|
|
|
|
||||||||||||||
|
با كیخسرو در شاهنامه محمود كوير
درآمد: در جشن تيرگان، شستوشو کردن در آب روان و آبپاشی به هم رسمی کهن است، ابو ريحان مینويسد: «... چون کیخسرو از جنگ با افراسياب برگشت، در اين روز [تيرگان] به ناحيهی ساوه عبور نمود و به کوهی که به ساوه مشرف بود، بالا رفت و تنها خود او، بدون هيچ يک از لشکريان به چشمهيی وارد شد و فرشتهيی را ديد، در دم مدهوش شد. ولی اين کار با رسيدن بيژن، پسر گودرز، مصادف شد و قدری از آب چشمه بر روی کیخسرو ريخت ... و رسم اغتسال و شستوشوی به اين آب و ديگر آبهای چشمهسارها باقی و پایدار ماند، از راه تبرک. و اهل آمل در اين روز به دريای خزر میروند و همه روز را آببازی میکنند.»
با کیخسرو، بازی خدايان و شاهان و پهلوانان در هم میآميزد و به اوج میرسد. سپاه پهلوانان ايرانی با شکوه تمام و پر از راز و رمز در توفانی از برف و مه راهی ديار جاودانهگان میشود. دوران آزادهگی و زنخدايان و پهلوانان به پايان آمده و آيين نو از پس غبار بر آمده تا بر تخت نشيند. روزگار غريبیست. پاييز شگفتیست. کی به معنی شاه است و خسرو نيز همين معنی را دارد، چنان که سپس به شکلهای کسرا، کايزر، تزار، سزار، قيصر و خضر به زبانهای ديگر راه میيابد. پس کیخسرو يعنی شاه شاهان يا شاهنشاه و او نخستين پهلوانیست که چنين لقبی دريافت داشته است و فراموش نکنيم که در آن هنگام و تا مدتها بعد، شاه را برای درويشان و عارفان به کار میبردند و شاه و خدا نيز معنايی يگانه داشتند. کیخسرو سومين شاهزادهی ايرانیست که چون ابراهيم ادهم، شاهزادهی افسانهيی و بنيانگذار عرفان ايرانی در بلخ، از سلطنت کناره میگيرد و مانند بودا به عارفی پاکباخته بدل میگردد: ابراهيم، ايرج، کیخسرو. کیخسرو در بستر مرگ نيز از دستگيری بينوايان و آبادانی شهرها باز نمیايستد و حتا جامههای خود را به رستم میبخشد و برهنه به سوی آخر جهان به راه میافتد و نمیميرد، بلکه ناپديد میشود و به صف جاودانهگان میپيوندد. کیخسرو که او را چهرهی افسانهيی کورش میپندارند، و برخی نيز او را همان کیآخسار يا هوخشتره میشمارند، در ادب فارسی نماد انسان کامل است و در شمار هفت تن جاويدانیست که بنا بر باور زرتشتيان روز رستاخيز به ياری سوشيانت برمیخيزد و اهريمن و پليدی را از پهنهی زمين پاک میکند. چنين میگويند که غار شاه زنده، در سی و پنج کيلومتری جنوب غربی اراک، محلی بود که کیخسرو در آنجا ناپديد شده است. اين غار دخمهيی بزرگ است که بر فراز قلهيی به ارتفاع ۲۸۹۰ متر از سطح دريا واقع شده و زرتشتيان هر ساله از سراسر جهان برای زيارت به آنجا میروند. در پای کوه چشمهيی پرآب از زمين میجوشد که از آب آن مینوشند و چونان داروی شفابخش به همراه خود میبرند. کیخسرو فرزند سياوش است. به رؤيايی زاده میشود و مانند کورش و موسا و فريدون، چوپانان و جانوران او را پرورش میدهند. او که اصل نيکیست در روز نوروز زاده میشود: که روز نوآيين و جشن نوست / شب زادن شاه کیخسروست در سرزمين بیگانه و در دامان شر پرورش میيابد و برای آغاز کار به شهر سياوش میرود، شهری که: كزين بگذری، شهر بينی فراخ / همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ همه شهر گرمابه و رود و جوی / به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی همه كوه نخجير و آهو به دشت / بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت تذروان و طاوس و كبك دری / بيابی چو بر كوهها بگذری نه گرماش گرم و نه سرماش سرد / همه جای شادی و آرام و خورد نبينی در آن شهر بيمار كس / يكی بوستان از بهشت است و بس همه آبها روشن و خوشگوار / هميشه بر و بوم او چون بهار مانند بسياری از ماجراهای عرفانی، در اين داستان نيز رؤيا و سروش پيامآور يا همان هاتف غيبی نقش مهمی دارند. در رؤيای گودرز میآيد که ابر پرآبی (نماد سيمرغ) که سروش خجسته بر آن میپرد از ايران بر میآيد: چنان ديد گودرز يک شب به خواب / که ابری بر آمد از ايران پرآب بر آن ابر پران خجسته سروش / به گودرز گفتی که بگشای گوش به توران يکی شهرياری نوست / کجا نام او شاه کیخسروست ز پشت سياوش يکی شهريار / هنرمند و از گوهر نامدار پس گيو به مدت هفت سال، زمين و زمان را در جستوجوی اين شهريار در مینوردد: به توران همی تفت چون بیهشان / مگر يابد از شاه جايی نشان چنين تا بر آمد بر اين هفت سال / ميان سوده از تيغ و بند و دوال کیخسرو برای به راه افتادن و رستاخيز خويش اسبی میخواهد راهوار و در اينجا نيز بر اسب سياوش مینشيند که: سياوش چو گشت از جهان نااميد / برو تيره شد روی روز سپيد چنين گفت شبرنگ بهزاد را: / که فرمان مبر زين سپس باد را همی باش در کوه و در مرغزار / چو کیخسرو آيد ترا خواستار ورا بارهگی باش و گيتی بکوب / ز دشمن زمين را به نعلات بکوب کیخسرو بنيان آتشکده آذرگشسب يا کانون نور جاودان را مینهد و ديوان را از پای در میآورد. وی در شاهنامه ماجراهای بسيار دارد. بنگريم که چون به قدرت میرسد و بر سرزمين دشمن دست میيابد به جای کشتار و سرکوب و غارت چه فرمان میدهد: ز دلها همه کينه بيرون کنيد / به مهر اندرين کشور افسون کنيد فرمانهای وی سراسر مهربانی و مداراست: بکوشيد و خوبی به کار آوريد / چو ديديد سرما، بهار آوريد ز خون ريختن دل ببايد کشيد / سر بیگناهان نبايد بريد نه مردی بود خيره آشوفتن / به زير اندر آورده را کوفتن همچنين از سربازان و فاتحان میخواهد که: ز پوشيدهرويان بپيچيد روی / هر آن کس که پوشيده دارد به کوی ز چيز کسان سر بپيچيد نيز / که دشمن بود دوست از بهر چيز چون بر تخت مینشيند، آن میکند که از چنان جهان پهلوانی اميد میرود: بگسترد گرد جهان داد را / بکند از زمين بيخ بیداد را به هر جای ويرانی آباد کرد / دل غمگنان از غم آزاد کرد در نتيجهی کارهای او: زمين چون بهشتی شد آراسته / ز داد و ز بخشش پر از خواسته جهان شد پر از خوبی و ايمنی / ز بد بسته شد دست اهريمنی همچنين در فرمانهای خود از قدرتمداران میخواهد که به آبادی بکوشند و بیچارهگان را پشتیبان باشند و پيران و بیکاران و بیسرپرستان را سرمايه و کار و مسکن بدهند: نگه کن رباطی که ويران بود / پلی کان نزديک ايران بود دگر آبگيری که باشد خراب / به ايران و از رنج افراسياب دگر کودکانی که بی مادرند / زنانی که بی شوی و بی چادرند دگر آن کس آيد به پيری نياز / ز هر کس همیدارد او رنج راز بر ايشان در گنج بسته مدار / ببخش و بترس از بد روزگار چنين است که من بر آنام که فرمانهای شاهانی چون کوروش و سياوش، کیخسرو و بهرام گبر را بايد چونان قانون در جهان جاری کرد. پس چون کارها به سامان میرسد، از قدرت و تاج و تخت چشم میپوشد. سرداران را پندهای ارجمندی میدهد. رباطهای ويران را آباد میکند. به سرپرستی و حمايت از پيران و يتيمان و بيوهگان و بيماران فرمان میدهد. هر چه را که دارد به ديگران میبخشد. که داند به گيتی که او را چه بود / چه گويم که گوش آن نيارد شنود کیخسرو صاحب جام جهاننماست. اين جام سپس به سبب محبوبيت جمشيد به او نسبت داده میشود و به جام جم شهرت میيابد. همان جام جم که نماد جان و روان آدمیست، نماد گوهر و نهاد پاک انسان و هستی: سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد (حافظ) و آب حيوان چون به تاريکی در است / جام جم در دست جان خواهم نهاد (عطار) اما در داستان بيژن و منيژه، فردوسی از جام گيتینمای کیخسرو ياد میکند: پس آن جام در کف نهاد و بديد / درو هفت کشور همیبنگريد ز کار و نشان سپهر بلند / همه کرد پيدا چه و چون و چند اين جام در عرفان به آيينهی دل عارفان و عاشقان بدل میشود. با جام جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرريز شده و خرابات يا خورآباد را که مرکز سيمرغ و خورشيد و جم است به جای ويران کردن و خراب کردن ديوارهای کينه و آز بدل میسازد. خرابات مغان، همان نيايشگاه و دبستان عرفان کهن ايرانیست که تا زمان صفويان پاسدار فرهنگ کهن ايرانی بوده است و پير مغان همان استاد و راهنما و خرد تابناک ايرانیست: در خرابات مغان نور خدا میبينم / وه چه نوری ز کجا میبينم با کیخسرو حماسه نيز پايان میگيرد و تاريخ میآغازد. کیخسرو آخرين نمايندهی دانش پهلوانی و نخستين نمايندهی دانش خسروانیست. دانش پهلوانی، يزدانی و خسروانی کهنترين اندوختهی عرفان ايرانیست و همهی بنيانهای زيبا و انسانی اين آيين در آن زمانها و در اين سرزمين شکل گرفته است. اين دانش يک دستگاه کامل جهانبينی داشته است و فلسفهيی ژرف و جهانی را نمايندهگی میکرده که سهروردی و ديگر فلاسفه از آن برداشتها و تلاش كردهاند تا آن را از نو زنده سازند و از اين کار خود نيز ياد کردهاند، اما به سبب شرايط روزگار، نام کتابها و نويسندهگان آن را نياوردهاند. اما پايان بازی يا داستان شاهنامه چيست؟ در آخر، کیخسرو به همراه بسياری از پهلوانان ايرانی، چون توس و بيژن و فريبرز و گيو در ميان امواج برف ناپديد میشوند. سومين بودای خندان ايران به صف بی مرگان و جاودانان میپيوندد. آنگاه لهراسب و گشتاسب و اسفنديار میآيند تا دين بگسترند و شاهی خويش بنا نهند و خاندان رستم را نابود کنند. پهلوانی در ايران با زايش شگفت زال میآغازد و با پيوستن گروهی از پهلوانان و کیخسرو به صف جاودانهگان پايان میگيرد و تنها رستم میماند تا اين نبرد را به پايان رساند و در چاه نابرادر از پای در آيد و تومار پهلوانی در هم پيچيده شود. داستان کیخسرو فرجام از پای در آمدن دستگاه پهلوانی (خرد، داد و عشق) در برابر توفان سهمناک دستگاه دين – شاهیست. فردوسی به ما میآموزد که در اين سرزمين، قدرت با مهر و مدارا بیگانه است. قدرت بايد که با مهر و مدارا خو گيرد تا با خرد و داد حکم براند. چنين است که کیخسرو فرمانروای دلها و جانهاست. با آرزوی آن که تاريخ ايران، سراسر داستان دادگران و خردمندانی چونان کیخسرو باشد!
|
|