|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از شش شاعر آثاری از رضا چايچی، وحيد آقاجانی، ايرج ضيايی علیرضا مجابی (م. آذرفر) و محمود معتقدی، همراه با اثری از يك شاعر مهمان: سپيده دهقانی
رضا چايچی
نه درختی در باد زمزمه میکند نه رد پای انسانی بر برف جنبشی نيست و تا آنجا که چشم کار میکند يخ است و برف پرتابام کردهاند سالهاست اينجا در خانهيی که شيروانی شکسته دارد و حيرت میکنم که چهگونه هنوز از نفس دهانام بخار بلند میشود
بايد به سرعت چمدانام را میبستم همه چيز آنجا ماند تنها برق چشمان تو و ياد آغوش گرمات را توانستم با خود به اينجا بياورم.
وحيد آقاجانی
قديمها كه شعر لج میكرد و كامل نمیشد میتوانستی حرصات را بر سر مچالهی كاغذ خالی كنی حالا ديگر نمیدانی چه كنی كه به وقت وبگردی شعر دقمرگات میكند از بس كه در ميانهی راه مینشيند و نمینشيند بر صفحهی سفيد مانيتور
ايرج ضيايی برای هوشنگ گلشيری به پاس «آينههای دردار»ش و فرزانه طاهری به حرمت آينهداریاش
تا كی بگويم آستين پيراهنات بوی سيب میدهد وقتی سيب را نگاه میكنی هر سيبی در هر نهری به هوش میآيد اين را از برق چشمهات میشود فهميد حتا ار اشيائی كه دوست داری حصير آينهی دردار بلوط فكر نكردی شب اول سيب پيشانی مرد گذرگاه صاعقه نيست گيرم كه آينه درش بود نه اين را از برق چشمهات از بالش و بلوط و بشقاب میشود فهميد پرده را كنار بزن چهرهی افتاده روی برف آستين پيراهناش هنوز ...
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
من با همبسترم اين ميز گاهی ساعتها در هم آرميدهايم و فرزندی به دنيا آمده به نام شعر گاهی با موسيقی رهاشده از کولر ساعتها از آغوش خود رها نمیشوم و بعد پاهايم را که به خواب میروند به زور از سطح زمين چرک اين اتاق رها میکنم. به دستهی صندلیام نگاه کنيد! فسيل آرنجهای من است که شايد ميليونها سال بعد دانشمندانی را وادارد تا رمزگشايی کنند راز تنهايی من را. نقشی از من بر جای جای اين اتاق جا مانده است ذرهبين هم نمیخواهد لبهايم بر فنجانها دستهايم بر قاشقها پاهايم بر سراميکها چشمهايم بر عقربههای ساعت دندانهايم بر قلمهای فرسوده گوشهايم بر گوشی تلفن جا مانده است تکهيی از من بر جای جای اين اتاق.
آشفته و / شبيه ساعتی به كوچههای عشق محمود معتقدی به راويان خواب آشفتهی خيابان
گلويی تلخ خاطری بر تيغههای سكوت جمهوری شعبده و / تير رؤيای حس وطنی دشوار از سمت عاشقانههای تو برمیگرديم بندرهای باستانی ممنوع عصری به تمام سقوط حافظههايت دريا / با خون تو چه میكند آشفته و شبيه ساعتی به كوچههای عشق اسب تروا و / ميدان بزرگ شهر پرتاب پنجرهيی / از آشوب ريشههای تو در باد جهان / به هزاره مرگی و پيراهنات / چه روشن و / تاريك
كه هر صبح / از پنجره سرك میكشی سپيده دهفانی
كه هر صبح از پنجره سرك میكشی آب و رنگ اين تابلو آنقدر غليظ است كه تا چشمهايم را میبندم گلی ميان مه در ملحفه نقاشی شده
|
|