سال ششم

بيست‌وهشت مهر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه، بخش دوم

محمود كوير

 

اشاره:

دوستانی پرسيده‌اند چرا در شاه‌نامه و حافظ و مولوی جست‌وجو می‌کنی؟ چه بهره‌يی دارد اين‌ها برای ام‌روز ما؟

بررسی شاه‌نامه برای من، نگاهی‌ست ژرف به فرهنگ و ادبيات سرزمين‌ام تا بدانم که بودم و که هستم. نگاه يک پرسش‌گر است. پرسش‌گری پر از شوق. شوق پرسش. نه شوق پاسخ. پرسش. جست‌وجو و جست‌وجو و جست‌وجو ...

فکر می‌کنم يکی از مشکلات من اين بوده است که رابطه‌ی من با فرهنگ‌ام بيش‌تر در سه مقوله بوده است: حال کردن و قال کردن و فال گرفتن. من با ادبيات و فرهنگ گذشته‌ام حال کرده‌ام. به افتخارات بی‌هوده دل خوش کرده‌ام. با آن‌ها فال گرفته‌ام و يا با آن‌ها داد و قال راه انداخته‌ام.

به حافظ نازيده‌ايم. با ديوان‌اش فال گرفته‌ و آينده‌ی خود را رقم زده‌ايم. و دمی بر آن نبوده‌ايم که بزرگ‌ترين دشمن حافظ و انسانيت رياست. ريا ورزيدن به هر سبب بخش مهمی از اخلاق ماست. پس از حافظ چه آموخته‌‌ايم؟ او که شاعر و آموزگار و فيلسوف و عارف ما بود؟ و چرا؟ حافظ بر محتسبان و مير عسسان و زاهدان ريايی تاخته است و ما هم‌چنان پس از هفتصد سال اندر خم همان کوچه‌ايم. حافظ از شب تاريک و بيم موج و گرداب هايل و تعزير و روزگار تلخ‌تر از زهر سروده است و گويا هم ام‌روز است ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند.

فردوسی از داد و خرد سخن رانده است و ما هم‌چنان در بن‌بست بی‌داد و بی‌خردی گرفتاريم. مولوی از جست‌وجو و پرسش و مقام انسان هفتاد من سروده است و ما هم‌چنان در دام تقليد و لگدمال کردن هر گونه ارزش‌های انسانی دست و پايی می‌زنيم.

سوی ديگر آن بی‌مسؤوليتی‌ست. فرهنگ و زبان من پر است از: به من چه! ای بابا! به تو چه! حال داری؟ حوصله داری؟ سری که درد نمی‌کنه چرا دست‌مال می‌بندی؟ فلانی رو تو ده راه‌اش نمی‌دادن سراغ خونه‌ی کدخدا را می‌گرفت و ... من بر آن‌ام که گناه را می‌شود به گردن قضا و قدر و سرنوشت و اقبال و خارجی انداخت تا از زير بار مسؤوليت تاريخی و انسانی خويش گريخت، اما ... انسان خردمند و دل‌آور ام‌روز چنين نمی‌کند.

و سوی سوم آن: سنگر گرفتن در برابر نو! حتا اگر اين نگاهی نو در باره‌ی گذشته باشد. شيفته‌ی گذشته و بی‌زار از حال و ترسان از آينده! در يک برزخ زنده‌گی می‌کنيم. برزخ جهل و بی‌فرهنگی و بی‌مايه‌گی. و از اين سکو به همه چيز پرخاش می‌کنيم. چون نمی‌دانيم و نمی‌فهميم و همه کاره و دانای کل نيز هستيم، پس بر هرچه نوست خط دشمنی و دش‌نام می‌کشيم.

اين من‌ام! و اين من می‌کوشد تا گذشته و ام‌روز خود را واکاود. همين!

بيمی نيست! هستی رو به سوی نور و شور و دانايی پيش می‌رود. ما نيز. با کوله‌باری از ارج‌مندترين تجربه‌ها و ارزش‌های فرهنگی و تاريخی! باداباد!

 

مقدمه‌ی شاه‌نامه‌ی ابومنصوری

سپاس و آفرين خدای را كه اين جهان و آن جهان را آفريد و ما بنده‌گان را اندر جهان پديدار كرد و نيك‌انديشان را و بدكرداران را پاداش و بادافره برابر داشت و درود بر برگزيده‌گان و پاكان و دين‌داران باد، خاصه بر به‌ترين خلق خدا، محمد مصطفا صلی الله عليه و سلم و بر اهل بيت و فرزندان او باد! آغاز كارنامه‌ی شاه‌نامه از گردآوريده‌ی ابومنصور المعمری دستور ابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ، اول ايدون گويد درين نامه كه تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نيكوترين يادگاری سخن دانسته‌اند چه اندرين جهان مردم به دانش بزرگ‌وارتر و مايه‌دارتر. و چون مردم بدانست كروی چيزی نماند پای‌دار، بدان كوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته نشود، چو آبادانی كردن و جای‌ها استوار كردن و دليری و شوخی و جان سپردن و دانايی بيرون آوردن مردمان را بساختن كارهای نوآيين چون شاه هندوان كه كليله و دمنه و شاناق و رام ورامين بيرون آورد، و مأمون پسر هارون الرشيد منش پادشاهان و همت مه‌تران داشت. يك روز با مه‌تران نشسته بود، گفت مردم بايد كه تا اندرين جهان باشند و توانايی دارند بكوشند تا ازو يادگار بود تا پس از مرگ او نام‌اش زنده بود. عبدالله پسر مقفع كه دبير او بود گفت‌اش كه از كسری انوشيروان چيزی مانده است كه از هيچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت چه ماند، گفت نامه از هندوستان بياورد، آن كه برزويه‌ی طبيب از هندوی به پهلوی گردانيده بود، تا نام او زنده شد ميان جهانيان. و پانصد خروار درم هزينه كرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بديد، فرمود دبير خويش را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانيد. نصر بن احمد اين سخن بشنيد، خوش آمدش، دستور خويش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانيد تا اين نامه به دست مردمان اندر افتاد و هر كسی دست بدو اندر زدند و رودكی را فرمود تا بنظم آورد و كليله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدين زنده گشت و اين نامه ازو يادگاری بماند. پس چينيان به تصاوير اندر افزودند تا هر كسی را خوش آيد ديدن و خواندن آن. پس امير ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فر و خويش كام بود و با هنر و بزرگ‌منش بود، اندر كام‌روايی و با دست‌گاهی تمام از پادشاهی. و ساز مه‌تران و انديشه‌ی بلند داشت و نژادی بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپه‌بدان ايران بود و كار كليله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنيد. خوش آمدش. از روزگار آرزو كرد تا او را نيز يادگاری بود اندرين جهان. پس دستور خويش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان كتب را از دهقانان و فرزانه‌گان و جهان‌ديده‌گان از شهرها بياوردند و چاكر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه كرد و كس فرستاد به شهرهای خراسان و هش‌ياران از آن‌جا بياورد و از هر جای،‌ چون شاج پسر خراسانی ازهری و چون يزدان‌داد پسر شاپور از سيستان و چون ماهوی خورشيد پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزين از طوس. و از هر شارستان گرد كرد و بنشاند به فر از آوردن اين نامه‌های شاهان و كارنامه‌هاشان و زنده‌گانی هر يكی از داد و بی‌داد و آشوب و جنگ و آيين، از كی نخستين كه اندر جهان او بود كه آيين مردمی آورد و مردمان از جانوران پديد آورد تا يزدگرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود. اندر ماه محرم و سال بر سيصد و چهل و شش از هجرت به‌ترين عالم محمد مصطفا صلی الله عليه و سلم. و اين را نام شاه‌نامه نهادند تا خداوندان دانش اندرين نگاه كنند و فرهنگ شاهان و مه‌تران و فرزانه‌گان و كار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ايشان و آيين‌های نيكو و داد و داوری و رای و راندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهر گشادن و كين خواستن و شبيخون كردن و آزرم داشتن و خواستاری كردن اين همه را بدين نامه اندر بيابند. پس اين نامه‌ی شاهان گرد آوردند و گزارش كردند و اندرين چيزهاست كه به گفتار مر خواننده را بزرگ آيد و به هر كسی دادند تا ازو فايده گيرد و چيزها اندرين نامه بيابند كه سهم‌گين نمايد و اين نيكوست چون مغز او بدانی و ترا درست گردد و دل‌پذير آيد چون كيومرث و طهمورث و ديوان و جمشيد و چون قصه فريدون و ولادت او و برادرش و چون همان سنك كجا آفريدون به پای بازداشت و چون ماران كه از دوش ضحاك بر آمدند، اين همه درست آيد به نزديك دانايان و به‌خردان به معنی‌. و آن كه دشمن دانش بود اين را زشت گرداند. و اندر جهان شگفتی فراوان است. چنان‌چون پيغام‌بر ما صلی‌الله عليه و آله و سلم فرمود حدثوا عن بنی اسرائيل و لا حرج، گفت هر چه از بنی‌اسرائيل گويند همه بشنويد كه بوده است. و دروغ نيست پس دانايان كه نامه خواهند ساختن ايدون سزد كه هفت چيز به جای آورند مر نامه را: يكی بنياد نامه يكی فر نامه سه ديگر هنر نامه چهارم نام خداوند نامه‌ی پنجم مايه و اندازه‌ی سخن پيوستن ششم نشان دادن از دانش آن كس كه نامه از بهر اوست هفتم درهای هر سخنی نگاه‌داشتن. و خواندن اين نامه دانستن كارهای شاهان است و بخش كردن گروهی از ورزيدن كار اين جهان. و سود اين نامه هر كسی را هست و رامش جهان است و انده‌گسار انده‌گنان است و چاره‌ی درمانده‌گان است و اين نامه و كار شاهان از بهر دو چيز خوانند يكی از بهر كاركرد و رفتار و آيين شاهان تا بدانند و در كدخدايی با هر كس بتوانند ساختن و ديگر كه اندرو داستان‌هاست كه هم به گوش و هم به ديدن خوش آيد كه اندرو چيزهای نيكو و با دانش هست هم‌چون پاداش نيكی و بادافره بدی و تندی و نرمی و درشتی و آهسته‌گی و شوخی و پرهيز و اندر شدن و بيرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی كار جهان. و مردم اندرين نامه اين همه كه ياد كرديم بدانند و بيابند. اكنون ياد كنيم از كار شاهان و داستان ايشان از آغاز كار، آغاز داستان، هر كجا آرام‌گاه مردمان بود به چهار سوی جهان از كران تا كران اين زمين را ببخشيدند و به هفت بهر كردند و هر بهری را يكی كشور خواندند: نخستين را ارزه خواندند، دوم را شبه خواندند، سوم را فردرفش خواندند، چهارم را ويدرفش خواندند، پنجم را ووربرست خواندند، ششم را وورجرست خواندند، هفتم را كه ميان جهان است خنرس‌با می‌خواندند و خنرس بامی اين است كه ما بدو اندريم و شاهان او را ايران‌شهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چين و ماچين است و هندوستان و بربر روم و خزر و روس و سقلاب و سمندر و برطاس و آن كه بيرون ازوست سكه خواندند و آف‌تاب بر آمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاورخواندند و شام و يمن را مازندران خواندند و عراق و كوهستان را شورستان خواندند و ايران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و اين كشورهای ديگر پيرامون اويند و ازين هفت كشور، ايران‌شهر بزرگ‌وارتر است بهر هنری و آن كه از سوی باختر است چينيان دارند و آن كه از سوی راست اوست، هندوان دارند و آن كه از سوی چپ اوست تركان دارند و ديگر خزريان دارند و آن كه از راست بربريان دارند و از چپ روم خاوريان و مازندرانيان دارند و مصر گويند از مازندران است و اين ديگر همه‌ی ايران‌زمين است از بهر آن كه ايران بيشتر اين است كه ياد كرديم و بدان كه اندر آغاز اين كتاب مردم فراوان سخن گويند و ما ياد كرديم و بدان كه اندر آغاز اين كتاب مردم فراوان سخن گويند و ما ياد كنيم! گفتار هر گروهی تا دانسته شود آن را كه خواهد برسد و آن راهی كه خوش‌تر آيدش بر آن برود و اندر نامه‌ی پسر مقفع و حمزه اصفهانی و مانندگان ايدون شنيديم كه از گاه آدم صفی صلوات الله و سلامه عليه فراز تا بدين گاه كه آغاز اين نامه كردند، پنج هزار و هفتصد سال است و نخستين مردی كه اندر زمين بديد آمد آدم بود و هم‌چنين از محمد جهم برمكی مرا خبر آمد و از زادوی ابن شاهوی و از نامه‌ی بهرام اصفهانی هم‌چنين آمد و از راه ساسانيان موسا عيسا خسروی و از هشام قاسم اصفهانی و از نامه‌ی پادشاهان پارس و از گنج‌خانه‌ی مأمون و از بهرام‌شاه مردانشان كرمانی و از فرخان موبدان موبد يزدگرد شهريار و از رامين كه بنده‌ی يزدگرد شهريار بود. آگاهی هم‌چنين آمد و از فرود ايشان بدين گفتار گرد آمدند كه ما ياد خواهيم كردن. و اين نامه را هر چه گزارش كنيم از گفتار دهقانان بايد آورد كه اين پادشاهی بدست ايشان بود و از كار و رفتار و از نيك و بد و از كم و بيش ايشان دانند، پس ما را به گفتار ايشان بايد رفت پس آن‌چه از ايشان يافتيم از نام‌های ايشان گرد كرديم و اين دشوار از آن شد كه هر پادشاهی كه دراز گردد يا دين پيغام‌بری شدی و روزگار برآمدی بزرگان آن كار فرامش كنند و از نهاد بگردانند و بر فرودی افتد چنانك جهودان را افتاد ميان آدم و نوح و از نوح تا موسا هم‌چنين و از موسا تا عيسا هم‌چنين و از عيسا تا محمد ما صلی‌الله عليه و سلم. و اين از بهر آن گفتند كه اين زمين بسيار تهی بوده است از مردمان و چون مردم نبود پادشاهی به كار نيايد، چه مه‌تر به كه‌تران بود و هر جا كه مردم بود از مه‌تر چاره نبود و مه‌تر بر كه‌تر از گوهر مردم بايد. چنانك پيام‌بر مردم هم از مردم بايست و هم گويند كه از پس مرگ كيومرث صد و هفتاد و اند سال پادشاهی نبود و جهانيان يله بودند چون گوسپندان بی‌شبان در شبان‌گاهی. تا هوشنگ پيش‌داد بيامد و چهار بار پادشاهی از ايران بشد و ندانند كه چند گذشت از روزگار. و جهودان همی‌گويند از توريه‌ی موسا عليه السلام كه از گاه آدم تا آن روز كه محمد عربی صلی الله عليه و سلم از مكه برفت چهار هزار سال بود. و ترسايان از انجيل عيسا همی‌گويند هزار و پانصد و نود و سه سال بود،‌ و بعضی آدم را كيومرث خوانند. اين است شمار روزگار گذشته كه ياد كرديم از روزگار ايشان. و ايزد تعالی به داند كه چون بود، و آغاز پديد آمدن مردم از كيومرث بود، و ايشان كه او را آدم گويند ايدون گويند كه نخست پادشاهی كه بنشست هوشنگ بود و او را پيش‌داد خواندند كه پيش‌تر كسی كه آيين داد در ميان مردمان پديد آورد او بود، و ديگر گروه كيان بودند و سه ديگر اشكانيان بودند و چهارم گروه ساسانيان بودند و اندر ميان گاه پيكارها و داوری‌ها رفت از آشوب كردن با يك‌ديگر و تاختن‌ها و پيشی كردن و برتری جستن، كز پادشاهی ايشان اين كشور بسيار تهی ماندی و بی‌گانه‌گان اندر آمدندی و بگرفتندی اين پادشاهی چنانك به گاه جمشيد بود و به گاه نوذر بود و به گاه اسكندر بود و مانند اين، پس پيش از آن كه سخن شاهان و كارنامه‌ی ايشان ياد كنيم نژاد ابومنصور عبدالرزاق كه اين نامه را به نثر فرمود تا جمع كنند چاكر خويش را ابومنصور المعمری و نژاد او نيز بگوييم كه چون بود و ايشان چه بودند تا آن‌جا رسيدند [و پس از آن كه به نثر آورده بودند، سلطان محمود سبكتكين حكيم ابوالقاسم منصور الفردوسی را بفرمود تا به زبان دری بشعر گردانيد و چه‌گونه‌گی آن به جای خود گفته شود]. اولا نسب ابومنصور عبدالرزاق محمد بن عبدالرزاق بن عبدالله بن فرخ بن ماسا بن مازيار بن كشمهان بن كنارنگ بن خسرو بن بهرام بن آذر گشسب بن گودرز بن داد آفريد بن فرخ‌زاد بن بهرام كه به گاه خسرو پرويز اسپه‌بد بود، پسر فرخ بوزرجمهر كه دستور نوشيروان بود پسر آذر كلباد كه به گاه پرويز اسپه‌سالار بود پسر برزين كه بگاه اردشير بابكان سالار بود، پسر بيژن پسر گيو پسر گودرز پسر كشواد و او را كشواد از آن خواندندی كه از سالاران ايران هيچ كس آن آيين نياورد كه او آورد و پهلوانی كشورها و مرزبانی و بخشش هفت كشور او كرده بود و كژ مردم بود و اين از سه گونه گويند و گودرز به گاه كی‌خسرو سالار بود، پيران را او كشت كه اسپه‌بد افراسياب بود، پسر حشوان پسر آرس پسر بنه‌وی تبره منوچهر از نبيره ايرج و ايرج پسر افريدون و افريدون پسر آبتين از فرزندان جمشيد، و پيران پسر ويسه بود و ويسه پسر زادشم بود، پسر كهين بود و زادشم پسر تور و تور پسر افريدون نيز پس آبتين و آبتين از فرزندان جمشيد، و نژاد ابومنصور المعمری: ابومنصور بن محمد بن عبدالله بن جعفر بن فرخ‌زاد كسل كرانحوار و كنارنگ پسر سرهنگ پرويز بود و به كارهای بزرگ او رفتی و آن‌گه كه خسرو پرويز به در روم شد كنارنگ پيش رو بود. لشكر پرويز را و چون حصار روم بستد و نخستين كسی كه به ديوار بر رفت و با قيصر درآويخت و او را بگرفت و پيش شاه آورد او بود، و در هنگام ساوه شاه ترك كه بر در هری آمد كنارنگ پيش او شد به جنگ و ساوه شاه را به نيزه بيفكند و لشكر شكسته شد و چون رزم هری بكرد نشابور او را داد و طوس را با خود بدو داده بود، و خسرو او را گفت: گفته كه ادر (ايدر) با هزار مرد بزنم. گفت آری گفته‌ام. خسرو از زندانيان و گنه‌كاران هزار مرد نيك بگزيد و سليح پوشانيد ديگر روز آن هزار مرد با كنارنگ به هامونی فرستاد و خسرو از دور همی‌نگريست، با مه‌تران سپاه. كنارنگ با ايشان بر آويخت گاه به شمشير و گاه به تير. بهری را بكشت و بهری را بخست و هر باری كه اسب افگندی بسيار كس تبه كردی تا سرانجام ستوهی پذيرفتند و بگريختند و كنارنگ پيش شاه شد و نماز برد و آفرين كرد، خسرو طوس بدو داد و از گردان مردی هم‌تای او بود نام او رقيه او را نيز از خسرو بخواست و با خويشتن به طوس برد. رقيه آن بود كه كنارنگ هزار مرد از خسرو پرويز بخواست رزم تركان را، خسرو گفت خواهی هزار مرد ببر خواهی رقيه را كه كم‌رنج‌تر بود، مر ترا پس هر دوان به طوس شدند با هزار مرد ايرانی و رقيه را نيكو همی‌داشت و با تركان جنگ كردند و پيروز آمدند و به طوس بنشستند و كنارنگ پادشاهی بگرفت و رقيه را نيكو همی‌داشت. تيراندازی بود كه هم‌تاش نبودی. پس روزی كنارنگ و رقيه هر دو به شكار رفتند با پسران و سرهنگان. كنارنگ گفت ام‌روز هر شكاری كه كنيم تير بر سر زنيم تا باريك‌اندازی به ديد آيد. هر چه كنارنگ زده بود بر سر تير زده بود، رقيه بر كنارنگ آفرين كرد. روز ديگر كنارنگ بفرمود تا غراره پر كاه بياوردند. كنارنگ اسب برانگيخت و نيزه بزد و آن غراره را بر سر نيزه برآورد و بينداخت، و به گاه يزدگرد شهريار او را بكشتند. و چون عمر بن الخطاب عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را به دين محمد خواند صلی الله عليه و سلم، كنارنگ پسر را پذيره‌ی او فرستاد به نشابور. و مردم در كهن‌دز بودند، فرمان نبردند. از وی ياری خواست. ياری كرك تا كار نيكو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست، گروگان طلبيد، گفت گروگان ندارم. گفت نشابور مرا ده. نشابور بدو داد. چون درم بستد باز داد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و كنارنگ به رزم كردن او شد و اين داستان ماند كه گويند طوس از آن فلان است و نشابور به گروگان دارد، و حسن بن علی مروزی از فرزندان او بود، و كنارنگ از سوی مادر از نسل طوس بود و صد و بيست سال بزيست و هميشه طوس كنارنگيان را بود تا به هنگام عميد طايی كه از دست ايشان بستد و آن مه‌تری به ديگری دوده افتاد. پس به هنگام ابومنصور عبدالرزاق طوس را بستدند و سزا به‌سزا رسيد، و نسبت اين هر دو كس كه اين كتاب كردند چنين بود كه ياد كرديم.

کتاب شاه‌نامه نه تنها اثری هنری بل‌که کتابی از دانايی و خرد است. کاخی بلند از زبان است. پاس‌دار شرف و نجابت انسانی‌ست. گنجينه‌يی‌ست که گوهر‌های فراوان در خود دارد. سراينده‌ی دانای آن از دانش‌ها و داستان‌ها و روايت‌های بسيار بهره برده و دست‌آورد بزرگ آن کتابی‌ست که فرهنگ‌نامه‌ی بزرگ سرزمين ماست. کتابی شرافت‌مند و نجيب!

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «143»

 

   فروغانه

فروغ‌دات‌نت ...

دختران دريا: نوشته‌هايی برای «فروغ»

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

حركت انديشه در فضای شهر

عاشقان دانايی

   هنرهای تصويری

سطرهای فراموشی، وقتی تو نباشی ...

   فرهنگ و ادب برای هميشه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

   انجمن قلم

رمان جنگ و «سفر به گرای 270 درجه»

دل‌مرده‌گی ...

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

اتاقك‌های شيشه‌يی

سرتو بپا عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

   ادبيات ترجمه، نمايشی

   و واگويه‌های شخصی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

تبعيدات

   تا دل‌تان بخواهد شعر

كاشی فيروزه‌يی ترك‌خورده‌يی شدم

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر