|
|
|
|
||||||||||||||
|
دختران دريا: نوشتههايی برای «فروغ» يادداشتهايی از مژگان جعفريان، سهيلا و مون
مژگان جعفريان
تقريبا دو سال پيش بود که با مجلهی اينترنتی «فروغ» آشنا شدم، به واسطهی همكاری با مدير آن در يك موقعيت كاری. از نظر من مجلهی جالب و بامحتوايی بود تا اين که نسخهی چاپیاش هم به دستام رسيد و بيشتر با اين مجله و چهگونهگی شکلگيری آن و همچنين تلاشهايی که برا ی حفظ و گسترش آن انجام گرفته آشنا شدم. به راستی که «فروغیها» از اين مجله مثل فرزند خود نگهداری كردهاند. اين حس خيلی شبيه حس ما نسبت به «انجمن زنان پارس» بوده و کاملا برایام قابل درک. در حاشيهی يکی از همان جلسات كاری، آقای مباشری در بارهی گسترش اين مجله و اضافه کردن بخشهايی متفاوت به آن صحبت به ميان آورد و من نيز مشتاقانه قول دادم تا جايی که بتوانم کمک کنم. در اين راستا، جلسههايی با تعدادی از فعالان اجتماعی در زمينههای متفاوت مثل ميراث فرهنگی، محيط زيست و زنان تشکيل شد و در اين جلسه چهگونهگی همکاری با مجله بررسی شد. پس از بحث و بررسی بنا شد آنهايی که علاقهمند به همکاری با مجله هستند، اعلام آمادهگی کنند. ظاهرا با گذشت زمان، از ميان آن فعالان، فقط اعضای «انجمن زنان پارس» به آمادهگی رسيدند تا سرانجام اين همکاری آغاز شد. اين همكاری بنای جلسات زيادی شده برای هر چه بهتر شدن كارها و تلاشهايمان. اميد که اين پایگاه در رسيدن به اهدافمان ما را ياری رساند!
پيوست: نمونهی نوشتهيی از مژگان را در بخش زنان پارسِ همين شماره بخوانيد: «خانهی امن من»
سهيلا
پيشاپيش تولد هفت سالهگی «فروغ» را تبريک میگويم. راستاش، من «فروغ» را در ابتدا به خاطر آشنايی با دستاندركاراناش میخواندم، اما خوب، همان اول خودش را جوری نشانام داد که حالیام کند که: «من فروغ هستم!» و اين به نظرم موفقيت بزرگیست که يک نشريه شبيه مؤسساناش نباشد، شبيه هيچ کسی نباشد، بلکه ترکيبی باشد از همهی کسانی که میسازندش و همهی کسانی که میخوانندش.
لينک «فروغ» را کنار صفحهام گذاشتهام، به يک دليل ساده! برای اين که
میخوانماش و برای دسترسی آسان
پيوست: نمونهی نوشتهيی از سهيلا برگرفته از وبلاگ شخصیاش: «زن قد بلند»
پلنگ كوچولو توی اتوبوس بی.آر.تی نشستهام، از همين اتوبوسهای جديد که صندلیهای نرم و کولر دارد. زنی کنارم نشسته که دختری سه چهار ساله دارد. دختر شلوار سرخابی پوشيده با بلوز سفيد که رويش جليقهی قرمزی تن کرده. موهايش را دم اسبی بسته و کيفی به پشت دارد که رويش عروسک پلنگی چسبيده. نگاهاش خشمگين است. اين طور بچهها و اين طور نگاهها را خوب میشناسم. زن کنار من نشسته، اما دختر کنار پای مادرش ايستاده. اتوبوس شلوغ است و زنی به دخترک تنه میزند. دختر اخم میکند و میگويد: "ديوث!" مادر هول ورش میدارد، سرش را پايين میآورد و کنار گوش دختر میگويد: "حرف بد نزن!" دختر به چشمهای مادر زل میزند و میگويد: "ديوث!" مادر میگويد: "مگه نگفتم حرف بد نزن؟ از کی ياد گرفتی؟" دختر با بیخيالی میگويد: "نمیدونم." و روی «ديوث» ملودیيی من در آوردی میگذارد و میخواند: "ديوث، ديوث، ديوث ..." مادر دولا میشود و میگويد: "حرف زشتيه، تکرار نکن!" دختر تکرار میکند. مادر میگويد: "سوزنامو در بيارم؟ سوزن میزنم بهات ها!" دختر با خشم به مادر نگاه میکند و میگويد: "بیادب!" مادر میگويد: "بیادب منام يا تو؟" دختر میگويد: "ديوث!" مادر خسته میشود و تکيه میدهد به صندلی. دختر آوازش را از سر میگيرد: "ديوث، ديوث، ديوث ..." مادر دولا میشود و میگويد: "حرف بد نزن!" اما دختر صدايش را بلندتر میکند. مادر میگويد: "دستاتو بده به من!" دختر دستاش را میدهد. مادر دست دختر را محکم توی دستاش فشار میدهد و میگويد: "الآن میبرم میفروشمات." دختر با نگرانی به مادر نگاه میکند. زن بلند میشود، در حالی که دست دختر را فشار میدهد، میگويد: "الآن که بردم فروختمات معلوم میشه." دختر چيزی نمیگويد و با مادر پياده میشود ...
مون
میخواهم يك چيزی برایتان بگويم: پاييز هميشه برای من هديهيی در چنته داشته است. هيچ وقت نتوانستم دليل اين مهربانیاش را بفهمم، اما خوب، گاهی نبودن دليل میتواند زيبايی چيزی را مضاعف كند. حكايت آشنايی من هم با «فروغ» حكايت يك هديه است. گاهی برای رسيدن به چيزی راهی طولانی میروی، اما زمانی يك چيز خودش سر راهات قرار میگيرد، مثل يك سبد كه جريان آب بياوردش كنار بسترت و ناگهان ببينی كه پيش روی توست. «فروغ» برای من به چنين سبدی میماند، به سبدی پر از گل، گلهايی كه هر كدام رنگ و بوی خاص خود را دارند. سبدی كه هر چه بيشتر میكاویاش بيشتر در آن میيابی و هنوز عطر گلهايش مشامات را نوازش میدهد و پژمردهگی نيامده سراغشان كه میبينی نو شدهاند، مثل روز اول. و اين نوشدهگی حكايت چوبدستیيیست كه بر و بچههای عزيز «فروغ» بر زمين میكوبند و معجزهی كلمه است كه در آن چنان بهجا و به موقع مینشيند كه تو را در حلقهی نقرهگون و روشن «فروغ» در بر میگيرد. حكايت «فروغ» برای من حكايت رسيدن است، حكايت گم شدن پيدا شدن و در آغوش گرم كلمه آرام گرفتن! برقرار باشد!
پيوست: نمونهی نوشتههايی از مون برگرفته از وبلاگ شخصیاش: «عاشقانههای بیمخاطب»
1 در انزوای ما لاكپشتهای زردی هستند كه به هيچ قيمتی تنهايیشان را نمیفروشند و از هرصدايی رد میشوند و بر سنگهای كهن به دنبال رد پای مسافران میروند تا راز خطنوشتههای زمان را دريابند. بيرون از اين انزوا، زمان يعنی آن چه در توان ماست، يعنی مسافر به خانه باز نمیگردد، يعنی رازها حقيرتر از آناند كه با اندام ما همآغوش شوند، يعنی ما هر چه بوق میزنيم هيچ گرهی باز نمیشود، يعنی تمام سعی ما برای شكل دادن به بالهيی در سوگ آن كه دوستاش داريم ...
2 از زير تمام درختهای جهان رد میشوم. تو از تاريكی میگويی و از دستهايی كه جز برای چيدن ميوه دراز نمیشوند و از عاقبت آدمها كه چه چيز غمانگيزیست و اين كه همه چيز در معرض نابودیست و از آزمونی كه پيروزی ندارد و از رازی كه تمام شكوهاش در ساختهگی بودناش است. و در نهايت تنها چيزی كه گل میكند اندوهیست كه مثل ماه گرد و نورافشان، شب را از فاصلهيی سهمگين سنگين میكند و من تماممدت هفت گوشهی آواز را در سكوت برگزار میكنم. رد میشوم و دامنام ادامهی مينياتور خيال تو را كامل میكند ...
|
|