سال ششم

بيست‌ونه اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

علی‌رضا مجابی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

alireza_mojabi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

darichehh.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

دختر رشتی!

علی‌رضا مجابی

 

به معصومه مظفری

 

جمشيد آقا گفت:

"اين كه غصه نداره داش‌ام ماشين دم بن‌گاه هست، بنز، پاترول، هر چی بخواین، تكون بخورين رفتين و برگشتين!"

سرم را پايين انداختم و زير چشم نگاهی به مجيد انداختم:

"قربون دست‌ات، همين كه سفارش ما رو به ناصر خان بكنی كافيه، صندلی پشت سر راننده!"

جمشيد آقا شماره‌گير را چرخاند و وسط راه زد تو سر غربيلك تلفن:

"تعارف نمی‌كنم واه، همه جوره در خدمت‌ایم!"

مجيد نگاهی دزدكی به ماشين‌های شيك و براق توی نمايش‌گاه انداخت و با دست‌مال كاغذی عرق پيشانی‌­اش را گرفت. هر دو به تته‌پته افتاده بوديم:

"موضوع تعارف نيست به خدا!"

و هم‌زمان با هم زديم زير خنده:

"من و مجيد هيچ كدوم دوچرخه‌سواری هم بلد نيستيم، چه برسه به پاترول‌سواری!"

جمشيد آقا نوك سبيل‌اش را تاباند و آب‌گيرهايش را پس زد:

"نه بابا؟ فرزاد گفت بچه‌های شوخی هستين‌ وا!"

مجيد سری تكان داد و عينك آف‌تابی‌اش را بالای پيشانی برد:
"به همين خاطر داریم می‌ريم رشت، واسه­ی تعليم راننده‌گی!"

جمشيد آقا موقع خنديدن چنان قه‌قهه­يی سر داد كه نزديك بود استكان چای از دست‌اش بيفتد:

"هاهاهاها ... اين رفيق ما هم خودش يه پا جوكه واه ... رشت چرا واسه­ی تعلیم رانندگی؟"

مجيد زيرگوشی گفت:

"خيلی سه شد، نه؟"

پشت دستی به سينه‌اش زدم:

"دعا كن بيش‌تر نشه، وگرنه تا خود رشت بايد چهار دست و پا بريم!"

روز بعد، صبح اول وقت مجيد جلوی ترمينال ايستاده بود، با ساك قرمزی كه تازه خريده بود:

"جزوه‌های درسيه، گفتم شايد نگاهی به‌ش بندازم!"

مخ‌ام سوت كشيد:

"اين همه بار خودت كردی كه چی ... مايو آوردی؟"

مجید ساك را روی چرخ‌های زيرش به گردش انداخت:

"مايو برای چی، من كه شنا بلد نيستم؟"

دسته­ی ساك را گرفتم:

"ياد می‌گيری خره، دريا می‌ريم واسه چی؟"

شاگرد راننده با زور ساك را در صندوق بغل جا داد:

"دانش‌گاه آزاد رو بار كردين!"

خنديدم:

"نه جون داداش، دانش‌گاه آزاد بار ما كرده!"

اتوبوس كه به حركت در آمد مجيد شروع كرد:

"رشتيه، وسط ظهر برگشت خونه ديد ...!"

"رشتيه... !"

ناصر آقا چنان دل‌پيچه­يی گرفته بود از خنده كه شره‌ی پارافين از زيرموهای فرفری‌اش راه گرفته بود، مجيد ولی هنوز هم ول‌كن نبود:

"رشتيه مريض شد رفت دكتر ...!"

ناصرآقا كف‌گرگی تو سر بوق زد:

"حسين آقا رو می‌گی، شنيدم‌اش صد بار!"

و با هم زدند زير خنده، حالا نخند كی بخند!

نزديكی‌های رشت، ناصر آقا دنده‌ی ماشين را خلاص كرد و زير لبی شروع كرد به زمزمه كردن، با رقص موزون صندلی زير پايش ... كه  مثل گهواره بالا و پايين می‌رفت:

"خدايا دختر رشتی قشنگه

سفيده، سرخه، رنگا با رنگه!"

و با فس‌فس پدال ترمز چرخ‌هايش را قر داد:

"بنفشه گل بيرون بيو، از ياد نبرتی عهده

"تو گوفته‌ای وقت بهار آيی تی يار با خنده!"

من و مجيد دانش‌جوی فلسفه بوديم، ورودی هفتاد و هفت! ولی فرزاد يكی دو سال از ما جلوتر بود و مديريت بازرگانی می‌خواند. هر سه دانش‌گاه تهران قبول شده بوديم و با هم‌‌ آپارتمانی اجاره‌ كرده بوديم، در جوار سوسك‌­های ‌خيابان دام‌پزشكی! تا زد و فرزاد شانس‌اش گرفت ... و با منشی شركتی كه در آن‌جا مشغول ‌كارآموزی بود دوست شد، بعد هم كار بيخ پيدا كرد و با هم عروسی كردند!

دخترك رشتی بود، اهل بگو بخند و بفهمی نفهمی يكی از آن ناقلاهای زرنگ روزگار. چون تا فرزاد درس‌اش را تمام كرد، پول و پله‌يی جور كرد و اول از هر چيز سربازی‌اش‌ را خريد، بعد هم‌ زير گوش پدر بسازوبفروش‌اش، ‌آن قدر قصه‌های سوزناك خواند تا بالاخره طرف كوتاه آمد و راضی شد يكی از آپارتمان‌های نوسازش را در خیابان فرح‌زاد به نام آن‌ها بزند و آن‌ها خوش و خرم زنده‌گی خوبی را با هم شروع كنند، بی‌خيال سوسك‌های بال‌دار خيابان دام‌پزشكی!

مجيد طلب‌كارانه رو به آسمان كرد:

"ببخشيدا خدا! ما رو بی‌سروپا آفريدی، برسون واسه­ی ما هم يه دونه‌ی خونه‌دار، مامانی و پول‌دار ... فقط رشتی نباشه كه حال‌شو ندارم!"

و اتوماتيك شروع كرد مثل هميشه:

"رشتيه رفت رستوران، رشتيه برگشت هتل!"

هر چی گفتم:

"داريم می‌ريم رشت جلو زبون صاب‌مرده‌اتو بگير!"

به خرج‌اش نرفت كه نرفت! دم به دقيقه كلوچه­ی حسين آقا را ليس می‌زد و پشت سر زن‌های رشتی صفحه می‌گذاشت:

"حسين آقا ال، حسين آقا بل!"

ترم بهاره تازه به اتمام رسيده بود، روزی كه فرزاد ما را دعوت كرد به رشت و اقامتی چند روزه در ويلای شخصی پدر خانم‌اش در ساحل انزلی،

"مواظب حرف زدن‌ات باش مجيد، گفته باشم!"

كادويی جفت و جور كرديم و راه افتاديم، فرزاد حتا سفارش ما را به جمشيد آقا شوهر خواهرش هم كرده بود، تا رسيدن به رشت هوای ما را داشته باشد، كم و كسری چیزی نداشته باشيم.

دم‌دم‌های غروب بود كه به دروازه­ی رشت رسيديم و با كفش‌های واكس‌نزده، قدم در ويلای شخصی پدر خانم فرزاد گذاشتيم:

"پسر عجب دختری، همه چيز بيست!"

مجيد از گرد راه نرسيده شروع كرد:

"ااوه ... چه تشريفاتی!"

فقط چند جور غذای محلی پخته بودند، به قول مجيد:

"با انواع و اقسام مخلفات رشتی!"

مجيد تا چشم‌اش به دختر به آن خوش‌گلی افتاد، پايش گير كرد به آستانه­ی سنگی جلوی در و سكندری رفت به طرف جاكفشی ...

"اين ديگه چيه گذاشته دم در ... بدرشتی!"

دخترك لب‌خندی زد و بعد از اين كه خودش را مه‌تاب معرفی كرد، خنديد:

"رشتی نيست، مال مسجد سليمونه، چينی رگه‌دار فرد اعلا!"

مجيد مثل لبو سرخ شد، ولی خودش را از تك‌وتا نينداخت:

"مچ سليمون و سنگ، شايد مال پل‌دختر باشه؟"

مه‌تاب خانم كه از همان اول كار نشان داد كوتاه‌بيا نيست، گل‌سر مخمل‌اش را لای موهای سشوار كشيده فرو برد:

"خيلی هم باصفاست، پل‌دختر ... دل‌ات بخواد آقا مجيد!"

بعد دست‌اش را به طرف مجید دراز کرد ... ولی مجید هاج و واج خودش را عقب كشيد و مثل كيسه‌ی شن درجا خشك‌اش زد!

با انگشتان دست به کله­ی مجید اشاره­ای دادم:

"شن و ماسه‌ش هم حرف نداره ... مچ سليمون!"

ويلای لوكسی بود، با همه جور تابلويی روی ديوار، از زنده‌گی آرام ... ون‌گوگ گرفته تا كشتی ديوانه‌گان هيرونيموس، ولی نفهميدم چرا مجيد از ميان آن همه تابلو نفيس، چشم‌اش شتر آنتيكی را گرفت كه سفيل و سرگردان وسط بيابان پرسه می‌زد و چند بوته­ی خار زير پايش سبز شده بود:

"پسر معركه‌س ... فقط معلوم نيست تو رشت چه‌كار می‌كنه!"

مه‌تاب لب‌گزه‌يی كرد و به تابلو اشاره داد:

"خارجیه ... از تقويم صادراتی شركت كش رفتم!"

فرزاد چشمكی به من زد:

"عكاس‌اش خارجيه، شترش ولی به نظرم مال همين دور و برهاست!"

مرديم از خنده، به ‌خاطر دشمنی مضحكی كه برای خنديدن بين خودمان برقرار كرده بوديم!

مجيد فضولی‌اش هم گل كرد و دستی روی درپوش پيانوی ديواری بغل هال زد:

"كی از اين چيزا می‌­زنه اين‌جا؟"

فرزاد قاب روی كلاويه‌ها را بلند كرد و از تماس انگشت‌اش با پيانو صدای بم دل‌نشينی در فضا پخش شد:

"مه‌تاب، می‌خواين بگم يه چيزی براتون بزنه؟"

مجيد در بد مخمصه‌يی افتاد، فكر همه چيز را ‌كرده بود، الی پيانو زدن مه‌تاب:

"حالا چی بلده بزنه؟ بشو بشو؟"

فرزاد نگاهی به تابلوهای بالای سرش انداخت:

"رمينا، كارمن ... سونات مه‌تاب!"

مجيد كه بدتر از من اطلاعات‌اش در زمينه­ی موسيقی از آمنه و لب كارون بالاتر نمی‌رفت، به کل گيج شد:

"اينا كه همه­ش خارجيه ... نكنه بجای رشت، سوار اتوبوس سان‌فرانسيسكو شديم؟"

مه‌تاب به روی خودش نياورد و سه شماره پشت پيانو نشست و شروع كرد به نواختن. آن چنان نرم و رؤيايی كه زيبای خفته­ی چايكوفسكی هم در خواب نديده بود!

مه‌تاب هنوز چشم‌هايش را از هم باز نكرده بود كه زبان مجيد به چرخش درآمد:

"بازم صد رحمت به بشو بشو، آدم یه چیزی ازش سر در می‌آره، آهنگ خالی چه فايده داره؟"

فرزاد خنديد:

"بشو بشو بزن به خط و خال عمه‌ت، دختر رشتی كه به هر كسی بشو بشو نمی‌زنه!"

دم غروب كه راهی دريا شديم مجيد بور شد:

"آب‌روريزی نكن، من كه گفتم مايو ندارم!"

فرزاد چند تكه مايوی رنگ به رنگ جلوی مجيد گرفت:

"هر كدوم اندازه‌ات بود بردار."

مجيد كه پرت‌وپلا گفتن از يادش رفته بود و از ترس دندان‌هايش می‌لرزید، به محض ورود مه‌تاب به پذيرايی مايوها را زير مبل سراند:

"ول كن بابا! خوبيت نداره ... جلوی دختر مردم!"

فرزاد ولی كوتاه نيامد:

"خودتو لوس نكن، مه‌تاب ما رو می‌رسونه تا بندر انزلی!"

مجيد نفس‌اش بند رفت:

"نكنه تو هم راننده‌گی بلد نيستی؟"

فرزاد با سينی چای وارد پذيرايی شد:

"دارم ياد می‌گيرم. مه‌تاب يادم می‌ده، می‌خوای بگم زحمت تو رو هم بكشه؟"

مجيد دست‌پاچه نگاهی زير مبل انداخت:

"واويلا حسين!"

دو دستی تو سرمجيد زدم:

"اين خاك بر سر اول يكی بايد شنا کردن يادش بده، راننده‌گی پيش‌كش!"

بين‌راه تا بندر انزلی مجيد به كل افسرده شد، شيزوفرن كامل و هر چی جوك بلد بود از يادش رفت. وقتی دست‌فرمان مه‌تاب را ديد، مخصوصا سر پيچ بندر انزلی كه مه‌تاب از يك كاميون حامل بشكه­ی قير راه گرفت و اجازه نداد طرف سبقت بی‌جا بگيرد.

مجيد حسابی كف كرد:

"پسر اين پژو هم عجب ماشين برويی‌ها!"

گوش‌اش را گاز گرفتم:

"بسته‌گی داره كی پشت فرمون‌اش نشسته باشه ... خره!"

هر سه زديم زير خنده، من و مه‌تاب و فرزاد ... تا ساعت‌ها به ... مايو پوشيدن مجيد، سر خوردن و دست و پا زدن مجيد، رو ماسه‌های دریا!

فرزاد كه موقعيت مناسبی به چنگ آورده بود تا انتقام همه­ی رشتی‌های عالم را از مجيد بگيرد، زير آب چنان پس‌گردنی جانانه­يی روانه­ی كله­ی دراز و بی‌خاصیت مجيد كرد كه گرد شد:

"باز بگو رشتيه!"

در راه بازگشت به ويلا مجيد به كل به هم ریخت و برای حفظ روحيه­ی خودش، اين بار رفت سراغ اصفهانی‌ها:

"بچه‌ها جريان اصفهانی رو شنيدين؟"

و يك‌ريز شروع كرد به تعريف كردن:

"يه اصفهانیِ كنار خيابون بساط كرده بود، خرت و پرت منزل می‌فروخت:

"ا... و گه بروجرديا!"

بروجرديه هم نامردی نكرد، تيز پريد يه جعبه انگور گرفت گذاشت بغل دست بساط طرف:

"ريش بابای اصفهونيا!"

چند روز بيش‌تر در رشت نمانديم، مجيد هر دفعه امتحان ترم‌اش را بهانه می‌كرد كم‌تر در ملاء عام ظاهر شود، مبادا بيش‌تر آب‌روريزی بكند!

روزی كه با اتوبوس ناصر خان به تهران برمی‌گشتيم به محض خروج از رشت، ناصر خان نوار جديدی را كه به قول خودش از بازار رشت خريده بود، داخل دست‌گاه پخش ماشين انداخت و خودش هم با آن دم‌ گرفت:

"رشته‌خيابان جای قشنك لاكوانه

خشكه‌بيجار جای كرسی‌فروشانه

پهلوی‌بازار جای ماهی‌فروشانه

لشت‌نشا جای آوازخوانانه

همه­ی گيلان جای زحمت‌كشانه

يه پياله ارده

دو پياله ارده

می‌بره تی مرده

دوچرخه‌سوار

تو پيش مو دنبال

دی كه تو منه

شوخو تومنه

می باغ پرچينه

ورگی تومنه"

نوار كه تمام شد مجيد باز شروع كرد:

"رشتيه، رشتيه!"

ناصر خان ولی زياد تحويل‌اش نگرفت و نوار را از نو گذاشت:

"اين رفيق تو هم كه پاك از بيخ عربه!"

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «133»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

از رنج مميزی

   زنان پارس

نه محدود به «آغاز سخن»

جنبش حقوقی زنان در ايران

زن و هويت‌يابی در ايران ام‌روز

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آشوب زمانه در شاه‌نامه

سعدی و نغمه‌ی ناساز

   ادبيات داستانی

درد دوستی

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه
بی‌سيم‌چی‌ها

دختر رشتی!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از يك شاعر

دل تنگ می‌بری يا ابر چشمان‌ات خاكستری‌ست؟