|
|
|
|
||||||||||||||
|
اين كتاب خوش است نگاهى به مجموعهی شعر «نردبان اندر بيابان» اثر ضياء موحد يزدان سلحشور
يک «من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم يک چنگ مرا بنواز تا قصه بياغازم از خانه مرا دیشب آن يار برون افکند گفتم نروم زين در تا در نکنى بازم گفتا که تو را امشب از خانه برون خواهم بیهوده مکن غوغا بیخود مده آوازم گفتم که به جيب و دست صدگونه کليدم هست اما اگر اين خواهى در قفل نيندازم گفتا که چرا بر بام از کوچه نمىآيى گفتم که تو بشکستى بال و پر پروازم خنديد و به مستى گفت اين خانه نه جاى ماست آن به که تهى ماند اى عاشق جانبازم از خانه برون آمد با شيشه و جام مى اينک همه او مضراب اکنون همه من سازم من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم يک چنگ مرا بنواز تا قصه بياغازم» دکتر ضياء موحد، صاحب مجموعهی «نردبان اندر بيابان»، احتمالاً تنها شارح فلسفهيىست که جدا از معلم فلسفه بودناش، امکان غور در امکانات فلسفى را به شعر معاصر داده است. آنان که سختگيرترند محتملاً نام يک معلم فلسفه - و نه شارح - را به اين فهرست حاوى اسامى کمشمار مىافزايند و البته به يقين - وراى شک معقول فلسفى! - به خطايند! چرا که معلم يادشده - يا در واقع يادنشده و مضبوط در حافظهی جمعى - در شعر خود عميقاً دچار گزارههاى «توضيحى»ست [که متعلق به حوزهی نثر است نه همه نثرى، نثرى دلالتگر بر مدلولهاى «اندکگزينه»يى و فاقد تفسير و اغلب دچار «کممعنايى» که به طور مستقيم از حوزهی «منطق» اخذ شده که روزگارى با فلسفه يک جا مىنشست، اما قربت به غربت بدل شد!] و نه تفسيرى! به همين دليل است که از آثارش - مگر اندکى - در ذهن جمعى نمانده و بيشتر، او را سايهيى از «م. اميد» مىدانيم تا شاعرى مستقل. محتمل است که عاشقان سينهچاک منطق، از اين همه «بىراه» گويى برآشوبند و گويند اين سخن را با «موحد» چهکار، اما واقع امر آن است که اگر «شرح فلسفه» را - که به گونهيى انکارناپذير به تار و پود ساختارى شعر وى بدل شده - در نظر نگيريم در هزارتوى «متن» گم مىشويم و گزارههاى «تفسيرى» شعر وى را که گاه با گزارههاى «توصيفى» [که پایگاه و جایگاه در ادبيات خلاقه و به ويژه شعر دارند] مىآميزند، چون شيشهيى مهگرفته مىيابيم که محوى تصاوير پشت آن، هيچ ايدهی قابل ملاحظهيى را نصيب مخاطب نمىکند. موحد متولد ۱۳۲۱ البته، اندک اندک از گزارههاى توصيفى «بر آبهاى مرده مرواريد» به سوى گزارههاى تفسيرى «غرابهاى سفيد» قدم برداشت و نقطهی عطف کار وى، به نظر من، همين «نردبان اندر بيابان» است که اين دو گزاره به تعادل و تعامل رسيدهاند و محتملاً اين کتاب - از منظر من – بهترين کتاب منتشر شده اوست در حوزهی شعر و گرچه هنوز حلاوت تک شعر درخشان «بر آبهاى مرده مرواريد» در ذائقهی شعرى نسلى که اکنون از چلچلىاش بر گذشته به جاست، با اين همه، کتاب حاضر، توفيقى بزرگ است براى شاعرى که سالها، نوعى انجماد «حسى» را در دهههاى شصت و هفتاد تجربه کرد. به نظر مىرسد که او ديگر «شاعرى در راه» نيست بلکه «به منزل رسيده» است و اگر شعرى متعلق به حوزهی شعر غيرخلاق را از وى در «پيشانى نوشت» اين متن آوردهام تنها به اين دليل است که اشارتى باشد به نقطهی عزيمت اين تلفيق «تشريح و توضيح» که از ديار ذهن حضرت مولانا آمده و موحد، به تمرين، در غزل يادشده آن را آزموده.
دو «شعرى، خداى را بى «خيلى دلام گرفته» شعرى در ستايش از لبخند از سلام و لذتى که دارد يک جرعه چاى گرم همراه يک رباعى خيام شعرى نزديک تاب کودک در پارک پهلوى خندهی نگران مادران شعرى که کودکان را بازیگوشتر کند * دیروز کاغذى را شاعر سياه کرد امروز کاغذ سفيد بود شب واژهها گريخته بودند شعرى که واژهها را با هم مهربان کند * شعرى که واژهها را آبى کند هوا را پاک چين کاغذ را صاف شعرى که باغبان چو بخواند به خشکسال گندم به شورهزار برويد * شعرى خداى را شعرى عاشقانه شعرى ناممکن در اين ديار» همهی ماجرا از قرن نوزدهم شروع شد که فيلسوفان آشنا با ادبيات، گزارههاى توصيفى را به متون تفسيرى خود آوردند و از اين رهگذر، فلسفه و ادبيات، به آشتى رسيدند. از همين روست که مارکس، نيچه، کيركگور، هايدگر، فوکو، سارتر و حتا به ميزان زيادى راسل، گويى در مرز فلسفه و ادبيات، روى خط باريک ميان فلسفه و ادبيات ايستادهاند و چون حلزون - که استثنايىست در ميان جانداران - از ميان به دو نيم نمىشوند! اما آنان به حال «متن فلسفى» به ما دادهاند نه متن ادبى و در حوزهی نثر، کارآمدى کردهاند. شعر موحد «وجه ادبى» را بزرگ مىدارد، شايد به اين دليل که او خالق فلسفه نيست، شارح آن است و شارح تواناست که از نثر به شعر - که حوزهی حکمروايى «زبان» است - پاى نهد. مولانا نيز شارح است نه خالق. او شرح خويش نوشته و آرائش، نه تازهاند و نه منحصر به وى، با اين همه شارحى خلاق است که در هر شرح، به ايدههايى کوچک، اما جذاب مىرسد و انبوهى اين ايدهها، توهم وجود «فلسفهيى نو» را به مخاطب مىدهد که البته خطاست. موحد را اما خيال زورآزمايى با زورآورى چون او نيست تنها به راهى ويژهی خود مىانديشد در شعر و در اين مجموعه، بىترديد - وراى شک معقول فلسفى - به آن دست يافته. چنان که خود در مقدمه آورده از حضرت شمس: «پرسيد: فرق چيست ميان جزء و جزئى و کل و کلى؟ گفت: آرى! گفت: فرق چيست، آرى کدام است؟ خنديد و گفت: خوش است!» و اين کتاب، خوش است!
|
|