|
|
|
|
||||||||||||||
|
يک پيشگفتار صوفيانه سيد محمد مهدی شهيدی
پرسش اساسی من اين است: «چهگونه کودنی بر جهان چيره میشود؟ چهگونه کودنی با آن در میافتد؟» «چهگونه در اين ميان، صوفی، همچون شاهبازی بر بلندای ايشان چرخ میزند؟»
کودنی نوعِ اول عقلانيتِ پراگماتيستی شکمبارهی آمريکايی، که هر لحظه حدود و ثغور گرسنهگیاش باز میگسترد ـ مگر نه اين که امپرياليسم است ـ و مرض «جوع» انداماش را به تمامی در ربوده، عقلِ نظری افليجاش را سخت از کار انداخته است. اسماش را من «هيولای زرين پشم» میگذارم: هيولاوَشی جوان، و از آن دست، صاحب قدرت، که ترسناکی آن، در چشمانِ آبی نافذش، به جذابيتی برای زنان، برای ملتها، بَدَل میشود: چه بسيارند آنانی که در نهانِ خانهی دلِ خود، تجاوز او را طلب میکنند، همچون زنانی که عاشق رهايیاند: رهايی به واسطهی دزديده شدن و تجاوز، چراکه برای رها کردنِ خود هنوز بسی عفيفاند؛ آنان را بهتر آن که دزديد و تجاوزشان کرد، که اين خواستِ اندرونی ايشان است. يک تحليل روانشناختی: اين گونه، وفاداری اخلاقی از ايشان ـ از آنچه که دوستاش نمیداشتند، اما به دوستداری آن خو کرده بودند ـ سِقط میشود، و فرجام کار اين که از دردِ جانکاهِ تخمی وجدانيات تسکين میيابند، و از قُد قُدِ ـ يعنی غر و لندِ ـ پيش از در آمدن تخم هم میافتند، چراکه شرعا و عرفا و قانونا خود نخواسته بودند، ديگران خواستند و آمدند و کردند و ايشان هم تخمشان را بر نرمگاهی نهادند و نيز به هاويه اندر نشدند!
کودنی نوعِ دوم شبهِ عقلانيتِ عجوزهی مذهبی سنتی ـ که هر لحظه که در کام اژدهای به تقدير آمدهی خود فرو میغلتند ـ هر چه بيشتر، فرتوتیاش آشکار میشود و نيز خِرف بودناش به سببِ کهنسالی. او ديگر گوشاش سنگين و بينايیاش بسيار کمسو شده است: مجلسِ خِبرهگان را بنگريد! ـ به راستی او هنوز نَفَس میکشد! من اين کودنی پلاسيدهروی را «هيولای پشم ريخته» نام مینهم. نمونهی «بن لادن»، اما از ايشان فرق میکند: همچون نمونههای مستقلِ انسانی، که در حقيقت، در برابر هجومِ همهجانبهی کودنی نوع اول، به نوعی خويشتنپايی از طريق مقاومت دست میيازند. تحليل روزنامهها و رسانههای مسلط را فراموش کنيد. اينان بر آرمانی مذهبی تکيه دارند، اما عميقا انسانهايی غير سياسیاند، که در راستای صيقلِ خود، و صافی شدن، میجنگند. نمونهی ديگر: «احمد شاه مسعودِ» فقيد را بنگريد! اين مردان را هيچ يک از گروههای سياسی در خود پذيرا نمیشوند، چراکه از کودنی نوع اول مبرا هستند، و دستِ نوع دوماش را نيز خواندهاند. اينان در جنگ نمیجنگند، بل سلوک میکنند. من اينان را «خويشتن پايانِ بزرگ» نام میگذارم. در رويارويی بن لادن و دوستاناش، در تقابل با آمريکا و دوستانِ بسيارش، من قاطعانه خود را در جبههی بن لادن قرار میدهم، و به سوی آمريکاييان تير میافکنم، اما در جبههی آن کودنی نوع دوم، نه، هرگز! من حتا نمیستيزم! ـ دانستيد چه کسانی را میگويم؟
صوفی، اما شاهبازی بر بلندای ايشان صوفی اما تيزهوشتر از آن است که در برونِ خود بگسترد، او چندان گرسنه نيست که از معدهاش فرمان بَرَد! از اين رو، هر چه وسيعتر میگسترد در خود؛ نه هجوم میبَرَد همچون صُفهنشينانِ شورشی، آن گدايانِ تکريم يافته، نه همچون مادينهسگی دراز به درازِ آن کودنی نخست، آن احساسِ گرسنهگی از سَرِ سيری، میخوابد تا او را، از بادِ غرور، و از آتش اقتدار بياگَنَد! شايد بشود به وسيلهی دستگاهِ فلسفی هگل هم قضيه را به گونهيی حل کرد: يعنی به وسيلهی ديالکتيک، که در حقيقت، حقيقتِ خود را از درونِ آن آشکار میکند – يعنی گَندش را بالا میآورد! کودنی نوع اول ـ در اين شرايط تاريخی ـ میشود نهاد، و کودنی نوع دوم میشود برابرنهاد، و سپس، برنهاد هم میشود آن که نبايد بشود: يعنی حقّ! به زبان ديگر، حقّ برآيندیست تاريخی و قطعی از کودنی نوع نخست، يعنی خدایگان، و کودنی دوم، يعنی بنده، که از رويارويی آنها عمل زايش حق به وقوع میپيوندد. و اين نتيجهی هگلی کمی شرمآور است؛ يعنی که راهِ حق از ميانهی کودنها میگذرد!
صوفی اما، که بر فراز ايشان چرخ میزند، چنين میگويد: آن که به تملک در میآورد، خود نيز، به تملک در میآيد. و صوفی، نه در پی خدایگانیست، نه در پی بندهگانی؛ او حتا در پی ياریگری هيچ کس نيست، که تنها خود را نجات میدهد، زيرا که صوفی خود موضوع شناختِ خويش است. نه! هرگز يک مارکسيستِ انقلابی نمیتواند با او يکی گرفته شود، چرا که صوفی، صيرورتِ ديالکتيکی را تماما به درونِ خود کشانده است (دستِ کم نتايج آن را)، و کارزارش آنجاست: روزی گفتم که تنها دروغگويانِ نيرو باخته «مجاهد» میپرورند، يا به زبانِ مارکسيستها: «پرولتاريای انقلابی». آنها میخواهند به نيروی سيلآسای اکثريت، ساختِ سياسی جامعه را به سود خود، يا عدهيی ديگر، دگرگون کنند. برخی هم مثل مارکس خيال کردهاند که میشود کارگران، آن اکثريتِ نفله، را يکشبه فيلسوف کرد، هم آن کسانی را که تنها به نان و کَرهی روزانهیِ خود میانديشند. و من البته ترجيح میدهم آن را نان و شرابِ روزانه بنامم. اين ديگر بسی خوشخيالیست. آنها را نمیتوان آگاهی داد، آنها را تنها میشود تهييج کرد. آگاهی طبقاتی ـ اگر هم به فرض به وجود آمده باشد ـ تنها سطح کمژرفايی از آگاهیست: آن که ميوهی جاناش میرسد، خود چيده میشود! يک نکتهی اساسی در بارهی مارکس: اگر مارکس احساساتی انقلابی را در يک چشم به هم نهادن ناديده بينگاريم، و به استنادِ سخن خودِ او که میگفت: «من مارکس هستم، اما مارکسيست نيستم،» او را همچون يک مارکسيست به شمار نياوريم، آنجا که از خود بیگانهگی در دنيای مدرن سخن میگويد، يعنی از استحالهی گوهر انسانی به چيزی خارج از خود، به پول، به کالا، و يا به هر چيز شدهگی ديگر، به جای اشکالِ قديمیتر از خود بیگانهگی بت – خدا، به صوفيان نزديک میشود، و چه بسا، که خود نيز دستِ آخر، صوفی بزرگی از کار آيد ـ که از اين جهودزاده هيچ دور نمینمايد!
به هر رو، مارکس با آن که الوهيتِ نظامِ فلسفی هگل را به فراست خود، اِِزالهی بکارت کرد، و به انديشههای فراگير اجتماعی و پيش پا افتاده تقليل داد، اما يکی از مهمترين کسانیست که چهگونهگی پرداختن به غير در زمانهی جديد را کشف کرد، و هشدار داد. از همين رو، از ديدگاه من، او يک صوفی تمام عيار است! چراکه اين امر، يعنی فراخوانی انسان به خود، برای صوفی شدن يک اصل اساسی و جاودانه است.
يک نکته ی ديگر: صوفی میدانست، و نيز میداند که خواجهگان بندهاند و بندهگان خواجه! وی به هر جامه میشناسد ايشان را، که در پی قدرتاند: يکی، همچنان که نگاه میدارد، بيشتر میخواهد، و ديگری، میخواهد که به چنگ آورد! ـ شايد صوفی بيش از آن دو میخواهد! آری، هم از اين رو، به خدا رو میآورد! ـ او همه را میخواهد، يا هيچ، اين گونه زهدِ صوفی پا به ميدان میگذارد. مگر زهد آن هيچ خواهی بزرگ نيست؟ آن تمامخواهی عقيم؟ اما زهد، تنها، آغاز اين درازراه، اين پُر نشيب و فراز راه است: شطرنج بازی صوفی بینهايت است، يک شاهراه، يک شاهرگِ بگشوده به قلب جهان!
بعد التحرير: اين متن اولين بار در بهار سالِ اتمام نگارش آن (دوازدهم خرداد هزار و سيصد و هشتاد) توسط استاد جامعهشناسی دانشگاه سوره در چند کلاس بر خوانده شده است، و از اين روی ممکن است نسخههايی از آن متن با نام ايشان نزد کسانی موجود باشد.
نگارش اصلی: اذانِ ظهر اتاقِ بالای زَرِيسف، بيست و يکمِ تير کرمان
|
|