که انواع هنر مفيدند برای خشنودی قلب بشر چنين نيست که بايد از قوانين دوری نمود به آن سوی که قلب میگويد راه پيمود؟ اين برهان آن گاه پذيرفتنیست که بدانيم حق با منظر سنتیست که مطابق رأی دروننگران حق پافشاری نداريم بر آن آنچه فرض اينان در اين باره است آن است که آدمی خالق شرايط خود است اين هزارتو بنايی مقدس نيست از تعلل خود ما درکناکردنیست آن مرکزی که ره نمیتوانم يافت به آن نزد ضمير ناخودآگاه باشد عيان به کدامين دليل فسرده باشم؟ من هم حالاهم آنجا باشم مشکل من چهگونه نخواستن است که سرعت از آن انسان ساکن است گمگشتهام تا آن زمان که میبينم گمگشتهام چون خود چنين میمیخواهم اگر ديگر اينچنين نباشد آنطور که خواستهی بعضی معلمان باشد قانع به اين نتيجه خواهم بود: در عالم فرض راه حل نخواهد بود هر عبارت که شد بيانگر احساس مثل «گمگشته»ام ندارد اساس علم من آنجا که آغز شد، پايان يافت پرچينی به قامت از انسان سبقت يافت." انسان بیبال، جيران و گمکرده راه از آن که کدام راه را گزيند در چهار راه به بالا نگاه کرد و به آن مرغ انديشيد که به شکهای پوچ او میخنديد.
|
|