|
|
|
|
|||||||||||||||
|
نغمهی بيدار برگ نخست از «نفسی بيا و بنشين» عبد الرحيم ثابت*
با نگاهی به حکايت 26 از باب دوم گلستان سعدی ( چاپ دکتر يوسفی)
کاروانيانِ شبپوی، خسته و خوابآلود از پشت ستوران فرو ريختند و در دامانِ خواب آويختند. سحر بود و صحرا نرم نرم از خوابِ دوشينه سر بر میداشت و خنکای پگاه از کرانههای شرقی میوزيد. بيشه، خواب و بيدار، سر خوش از رؤياهای شيرين ِ شبانه چشم میگشود. از کاروانيانِ خسته، تنها يک تن بيدار بود، يک تن تنها. همان که بادِ نرمپوی پگاهان جاناش را از سروری مرموز و خوشآيند لبريز میکرد. مسافر بيدار پشت به زمين خفته بود و همهی ستارههای سحری فرود آمده بودند در دو چشم روشن وِ مشتاقاش. سپيده از چکادِ کوهِ نزديک، جاری بود به سوی درههای پر از شب. باد میوزيد نرم و بیصدا. برگها میجنبيدند آرام. مسافر ِ بيدار بو برده بود که هر چيزی، از سپيده و نسيم و بيابان تا درخت و بيشه و کوه، پنهان و بیصدا در تدارک رخدادی بزرگ است. چشم به سوی کرانههای شرقی دوخت. آسمان، رنگ در رنگ، جاری شد در چشمـانِ منتظرش. برخاست ناگهان. بیاختيار زمزمه کرد آرام: "اينک آن رخدادِ خجسته!" که ناگاه در گرفت توفانِ نغمهها. پر شد گوش بيابان از غوغای غوک و قهقههی کبک. سرودِ بلبل، از همين سروهای نزديک، و خروش شير، از بيشههای دور. نغمه، نغمه، نغمه! بيابان سرشار بود از نغمه. نغمه میتراويد از هر جا. از سنگ و بيشه و کوه، از آب و آسمان، از صحرا و سپيده و سبزه و سرو. کاروانی بيدار، سر مستِ نوش نغمهها، بشکوه و بلند، خروشی سر داد به شيدايی و شتابان رو سوی درههايی نهاد که حالا ديگر سرشار بودند از سپيده و صبح. خفتهگان، مستِِِ خواب، غلتی زدند. بريده و نامفهوم به دشنام چيزی گفتند و به ديگر پهلو خفتند. سفر ادامه داشت و مسافر بيدار اکنون خود نغمهيی بود در غوغای نغمهها.
* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانشآموختهی دكترای ادبيات فارسی از دانشگاه شيراز است.
** نشان اين برگ، طرحیست بر گرفته از نقش روی جلد «كليات سعدی» به اهتمام محمدعلی فروغی، چاپ ششم انتشارات اميركبير، سال 1366
|
|