|
|
|
|
||||||||||||||
|
از صفر مختصات در امروز تا خوشا فردايی كه ... آسيبشناسی كمپين يك ميليون امضا برای تغيير نابرابری قوانين تبعيضآميز در آغاز سه سالهگی شهاب مباشری
نخست اشارهيی: در هر دستگاه دكارتی، چه يك بعدی چه دو بعدی چه از ابعاد بيشتر، هميشه نقطهيی هست كه مبداء فرض میشود برای همهی ابعاد. انگار ميخیست كه يك كهكشان را با آن در كيهان میآويزند. در اين كهكشان دمبهدم ستارهيی و سيارهها و قمرهاشان اين سو و آن سو میروند، اما نظامشان بر هم نمیريزد، كه انگار به جايی بند هستند. (البته به تسامح از بحث آن انفجار آغازين كه میشود تشبيهاش كرد به لحظهی كوفتن ميخ در آسمان گيتی و نيز از سرد شدن و مرگ تدريجیشان كه قيامتیست در نوع خود و شايد بشود تعبيرش كرد تغيير دستگاه مختصات و بیاعتباری گرانیگاه قبلی، در میگذرم. بحثِ من معطوف است به زمان زندهگی و استقرار دستگاه.) اين مبداء و نقطهی اتصال، همان «صفر مختصات» است كه از منظر هر بعدی كه بنگریاش، «هيچ» است، با اين كه «هست»!
و اما غرض: در همين شهريور ماه كمپين يك ميليون امضا برای تغيير نابرابری قوانين تبعيضآميز به پايان دومين سال فعاليتاش رسيد و پا در سومين سال هستیاش گذاشت. كم و بيش میدانيم كه اين كمپين چه هدفی را دنبال میكرده و اگر نه، فهميدناش با توجه به متن بيانيهی كمپين و ديگر مستندات و اخبار منتشرشده در پایگاههای اينترنتی كار دشواری نيست.1 آری، روزی در همين ماه از دو سال پيش، ميخ ظهور كمپين به آسمان كنشگری اجتماعی در ايران كوبيده شد. بيانيه علنی شد، نشستهای چندی با حضور فعالان اجتماعی علاقهمند به مطالبات و حقوق زنان از سراسر ايران برگزار شد، افراد و گروهها و انجمنها انگيخته و آماده شدند تا رودررو با مردم سخن گويند، پایگاه رسانهيی مستقلی در سپهر بیمرز اطلاعات و اينترنت راه افتاد و ... جابهجايی از نقطهی صفر شروع شد. گامهای شمردنی و محسوس و تكانهای ناشمردنی و به تنهايی نامحسوس حاكی از پيشروی كنشگران در راستای محور مطلوب كمپين، متناسب با محور زمان بود، اما ...
اين «اما ...» كم و بيش از همان بدو ماجرا رخ نمود: كنشگران اجتماعیيی كه به هر حال و به دلايلی از در انتقاد در آمدند، پيش از ديگران باب اما را باز كردند. بحثشان الزاما مخالفت و تعارض مسير و ديدگاه نبود، اما رویكرد انتقادیشان از همان ابتدا اصلاح منش و ترسيم چشماندازها را میطلبيد، كه برآورده نشد و همين سبب و بهانهيی تا همراه كمپين نشود. چه خيرخواه چه بهانهجو، عمدهی اصحاب اين رویكرد انتقادی اگر همراه كمپين نشدند، دستانداز آن هم نشدند. بعدتر، ساز و كار نظام شبه دموكراتيك و ولايی حاكم، شامل نهاد رسمی دولتِ اصولگرا و بخش غيررسمی حاكميت، طبيعی بود كه مماشات با چنين كنشی را كمكم كنار بگذارد، كمتابی و بیتابی كند و چوب نواختن كنشگران و از نفس انداختن كمپين را به دست گيرد. باز هم كه گذشت، مانند هر جريان ديگری، بعد از تمركز اوليه بر فصل مشترك محوری، منحنی رفتار و انديشهی همراهان و اعضای پراكندهی كمپين از درون، بی آن كه حتا تأثير مستقيم ساير ابعاد را بر فراز و نشيب، كندی و تندی منحنی در نظر گيريم، به صورتی ذاتی و درونی دچار تنش شد. البته اين هم طبيعیست، كه از همان آغاز تمام فصول مشترك نبودهاند و زمانی برای بروز فصل افتراق ناگزير. اگر بخواهيم چرايی و چيستی ورای جنبههای سه گانهی اين «اما ...» را واكاويم، برخی نشانهها و بحثها و عوامل بسيار بارز هستند و برخی در پناه چيزی. مسلما كم و بيش اين دلايل به هم مرتبط نيز بوده و بر هم اثر گذاشتهاند. به هر حال، اينك فهرستوار و به تفكيك مرور میكنم دستهيی از اين علتها را و در میگذرم، چون اصل سخن در پس اين نمايه میآيد:
الف. از بعد رویكرد انتقادی كنشگران اجتماعی غير همراه با كمپين در آغاز: - نگاه آرمانی در تعيين هدف كمپين با توجه به شناخت موجود از پایگاه سنتی عامه و كليت حاكميت؛2 - تأكيد بر رویكرد كمّی به مقولهيی كه در بطن خويش كيفیست (برجستهگی اين رویكرد كمّی در نام و شعار و تبليغات كمپين، زمينهسازی برای تحمل تبعات بیجهت و مفت هم شده است)؛ - تسامح در تمايز كمپين از جنبش اجتماعی زنان و سهلانگاری در خلاصه كردن تمام كنش در اين عرصهی اجتماعی به صِرفِ كمپين؛3 - بیاعتنايی به مديريت راهبردی كمپين، چه در سامانهی هدايت و راهبری چه در تعيين اهداف مقطعی و دستآوردها، زمانبندی و ساز و كار دسترسی به آنها؛ - تصور غيرواقعی و تا حدی هيجانزده نسبت به استعدادها و توانايی كنشگران به صورت فردی (چه از نظر كميت كنشگران چه از نظر تمايل و توانايی ايشان به هزينه كردن برای كمپين)؛4
ب. از بعد برنتابيدنِ دولت، كنش اجتماعی انتقادی و اعتراضی را: - بیباوری دولت اصولگرا و حاكميت محافظهكار به كنش اجتماعی در قالب جنبش انتقادی و اعتراضی به هر شكل كلی و جزئی (تغيير سياستها در بارهی كم و كيف فعاليت سازمانهای غيردولتی كه نيمهی پر ليوان را مبنای كار خود برای توسعهی اجتماعی قرار میدهند، شدت اين نگاه منفی را عيان میكند)؛ - رویكرد امنيتی دولت در مواجهه با كمپين با ذهنيت پشتیبانی و دخالت بیگانه و همراستا با نظريهی زمينهسازی برای انقلاب مخملين (به شهادت برخوردها و بازداشتهای گستردهی كنشگران همراه كمپين)؛ - اتكا به پایگاه سنتی حاكميت تودهيی كه به طور جدی و بدون تعارف محافظ وضع موجود است و اينرسی سكون بسيار شديد مقابل كوچكترين و كمترين تغيير و اصلاح؛ - بهرهبرداری حاكميت از واقعيت توسعهنيافتهگی مدنی جامعهی ايرانی و نبود ساختارهای استوار و مدرن جامعهی مدنی (تزلزل ركن چهارم دموكراسی يا مطبوعات در خبررسانی، نبود اتحاديههای مستقل صنفی فراگير و توانمند در حوزههای مرتبط و كمتجربهگی و تفرق خردهنهادها و مؤسسههای اجتماعی فعال)؛5
ج. از بعد تنش درونی و بروز فصل افتراق در ميان همراهان كمپين - سردرگمی ميان تعلقات، رویكردها و روشهای فردی، گروهی و انجمنی (هويت جمعیيی كه هر كنشگر پيش از كمپين به آن تعلق دارد) و كمپينی؛6 - عوارض نبود ستاد راهبری متمركز و پذيرفتهشده برای تمامی بازوهای كمپين كه پراكنده در سراسر كشور هستند (به اين ترتيب، چه در هماهنگی ميان همراهان كمپين، خاصه از نظر توقعات، نارسايی رخ داد چه در پيادهسازی ساز و كار تصميمسازی و تعيين راهبرد بنبست سر بر آورد)؛ - تعبير انجام فعاليتهای درون گروهی و انجمنی به خطكشی، مرزبندی و سطحبندی ميان همراهان كمپين (اشاعهی زير پوستی تفكر خودی و غير خودی) كه منجر به برخی انشعابها، مواجهات تند و پراكندهگی مستندات شد؛7 - آسيبپذيری همراهان كمپين ناشی از تغيير و تحليل انگيزشها، تنوع و تعدد مشغلهها، و سنگينی بار هزينههای مادی – معنوی تحميلشده از سوی حاكميت؛ - عدم بازنگری دستآوردهای كمپين در مفاطع زمانی بهموقع و ركود نشستهای همآهنگی مواضع (هرچند به دليل موجه محدوديتها و ممنوعيتهای تحميلی) و در نتيجه از هم گسيختهگی سازمانِ ظاهری كمپين در گسترهی ملی؛ و ...
برای جلوگيری از اطناب در اين مقال، مدخلهای فهرست اخير را تا همينجا نگه میدارم. پس، فرصتی برای تأمل بيشتر و ديگرگون و گسترش بحث گشوده میماند. در ادامه به سراغ همان اصل سخنی میروم كه وعده دادم و اين نوعی بازگشت است به همان استعارهی صفر مختصات. بی ترديد و با يقين، در اين بازهی زمانی دو ساله، چه بسيار فعاليتها كه انجام شده است، مثلا چه بسيار جمعيتی ميليونی از ايرانيان كه در بارهی بيانيهی كمپين با ايشان بحث شده و از مطلبات و به تعبيری و در واقع، به نيازهای نادانستهی حقوقی و قانونی خويش آگاه شدهاند (هرچند همهگیشان كسانی نبودهاند كه امضای خود را پای تومار كمپين بگذارند)؛ چه بسيار تجربهاندوزیها كه در مواجهه با دشواریها و بحرانها برای جمع عمدتا جوانِ كنشگران همراهِ كمپين در تعامل با عامهی مردم از سويی و نخبهگان و انديشهمندان از ديگر سو، اندوخته شده است؛ چه بسيار امضاهايی كه با شور و شعور پشتیبانی خود را آگاهانه از ضرورت تغيير برای برابری اعلام كردهاند؛ چه بسيار مستندات و مكتوبات روشنگرانه و تحليلگرانه منتشر شده و بر گنجينهی معرفت اجتماعیمان افزودهاند؛ چه بسيار تمرينها كه برای مدارا و تساهل و گامی به سوی مدنيت برداشتن انجام شده است و همينطور الخ، اما ...
باز «اما ...»؛ وقتی چه منتقدان مصلح چه مخالفان شمشير از رو بسته چه همراهان و خانوادهی كمپين به امروز مینگرند، با وجود همهی اين هستی بسيار، انگار انچه را میبينند در نقطهی صفر همهی محورهای دستگاه مختصات كمپين قرار گرفته است. آخر، هم منتقدان مصلح هم همراهان كمپين كاملا واقفاند كه تداوم كمپين نيازمند روح و خون تازهيیست. روحی كه بتواند چشمانداز گام به گام توقعات و دستآوردهای مطلوب را ترسيم كند و برنامهيی بريزد برای باز پيش رفتن و به دور از نارسايیهای كاملا عيانشدهی گذشته، همافزايی داشتن. و خونی كه هوای انگيزش و تحرك تازهيي را در رگهای نيروهای كنشگرِ السابقون و تازهنفس تأمين كند. از طرف ديگر، حاكميت نظام، اعم از قوای سه گانهی قضا، قانون و اجرا و نيز نهادهای غيررسمی و سنتی حاكميت مانند حوزه و رهبری، بر اريكهی اقتدار و اطمينان، اصلا وجود و تأثير اين جريان را در عين اين كه حساش میكنند كه گاه به تنشان خراشی میاندازد يا دست كم قلقلكشان میدهد، ناديده میانگارند. انگار كه نيست! نمونهاش همين اتفاق اخير تصويب لايحهی حمايت از خانواده با حذف دو مادهی جنجالیاش، كه نقش آگاهیبخش كمپين و پیگيری فوقالعاده و خاص اعضای آن برای تحقق اين امر انكارنشدنیست، اما شخصيتها و مسؤولان، سخنگويی رسمی و بلندگوهای رسانهيی چنان وانمود میكنند كه اين فرآيند با همهی فراز و فرودهايش تعامل درونی قوا و نهادهای حاكميتی بوده است و بس!8 خوب، با آن تعبيری كه ارائه شد، آيا جایگاه امروزين كمپين غير از صفر مختصات است؟
آخر سخن: اين پرسش اخير، كندن آن ميخ از آسمان كنشگری اجتماعی و كوبيدناش بر تابوتی نيست كه بخواهيم پيكر بیجان كمپين را در آن بگذاريم. هرچند، با تعلق به آن دستهی نخست كه منتقدانه با كمپين مواجه شده (فارغ از اين كه بحثی بر سر مفاد مورد نظر كمپين ندارم)، اينك با وجود همهی دستآوردها، حال و احوال كمپين را مساعد نمیبينم و با درك همهی هستیاش معتقد به موقعيتاش در نقطهی صفر هستم، اما كيست كه ضرورتِ توسعهی اجتماعی را در فرآيندی مردمی نهادينه شدن، نخواهد و نطلبد؟ كيست كه با باور به مدرنيت، دست از تلاش برای عينيت بخشيدن به آمال مدنيت بكشد؟ و دنبالهيی ديگر از چنين سؤالات تأكيدی همدلانه و همراهانهيی ... آری، با بازنگری نارسايیهای پيشين و دست به گريبان، اعتنا به موانع و محدوديتها، رسيدن به دركی واقعنگرا و عملگرا، میتوان و البته ضروریست كه نقطهی چرخشی در حيات كمپين تعريف كرد. چه بسا آن منتقدان غيرهمراه مجاب به همراهی شوند، آن حاكميت مخالف نرم شود و اعتمادش جلب، و ديگر نشانی از شدت تنش درونی عيان نگردد! و فردايی برسد كه چه يك ميليون امضا جمع شود چه نشود، اقدام عملی را برای تغيير قوانين تبعيضآميز، با دو چشم خود شاهد باشيم؛ خوشا آن روز!
|
|