سال ششم

چهارده مهر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شکری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و:

sattar.shokri [@]

gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

باغ

ويتا سكويل‌وست

ترجمه‌ی ستار شکری

 

شادمانی‌های كوچك بايد جبران‌گر فجايع بزرگ شوند.

پس در ميانه‌ی جنگ، جسورانه از باغ‌ها سخن می‌گويم.

زمانی از زمين مقدس سخن گفتم،

دل قوی داشتم و رونقی به ارغنون دادم، نت‌های ژرف «بم» را – آن‌ها كه در محدوده‌ی دياپازون بودند – بيرون كشيدم.

سخن گفتم از گردش غنی كشت و چينه چينه بار آوردن،

از فصل از پس فصل، در حالی كه چرخ دوّار

در شيارها و درختستان‌های زمان روان بود.

از افزار كهن سخن گفتم، خيش، داس

در مناسك پرارزش كشت.

اكنون اما از برادر كوچك كشت می‌گويم.

«زير» زيبا را می‌گيرم، «تار»ها را به صدا در می‌آورم؛

گردن‌آويزسال باغ‌بان را، كار باغ‌بان را

به‌تر يا بدتر،

چه آسان به تسبيح چكامه می‌كشم.

آن خيش دهشت‌ناك بی‌رحم در هوای چاك دادن كلوخ‌ها

يا آن كلوخ‌شكن با دندانه‌های تمساح‌گونه‌اش

چمن‌زار چكامه‌ی «باغ» مرا شانه نخواهد زد،

بل‌كه بيل خرد، كج‌بيل، بيل‌چه

و سرانگشتان بی‌دست‌كش، با آن حس مخصوص خود.

بس ظريف‌اند افزارپيشه‌ی باغ‌بان،

مثل بانويی خوش‌سيما و كودك خيش‌ران،

اما هيچ يك ظريف‌تر از دست بی‌دست‌كش نيست.

آن عاشق هماره در گردش گل‌خانه‌ها

آن عاشق حساس و محتاط

عاشقی كه خواهان دارد و بس نادر يافت شود، آن عاشق با انگشتان سبزش،

كه اهانتی روا داشت تا بانويی را به بستر برد.

به اين گونه مناسبت‌های كوچك كشانده می‌شود

و در بحبوحه‌ی جنگ

(روزهای رزم، آن هنگام كه دستی بزرگ‌تر توده‌ی خاص مردمان را در چنگ داشت و حركت می‌داد

و آن‌گونه زيستند كه هرگز پيش از آن نزيسته بودند،

در سرزمينی در درك‌اش ناتوان

و نفس‌زنان هوايی را تنفس می‌كردند بس نادر،

كه به سرعت هوای سرزمين مادری فرض‌اش كردند.

حوادثی آن‌چنان سترگ

كه از چشمه‌ی زمان كه آهسته سر می‌گشود

شير نشت أار روزهايمان در چكيدن بود.)

سعی كردم شهامت راه‌های خود را نگاه دارم.

شجاع، از آن گونه كه بتوان شكيبا بود

تا جهانی را در جهان از دست رفته بازيافت،

جهانی كوچك، جهانی كامل و كوچك.

با بصيرتِ بوف‌وار در زمانه‌ی «خيره»گر

اين سطور را نگاشتم و انديشيدم و به سخن در آوردم،

اين سطور فروتنانه، سطور كم و بيش باوقار،

زمانی كه غله دسته دسته رسيده بود،

آن هنگام كه درخت بلوط

ميليون‌ها خال برگ‌اش را نو می‌ساخت.

با اين همه، باغ در حال و هوای جنگ

به يقين در تقابل با كوششی خرد است:

زيبايی و نزاكت را در برابر بيابان تهی و سهم‌ناك

نگاه می‌دارد.

مردمان متمدن هماره در برابر خيل بی‌تمدن بودند در حالی كه پيش‌رفت كند قرون به سختی به پيش می‌پوييد.

شكاف، و بعد فراز و نشيب، سريدن به گودال،

از گودال بيرون شدن،

پيش‌رفت، بازگشت، پيش‌رفت، بازگشت، پيش‌رفت!

قاعده‌مند چون ضرب‌آهنگ رقص

حال آيا باغ‌بان به گونه‌يی

از باروی ايستاده‌گی خود به دفاع بر می‌خيزد

و از راه نمادی تمدن خود را حفظ می‌كند؟

آيا مردمان دلير بر آن خواهند بود

تا شادمانی را در سينه‌شان زنده نگاه دارند؟

آن هنگام كه همه چيز در ظلمت فرو می‌رود و حتا در قلب‌ها كرم زردگون مرگ زيبايی را ذره ذره می‌جود ...

بسی رنج، التفات، عشق و ساليان بی‌شمار

پاداشی اندك پاسخ گرفتند.
خاك بخيل،

غنی يا سبك شده،

در جست‌وجوی نيازهايش:

خاكستر، كود مركب، فضولات اسطبل، خون يا استخوان رازك مستعمل در كيسه‌های سبز يشم گون، برگ‌های سرخ و قهوه‌يی،

پوسيده و غنی، خاكستر چوب از آتش‌دان برای خاك رس چسب‌ناك،

همه با استفاده‌ی ثانوی‌شان،

در اقتصاد طبيعی.

بسيار سينه‌سرخ‌ها كه بر چمن‌زار نشستند،

به دنبال سود خود، دو – پاكن،

در روزهای حناگون رفاقت

تنها می‌دانستند كه كندن كرم می‌آورد

و بصيرتی به يخ‌بندان نداشتند

تا اندكی ديرتر، كننده و خاك‌اش را خدمت كرده باشند.

در ماه‌های زمستان كه حد و حصر فرمان‌روايی سينه‌سرخ و آدمی‌ست برای كرم‌ها و نبردهايشان،

قلم‌رو سينه‌سرخ و خداوند آدميان،

اما باغ‌بان با چشمان دوخته‌شده‌اش به خاك

(كه ناگاه ب سوی غروب آف‌تاب می‌گيرد جينی كه افزارش را در پايان روز پاك می كند، به باختر می‌نگرد تا آسمان آرام يا خشم‌گين را بيازمايد و بخت فردا را دريابد: صاف؟ گرفته؟ مشقت ديگر بار يا بطالت اجباری؟)

باغ‌بان تنها آن‌چه را می‌بيند كه می‌بيند. آه، خوشا به حال‌اش!

نقشه‌ی كوچك خويش را داور خود قرار می‌دهد، آرمان‌اش را كه برای بردباری بيش از حد شكننده است،

بردباری در برابر رنج، رنج پيوسته، رنج عشق پاره پاره

يا رنج جنگ كه شكافی بيش از حد سرخ‌گون بر جا می‌گذارد.

خواه ناخواه با مصائب‌اش شكيبايی پيش خواهد گرفت.

توفان بلا، سرما و خشك‌سالی، سيل

همه در روان‌اش ناهنگام و مهيب

ليك پناه‌گاهی می‌يابد.

او می‌شناسد. می‌شناسد

تلخ‌كامی را، بطلان را، هرز رفتن را،

ويرانی آرزوها را،

شگفتی شرين جسته در گوشه‌ی از ياد رفته را.

با خسران نيك آشناست

و با تلاش‌های بر باد رفته،

با خوش‌بينی منتهی به يأس.

او مكث نخواهد كرد تا لحظه‌يی به بيل‌اش تكيه زند،

حتا در وقفه‌يی كه دوستان باعث می‌شوند، نمی‌آسايد،

بل‌كه چشمان تيزبين‌اش

كاستی‌ها را می‌جويند.

انگشتان با احساس‌اش پيوسته منقبض‌اند

در اشتياق چيدن، بستن، اصلاح، به‌بود.

همه‌ی كاستی‌ها را از چشم غريبه‌گان می‌بيند.

ميزبانی با وجودی غايب و نقوش اسليمی در باطن.

ناراضی‌ترين آدميان كه اميدش

از پيروزی‌اش پيشی می‌گيرد

و با اين همه پيش می‌رود.

(با اين وجود لحظاتی هستند كه سايه‌ها فرو افتند،

دريای گل‌ها در جزر، موج در موج.

از ديوار گل سرخ – پوش گذرگاه را پوشانند،

در سكوت رنگين به سرايند:

"بستانيدمان، به ما عطا كرديد و ما به شما،

در رؤيا ديديدمان و ما شكوفايش كرديم،

ما رؤيايتان‌ايم كه به ظهور رسيده،

كاشتيدمان و ما مطيع روييديم.

هنگام كاشتن اما اندكی بيش از آن‌چه بدانيد كاشتيد

و چيزی غير از ما باقی كار را به انجام رسانيد."

بر خلاف برزگر كه زمين‌اش را شخم می‌زند

و می‌داند غله‌ی فرضی‌اش چشم خواهد گشود.

با اندكی تفاوت در محصول،

پس از ماه‌هايط كه لازم است در دل خاك ممهور بماند،

در خاك خوب، خاك بارور.)

باغ‌بان نيمه هنرمند

به آن احتمال خفيف متكی‌ست، آن تماس خارج از اختيار كه از مرزهای نقشه‌ی عادی او می‌گذرد.

وسايل خود را می‌شناسد، ليك بر پايان اقتداری ندارد.

او كالبد را می‌سازد، اما كه روح را می‌پرورد؟

گاهی همان‌گونه كه چكامه‌سرا قلم را در دست حس می‌كند،

پيكرتراش با اسكنه‌اش كه بی‌تلاشی می‌تراشد

و نگارگر كه قلم‌مو ورای اختيارش می‌لغزد.

آن راه‌بر بی‌خطا، وراط هر فرضيه،

آن گاه كه آن «كامل» نادر «آری» می‌گويد،

همين سان عمل می‌كند جادويی در محيط كوچك خود.

ترفند طبيعت، تابش نوری غريب.

تناسب متمركز، با شكوه بی‌پيرايه‌اش،

در ضيافت تابستان يا زمستان پژمرده،

به هنرمند آن‌چه را كامل است، می‌نماياند.

موسيقی از نت و چكامه از نظم

به نهايت نادر و كامل می‌رسند

و هم‌آهنگی ذره به ذره

الگوی در هم شكسته‌ی جهان را

دور از هر تفرقه به هم می‌آورد

و اجزاء آرزوهايمان را پيوند می‌زند.

ره‌نما به آن محصول راز‌آلود كه

بی شك در گوشه‌يی از مسيرمان نهفته است،

آن قانون ژرف ايمان‌مان،

پاداشی كه می‌جوييم و هرگز محقق نشود،

آن سرّ مورد ظن كه بر رموز دلالت می‌كند،

«حجر رشيد»** زيبايی، اتفاقی ظهور می‌يابد،

به دستان آزمايش‌گر عشق‌های باغ‌بان می‌رسد.

هيرگليف غنی و ارزش‌مند

كه از سر غفلت‌مان انكار می‌شود.

تاكستان‌های «رشيد» و كبوترهايش!

آيا بر آن باشيم تا راز معما را بگشاييم و طعم آن را بر خود حرام كنيم؟

آيا لازم است معنای كامل و نهايی خود را دريابيم؟

اگر همه چيز سهل به ظهور می‌رسيد،

راز و جست‌وجوی گريزپای،

آيا ناراضی‌تر از هميشه نبوديم؟

شكوه بامدادان سوی خورشيد اوج می‌گيرد

حينی كه زاده شديم تا بكوشيم

و نژادمان با جست‌وجوی بی‌پايان‌اش

آغاز شده و تا ابد ادامه خواهد يافت، بی آن كه كام‌ياب شود

و چه بسا از به منزل رسيدن غمين گردد.

* "The Garden", by Vita Sackville-West, set and printed by Unwin Brothers Ltd, 1946

** Rosetta Stone ، نام كتيبه‌ی هيروگليفی كه از اهميتی به‌سزا برخوردار است و در بند «رشيد» در مصر كشف شد (1799 ميلادی).

Ç

 

   آثار شماره‌ی «142»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

عكس‌هايی از يك عمر زنده‌گی

روی غبار رد انگشتان‌ات

   فرهنگ و ادب برای هميشه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

شمس تبريزی، مرغ موج‌آشيان

در شب‌های حافظی

   انجمن قلم

پايان كار علی‌رضا بنياد

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

شعر، واژه، زبان‌شناسی: زبانِ زايا و شاعر توانا

توافقات هوايی

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

مهم نيست

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از شش شاعر

   ادبيات ترجمه

باغ

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر