|
|
|
|
|||||||||||||||
|
در شبهای حافظی به بهانهی روز بزرگداشت حافظ شهاب مباشری
درآمد بيست مهر در تقويم ساليانیست يك شبانهروز برای بزرگداشت حافظ - كه بر او رحمت باد! بر او رحمت باد چون هر بار ديوان غزلياتاش و فضای آرامگاهاش بهانهيی میشود برای فال و تماشای ما اهالی زمانهی شلوغِ تنهايی! آن قدر اطرافمان را سر و صدا انباشته كه ندا و نوايی را كه بايد بشنويم و آوازی را كه بايد به گوشی برسانيم، ناتوانايم و در نتيجهاش، تك و تنها. حالا باز به همان بازیها، يادم میآيد شبهايی از شبهای حافظی را.
1 رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژدهی گل بلبل خوشالحان را ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را گر چنين جلوه كند مغبچهی بادهفروش خاكروب در میخانه كنم مژگان را ای كه بر مه كشی از عنبر سارا چوگان مضطربحال مگردان من سرگردان را ترسم اين قوم كه بر دردكشان میخندند در سر كار خرابات كنند ايمان را يار مردان خدا باش كه در كشتی نوح هست خاكی كه به آبی نخرد توفان را برو از خانهی گردون بهدر و نان مطلب كان سيهكاسه در آخر بكشد مهمان را هر كه را خوابگه آخر مشتی خاك است گو چه حاجت كه به افلاك كشی ايوان را ماه كنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است كه بدرود كنی زندان را حافظا می خور و رندی كن و خوش باش دلی دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
نوروزی بود. تازه به شهر بازگشته بودم. شب بود. همه چيز انگار حسی تازه داشت و میخواستم تازه باشد ... آن وقتی كه با صالح بودم و صادق هم بود و دوستاناش. و او از آن راه دور، با پيامهايی كه دادم و ستدم ...
2 ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم از بخت شكر دارم و از روزگار هم زاهد برو كه طالع اگر طالع من است جامام به دست باشد و زلف نگار هم ما عيب كس به مستی و رندی نمیكنيم لعل بتان خوشاست و می خوشگوار هم ای دل بشارتی دهمات محتسب نماند وز می جهان پر است و بت میگسار هم خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركیست مجموعهيی بخواه و صراحی بيار هم بر خاكيان عشق فشان جرعهی لباش تا خاك لعلگون شود و مشكبار هم آن شد كه چشم بد نگران بودی از كمين خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم چون كائنات جمله به بوی تو زندهاند ای آفتاب سايه ز ما بر مدار هم چون آب روی لاله و گل فيض حسن توست ای ابر لطف بر من خاكی ببار هم حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
هنوز بهار بود! به ميانه رسيده بود و آن شب، شبی اردیبهشتی. حافظيه عطر گلهای سرخ داشت، سبز بود زميناش و آسماناش شبانه سياه، و نور میباريد. هنوز تازهگی بهار میفريفتات، و تو حواسات جمع نبود كه عمر گل كوتاه و آن عطر، بوی حكايت هيچ عيشی مدام نيست! وقتی با حسن بودم به ميزبانی و تازهگی ديدار و دو دوستاش هم بودند به ساعتی. و هماو، آن وقت، در آن راه دور، بیجواب گذاشتام ...
3 آن يار كزو خانهی ما جای پری بود سر تا قدماش چون پری از عيب بری بود دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش بیچاره ندانست كه يارش سفری بود تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد تا بود فلك شيوهی او پردهدری بود منظور خردمند من آن ماه كه او را با حسن ادب شيوهی صاحبنظری بود از چنگ مناش اختر بدمهر بهدر برد آری چهكنم دولت دور قمری بود عذری بنه ای دل كه تو درويشی و او را در مملكت حسن سر تاجوری بود اوقات خوش آن بود كه با دوست بهسر رفت باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين اتفسوس كه آن گنج روان رهگذری بود خود را بكش ای بلبل از اين رشك كه گل را با باد صبا وقت سحر جلوهگری بود هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ از يمن دعای شب و ورد سحری بود
بعد از آن كه يك بار گذران در خيابانی دور بوديم با آشنايی - همچنان به ياد او - يك وقتِ دير، شبی كه در آن سوی درهای بسته عادی شده بود خفتن حافظ در آنجا برایمان. همه چيز تازه عادی شده بود و خاصيت عادت اين است كه نمیفهمی چه گونه آن طور میشود. آبی كه نرم نرم در جوی از كنارت میگذرد و تو نمیشنوی شرشر آن را و حس طراوت و خنكايش را حظ نمیبری، هرچند دقايقی پيشتر يا پستر كف دست از آن پر كرده، پر كنی، به دهان برده باشی يا ببری! چند شب پيشتر يا بعدتر از آن كه خندان صدايش بشنوم يا شنيدم، شادِ شاد!
خط آخر حالا مدتیست شهرنشينام، ديگر نمیدانم چيزی تازه هست يا نه، در هياهو گم شدهام، میشوم. راستی، پاييز هم شده است! میخواهم بروم حافظيه يك شبِ ديگر، او دور يا نزديك، باشد يا نباشد ...
|
|