|
|
|
|
|||||||||||||||
|
زيبايیشناسی خشونت (2) صالح تسبيحی
بخش اول نوشته را در بارهی گوشتخواری در شمارهی قبل بخوانيد.
سينمای وحشت - يك خشونت تالابیست، گردابیست كه به درون خود میكشد، مركز گرداناش تو را میبلعد و نمیگذارد رها شوی. خشونت آنقدر وسيع است كه تمايلات بیپايان آدمی را تمام و كمال پاسخگو باشد و به جهانبينی انسان تبديل شود. خوردن بیوقفهی گوشت، راندن با سرعت زياد، پرخاش با همه در همه حال، و شب خوابيدن پای فيلم ترسناك. عموم فيلمهای ترسناك بر عناصری تكراری، همانها كه انسان از قديم بر آنها حس ترس داشته، استوارند: حملهی حشرات، پرندهگان و حيوانات وحشی، بروز عوامل طبيعی چون مه و طغيان دريا، و حملهی موجودات ناشناخته با تركيبات ماقبل تاريخی يا در آمده از عمق درياها با هشت پا و چهار سر، موجودات افسونگر نيمهافسانهيی، معمولا باز زندهشده، نيمهانسان نيمهحيوان، و هر آنچه كه ناتوانی فيزيكی انسان را تحت الشعاع قرار میدهد. حال در پناه تكنولوژی و تمدن مدرن، آرامشی كاذب و وابسته به سلاح و ابزار برای آدمی به وجود آمده كه در پرتو آن خود را از آسيب موجوداتی در امان میداند كه روزگاری از ترسشان به قعر غارها پناه میبرد.
اين امنيت كاذب (كه در توفانهای اخير آمريكا و سونامی در آسيای شرقی شكننده بودنشان كاملا معلوم شد) از هر چيز، هر حس، سرگرمی میسازد. و چه چيز بهتر از سرگرم شدن، بازی، و لذت بردن از مشتركترين حس آدميان در همهی دورانها، يعنی ترس! حال كه از ديدن فيلمهای ترسناک يا احيانا روانپريشانه لذت میبريم، سينمای وحشت را نه به عنوان صنعتی هنری، كه به عنوان امری روانی، جاری در جمع مردم جهان كنونی بنگريم. گفته میشود ژاپن مظهر خشونت تمدن نوين است. نگاه به روزمرهگی مردم ژاپن، جريانات جنگ جهانی، و آمار بالای جنايت در کشوری چنين پيشرفته که انتظار نمیرود آنقدر بحرانزده باشد، سينمايی را با خود آورده که عموم فيلمهای آن خشونتآميز، آن هم از بدترين اشکالِ آن، هستند. ژاپنیها با استخراج عناصر وحشيانه از تمدن گرانبهای شينتو از طرفی، و غرقه شدن در رفتار آمريکايی از طرفی ديگر، به سينمايی روی آوردهاند که لحظات دراماتيک آن عبارت است از بريدن سر زنی زيبا با اره و در آوردن رودهی کوچک کودکی با دندان! آن طرف، سينمای آمريکا قرار دارد. گفته میشود و اين گفته، شهادت تحقيقاتی «مايکل مور» در «بولينگ برای کلمباين» را نيز به همراه دارد که جامعهی آمريکايی بنا بر مافيای اقتصادی، همواره در بحرانی قرار دارد که خشونت به بار میآورد. در «روزی روزگاری آمريکا» نشان داده میشود که اين خشونتطلبی ريشهيی تاريخی دارد و بر آمده از تيپ طبقهی مهاجران اروپايیست که به آمريکا آمدهاند. باری، هر چه هست، در سينمای موسوم به وحشت (horror) اين دو کشور پيشگاماند. برخی عناصر زيبايیشناسانهی اين فيلمها عبارتاند از: - کشته شدن «آدم بده» (bad man) به فجيعترين شکل ممکن. - انتقام، از نوع کينهتوزانهاش که معمولا با اين جمله همراه است: «تو بايد ذره ذره بميری ...» تماشاگر بالاجبار مردنِ آرام و همراه با شکنجه را آنقدر ديده که ديگر اين، تبديل به زيبايیشناسی جمعی ما شده. برای مثال در اعدام يک قاتل زنجيرهيی در چند سال قبل، موسوم به «خفاش شب»، محکوم را پيش از اعدام شلاق هم زدند و دست و پا زدناش بالای دار، نه تنها دل داغديده را خنک میکرد، که تمام دنبالکنندهگان تمام نشريات زرد نيز در اين لذت سهيم شدند. من بر آنام که که سينمای وحشت نيست که اين تلذذ و در نتيجه زيبايیشناسی را به وجود آورده، سينمای وحشت تنها حکم محرک و شکلدهنده به خيالات ما را دارد. اين، تاريخ است، عناصر ريشهدار در تاريخاند که با ما بالا آمدهاند و در بحران بروز کردهاند. اين ماييم که به هزار يک دليل، که يکیش ضعف تکنولوژيک باشد، شدهايم مصرفکنندهی پر و پا قرص سينمای خشونت. و همين ماييم که سرهامان در کرمانتپه تلمبار شد و چشمهامان در میآمد به دست آغا محمد خان و مغول. روانِ پريشان است که جنايت را باعث میشود. در هر انسان بحرانزده، در هر روانپريش بیگناهی که قربانی باندهای مافيای اقتصادی دولتها، و يا ايدئولوژیگرايی افراطی حکومتی قرار میگيرد، جانی وحشتناکی خفته. شايد به همين سبب است که با دستهايی به شدت مشکوک و پنهان، مواد مخدر در جامعه پخش میشوند. دستهايی که خود نقش مستقيم در ايجاد بحران دارند. زيبايیشناسی از طريق حواس پنجگانه صورت میگيرد. از تلذذ «گوش، دهان، بينی، لمس و چشم» به وجود میآيد. زيبايیشناسی گوش موسيقی (و هر آوای خوشآيند ديگر)، دهان طعم، بينی بو (رايحه)، زيبايیشناسی لمس نوازش، لمس شیء زيبا و از همه فراتر معاشقهی دو بدن با هم و زيبايیشناسی چشم تصوير است. سينما بیواسطه چشم و گوش را ارضا میکند و به واسطهی خيال، بو و لامسه و طعم را پاسخ میدهد. ديدن، کمابيش و بنا بر عادت، بيش از هر چيز حس زيبايیشناسی را تحريک میکند. و بنا بر امکانات گستردهترش راهی عمومیتر برای ورود زيبايی به آدمی محسوب میشود. باری، برای بحث و ربط، مثالی میزنم که کفايت میکند: يک بار در تنهايی مسافر يک جوان مسافرکش بودم در جاده. عجله داشتم. او سر فرصت به پمپ بنزين پيچيد. عرقکرده و پريشاناحوال بود و زير لب با خود حرف میزد. و چشمانی زلزده و خيره داشت. اعتراض کردم که عجله دارم و کاش بعد از مقصد بنزين میزدی. پياده شده بود. سرش را توی ماشين کرد و خيره به من زل زد و از فاصلهيی نزديک، که نفساش به صورتام میخورد، در آمد که: "بگير بشين حرف نزن! اگه حرف داری بيا پايين. من امروز اعصابام داغونه. بايد خون ببينم، ببينم، ببينم!" و اين ديدار از خون بود که تلألو داشت و معلوم بود تنها خون ديدن است که آراماش میکند. همرديف با «آغا محمد خان، چنگيز خان، تيمور لنگ» و هر خونريز ديگری که خشونت را زيبا میديد و با خون هم آن را مهر بر تاريخ جمعی روان ايرانی کرده. حرف او نه به اين معنا بود که با من عداوت و دشمنی دارد، معنیاش اين بود که خون مرا عاملی برای آرامش (و در نتيجه، لذت و ارضای حس زيبايیشناسي) میدانست. چنين است که در خيابان مردم به راحتی به گريبان هم میافتند و گاه کسی که حتا نام تو را نمیداند تشنه میشود به خون تو. آيين زهوار دررفتهی قربانی کردن، يعنی ريختن خونی برای حفظ خونی ديگر هنوز در جمع ما جريان دارد. و به بهانهی آمدن مسافری، يا مراسمی (عزا يا عروسی هم فرقی نمیکند) در خيابان، در حضور هزار کودک، با آن روح لطيف هنوز شکل نگرفته خرخرهی گوسفندی، گاوی را میبرند، تا «خونی ديده شود» و خونهای ديگر ديده نشوند. هنوز مردمان اتوموبيل که میخرند علاو بر بيمههای بدنه و شخص ثالث، گوسفندی سر میبرند و خون جانور فلکزده را به چرخهای ماشين میمالند. اين تمايل خشونتآميز به رنگ خون ناشی از ميل تاريخی ماست به زيبايیشناسی خشونت. چندان که اگر رنگ قرمز بياوری و بگويی اين خون است، جای آن بمال به ماشن تازهات، قبول نمیکنند و حتما بايد واقعهی کشتن گوسفند رخ دهد تا اتومبيل صاحب بيمهی تکميلی شود. باری، گفته شد که سينمای وحشت يکی از محرکهای اصلی (تکرار میکنم محرک و ارضاکننده، نه دليل و باعث خشونت) است. در نتيجه، نمیتوان ژانر وحشت را به طور کلی زير سؤال برد. همچنين تنها سينمای وحشت نيست، سينمای روانپريشانه (يا نامی در اين حدود) نيز، در کشور ما مخاطبهای فراوانی دارد.
ادامه دارد ... |
|