|
|
|
|
||||||||||||||
|
جوی بیآب، پاكت سيگار ايرج كيا
با يك چرخدستی آوردندش. چارچرخهيی بود درب و داغان كه چرخ عقب سمت چپاش افتاده بود. تعجب مرا كه ديدند، مهرداد گفت: "همين نزديكيا بود. نرسيده به ميدان. تازهی تازهس. هنوز گرمه!" و روی سكوی سنگی دكان خودش را ول كرد. فرهاد خستهتر بود و نفس نفس میزد. چرخ را رها كرد، چرخ جلويی سمت راست به هوا بلند شد. گفتم: "معطل نكنين ... كمك كنين بياريماش تو." من و فرهاد يك طرف چادر رنگ و رو رفته را گرفتيم و مهرداد طرف ديگرش را. نه سبك بود و نه زياد سنگين، و به داخل كشانديماش، روی سكوی موزائيكی وسط محوطه دكان. قبلاً سكو سيمانی بود تا اين كه مأموران ادارهی بهداشت جفت پايشان را توی يك لنگه كفش كرده بودند كه سكوهای همهی جگركیها كاشی شدهاند، الا مال شما. ظاهراً ديگر نايلونهای سياه و سفيد دستی لبالب از دل و جگر و كله و پاچه زياد كارساز نبودند كه با يك درجه تخفيف سكوی ما شد موزائيكی خردلی رنگ. فرهاد سيخها را كاردك میكشيد و مهرداد كارد را با مصقل تيز میكرد. چادر را از روی لاشه كشيدم: سن و سال زيادی نداشت و دندانهايش كه محكم و سالم به نظر میرسيدند از پشت كمی زرد شده بودند. مهرداد راست میگفت، هنوز گرم بود و تازه و حتماً ترد. با ساطور قلمهی هر دو پا را قطع كردم و انداختماش توی وان نيمگرم. و بعد از روی پيشخوان مشغول جدا كردن گوشتهای قلمه شدم. فرهاد گوشتها را قطعه قطعه میكرد و مهرداد با مهارت سيخشان میگرفت. چند نفر از مشتریهامان فقط گوشت كبابشده ماهيچه را میخوردند. قلمهی دوم را كه برداشتم احساس كردم لاشه انگاری تكانكی به خودش داد. خندهام گرفت. فرهاد دوباره رفته بود سراغ عوض كردن موج راديو. گفتم: "مهرداد! مطمئنی اين يارو كاملاً بیجان بود؟" مهرداد گفت: "آره عمو! مادرش میگفت دور و بر دو و نيم سه تمام كرده، قسم میخورد مرضپرضی هم نداشته ... بابا يه جايی رو بگير كه ما هم حالیمون بشه ... میگفت نصف شبی بيدار شده يه ليوان آب خورده و تلپی افتاده." ظاهراً كه سالم بود، هرچند ورزيده نشان نمیداد. دستهايم را با لنگ پاك میكنم تا سيگاری روشن كنم. مهرداد به فرهاد میگويد: "يه خرده كوچيكتر بگير. مرتضا اينا سيخاشون نصف مال ما نيس، ولی همون نرخ ما رو حساب میكنن. تازه چربیش هم نمیگيرن ... ولی لامصب عجب گوشتی دارهها با يه تكون تا ته سيخ میره!" اولين مشتری سر و كلهاش پيدا میشود. میگويم يك چرخی بخورد، صبحانهاش آمادهس. تهسيگار را پرت میكنم كه به جوی آب نمیرسد و لبهی شكاف موزائيكی جا خوش میكند تا آخرين دودهای كمرمقاش را با پيچ و تاب به هوا بفرستد. بيرون میروم و با نوك پا لهاش میكنم و هلاش میدهم توی جو. ساطور را برمیدارم كه بروم سراغ ران و بازوها كه: ... لعنت بر شيطان! ... میبينم كه نه! جدی جدی لرزش و تكانهايی خفيف! ... ترس برم میدارد. برمیگردم طرف مهرداد: "حالا چهقدری تموم شد؟" مهرداد سيخهای گرفتهشده را روی سينی مرتب میكند: "يادم باشه احمدی باز كرد يه مقدار جعفری بگيرم! ... صدوهفتاد تا هر چی زور زديم، كمتر راضی نشد. میگفت برادر شوهرشو كه هر دو پاش لب گور بوده دادن صدوپنجاه چوب." كه خروخر نالههايی كمجان ميان حرفهای مهرداد میدود. با هول و هراس هر سه برمیگرديم به طرف لاشه. جوان درازكشيده روی سكو چشمهايش را باز كرده، آن قدر كه شده عين يك بيستوپنج تومانی. "ای ... اين ... جا ... اينجا ... ك ... جاس! شـ ... شماها كی ... هسـ ... تين ... من كـ ... جام؟" و با بهت و ناباوری نینی چشمهای ميشیاش را به طرف تكتك ما میلغزاند و بعد به پنكهی سقفی خيره میماند. ساطور را آرام روی پيشخوان میگذارم. كارد از دست فرهاد سر میخورد و مهرداد خودش را حائل سيخهای روی سينی میكند ... صداهايی جيغمانند و نامفهوم فضای دكان را انباشته میكند ... با صدايی گرفته پر از التماس داد میزند: "آخه بیدينا ... من ... من كه ... من كه هنوز نمردم!" و هقهقاش شكل يك گريهی واقعی را پيدا میكند. ماندهايم كه چه كار كنيم. فرهاد سراسيمه میزند بيرون. مهرداد با پارچهيی روی سيخهای آماده را میپوشاند. جوان نيمخيز میشود و روی كمر میايستد. هر دو دست را به دو طرف سكو میگيرد و تلاش میكند از جا بلند شود كه با سرو گردن به پايين سكو سقوط میكند. تلاش می كند دوباره بلند شود كه متوجه پايين پاهايش میشود. تمام تناش به رعشه میافتد. میدانم الآن است كه با جيغهای دلخراشاش زمين و زمان و دكان و خيابان را به لرزه درآورد. ساطور را برمیدارم و با ته آن ضربه محكمی به پشت سرش میزنم. رعشهها كمجان میشوند. به مهرداد میگويم: "برو بگو فرهاد بياد تو!" پاكت سيگار را مچاله میكنم و پرتاب میكنم رو به پيادهرو. پاكت درست میافتد وسط جو.
|
|