|
|
|
|
||||||||||||||
|
اتاقكهای شيشهيی غزال تشكر
بوی تند اَسِتون زد بالا. از بالای شانهاش سگرمههای بههمکشیده دختری را میشد دید که پنبهيی را با حرص روی ناخنهایش میکشد. توی درگاه اتاقک شیشهيی قلدرانه ایستاده بود و یک دست را به نشانهی تحکمی شفاف به سوی دانشجویی دراز کرد. - کارتِ دانشجویی! اما نگاهاش بقیهی آدمها را هم یک به یک از نظر میگذراند، مبادا کسی بیهوا از آن گوشهکنارها، از لای جمعیت در برود. - گفتم کارتِ دانشجویی. خانم، شما هم! - ندارم. - یعنی چی نداری؟ - همرام نيس. - خوب، لااقل شمارهی دانشجوییتو بگو؟ دفترچهيی را از زیر چادرش در آورد و نوشت. - بار سوماِتهها ... - تو رو خدا، خانم! - وایسا کنار ... باید بری بالا. - آخه گفتم كه خانم همرام نيست. - من نمیدونم. اينا رو تو دفتر حراست بگو. از پشت سر صدایش کردند. دختر چادری دیگری آمد جایش را گرفت و خودش رفت تو. میشد دید که ایستاده و چانهی دختری را با دو انگشت رو به سوی نوری که ار پنجره میآمد گرفته است. - این خط چشمها را پاک میکنی، بعد میری سر کلاسات. چانه را ول کرد. صدای داد و بیداد دو باره او را به درگاهی کشاند. - چه خبرته؟ صداتو بیار پایین! موهاتو بُکُن تو! - مگه چهاِشه؟ - اصلا نمیخواد. وایسا کنار ...
دمدمای نماز ظهر رفت و با دستی پر برگشت. کیسه را روی میز خالی کردند: چند تا شیشه لاک ناخن، دو تا رژ لب، یک قاب پَنکیک و یک دانه ریمل. - پررو پررو، دخترهی چشمدریده، زل زده توی چشای من، میگه اینا اموال غصبیان. رو به دخترها ادامه داد: "حواستون جمع باشه. تو بوفه لاک میزنن. به دستشوییها هم سر بزنین. از دم در که رد میشن خیال میکنن تموم شده و میچپن تو دستشوییها و دو باره روز از نو، روزی از نو." صدای اعتراض و شلیک خندهی پسرها به هوا رفت. جلو در دوم مقابل اتاقک شیشهيی دیگری ایستاده بودند و مرد قویهیکل ریشویی را ریشخند میکردند. - حاجی ول کن تو رو خدا! بابا این طفلک از روز اولاش هم یه کم دخترونه میزد. - گیر نده، حاجی جونِ مادرت ...
غروب محوطه خالی شده بود. تک و توک بودند که داشتند بیرون میزدند. دختری که داشت از توی درگاهی رد میشد، به عادت همیشه یواشکی توی اتاقک شیشهيی سرک کشید. کنار پنجره روی صندلی چهارزانو نشسته بود. چادرش را تنگ به خودش پیچیده بود. شیشهی لاک کوچک قرمز رنگی پیش پایش بود. همهی هوش و حواساش را داده بود به بُرس کوچکی که ناخنهایش را یکی یکی به رنگ عنابی در میآورد. دستاش را رو به آخرین رگههای غروب آفتاب بالا برد و شرمزده خندید.
|
|