سال ششم

بيست‌وهشت مهر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

اميد بلاغتی

هم‌راه با او / آثار پيشين

omid_balaghati

[ @ ] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

دل‌مرده‌گی ...

اميد بلاغتی

 

داخلی – شب – دل‌مرده‌گی خانه‌يی در تبعيد:

دو فنجان چای تلخ ...

نوشيدند!

پيرمرد فرو مانده بر صندلی چرخ‌دار

چشم‌هاش بر کورسوی جاده‌يی مانده از پنجره

که مبادا درختان به لرزه بيفتند

بادهای سرد وزيدن بگيرند ميان شاخه‌ها

و امتداد خطوط جاده را سرما پايان دهد!

در تبعيد، روزها سرد می‌گذرند!

خاکستر پيرزن را تکاند در زير سيگاری ...

"پيرزن! يادته مشروطه‌چيا تو ميدون توپ‌خونه کمونيستا رو به توپ بستن و کمونيستا ريختن رو زمين؟"

"همين ريختن يادم مونده."

 

داخلی – شب - امتداد دل‌مرده‌گی خانه‌يی در تبعيد:

ماه از نوک انگشت پاهاش تا نخ موهاش

نيمی روشن از صورت‌اش، نيمی تاريک

تابيد!

پيرمرد گفت:

هنوز رؤيای رفتن نديده‌ام؟

بر سطوح عمودی راه می‌رويم

و کسی خواب‌مان را سوی سردخانه هل می‌دهد!

مرد به زن گفت ...

زن به من ...

من به آينه ...

آينه به ديوار ...

پيرزن، پيرمرد را به انتهای بافتنی‌اش بافت ...

 

خارجی – شب – دل‌مرده‌گی جاده‌يی در تبعيد:

[از خانه‌های متروکه تا درياها راهی نيست!

امتداد رد پاهاست ...]

در بی‌پناهی ديوارهای بی تکيه‌گاه مانده بوديم

ترسيديم!

کتاب مقدس خوانديم:

«و خداوند در ميان تاريکی روزنه‌ی نوری را تاباند ...

ديد نور نيکوست، آن را روز ناميد!»

دست در دست هم روی صندلی‌ها ايستاديم

بر افقی‌ترين خطوط

خيره به ريزش مدام برف، شب تا روز ...!

"همين خيره موندن يادم مونده."

 

خارجی – روز – دل‌مرده‌گی خيابانی در تبعيد:

سرش را در هوا می‌چرخاند!

امتداد موهاش انتهای خطوطی‌اند بر اندام‌ام ...

دست‌هايم را در جيب‌ام می‌چپانم

گوشه‌ی لب‌هام آخرين پک سيگار عابری

که با من مدام

راه می‌رود ...

نفس می‌کشد ...

رد پای بنفش بر برف مانده می‌دواندم

به خميازه‌يی در کابوس زرد ...

 

داخلی – روز – دل‌مرده‌گی مدرسه‌يی در تبعيد:

می‌دانم آقا:

جنين‌های در جوی مانده

سياهی پرتره‌های سفيدند

چشم‌هاشان بر کورسوی انتهای خيابانی مانده از پنجره

که مبادا درختان به لرزه بيفتند ...

بادهای سرد وزيدن بگيرند ميان شاخه‌ها ...

می‌دانم آقا!

تلاقی سطوح عمودی کابوس است ...!

[دارم خواب دی‌شب‌ام را می‌گويم ...!]

 

خارجی – شب – دل‌مرده‌گی جاده‌يی در تبعيد:

راهی نيست

گلوله را در شقيقه‌ات نچکانم

بر جنازه‌ام خاک می‌ريزی ...

ترسيديم!

کتاب مقدس خوانديم:

«و خداوند در ميان تاريکی روزنه‌ی نوری را تاباند ...»

ما نور را به شام‌گاه اعماق درياها فرستاديم

من تازه می‌فهمم چرا نهنگ‌ها خودکشی می‌کنند!

"همين خودکشی کردن، کردن، کردن ... يادم مونده"

(صدا در اعماق درياها می‌پيچد)

 

حذفيات اين متن:

 

خارجی – شب – دل‌مرده‌گی هر جايی در تبعيد:

در تبعيد ...

هيچ گاه عاشق نمی‌شويم!

حتا ماهی‌ها ...

تنها دست‌هامان را از پشت به هم می‌دهيم

ساعت‌ها از زن‌ها آواز می‌خوانيم!
هی خاکستر می‌تکانيم در زير سيگاری ...!

«خانم ببخشيد! آتيش دارين؟»

سرش را در سپيدی ميان کلمات می‌چرخاند

امتداد موهاش انتهای خطوطی‌اند بر اندام‌ام ...

خانم!

شما را سرگردان در فرودگاهی در فرانکفورت نديدم؟

می‌ترساندم هر ارتفاعی از سقوط ...

خانم!

پيراهن‌تان اثيری بر بند رختی در شانزه ليزه آويزان نبود؟

خنديد!

من زنی فاحشه‌ام

و ما در تبعيديم ...

می‌توانی مرا  برهنه در خانه‌ات برقصانی!

و هی کلمه ببارانی بر اندام‌ام!

من به زن ...

من به مرد ...

من به آينه ...

من به ديوار ...

  

Ç

 

   آثار شماره‌ی «143»

 

   فروغانه

فروغ‌دات‌نت ...

دختران دريا: نوشته‌هايی برای «فروغ»

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

حركت انديشه در فضای شهر

عاشقان دانايی

   هنرهای تصويری

سطرهای فراموشی، وقتی تو نباشی ...

   فرهنگ و ادب برای هميشه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

   انجمن قلم

رمان جنگ و «سفر به گرای 270 درجه»

دل‌مرده‌گی ...

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

اتاقك‌های شيشه‌يی

سرتو بپا عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

   ادبيات ترجمه، نمايشی

   و واگويه‌های شخصی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

تبعيدات

   تا دل‌تان بخواهد شعر

كاشی فيروزه‌يی ترك‌خورده‌يی شدم

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر