|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر آثاری از زيبا كاوهيی و كامبيز منوچهريان
زيبا كاوهيی
برای شما چه فرقی میکند کدام دفتر اين لحظه را خط بزنم يا که شعری تازه تر از آفتاب داغ برای شما که از آن گوشهی هميشهگی فقط نگاه میکند به تاب برداشت دستهايم که يعنی اين بار ديگر من خيلی غمگينام برای شما چه فرقی میکند که پيچ میخورم بين دستهای دروغ پيچيده میشوم از لحظههای هول يعنی که اشکهای شبانه هم حتا جايشان روی بالش شما تنگ است برای شما چه فرقی میکند اگر باد بيايد يا نه اگر ميان باد دختری چشمهايش را ببندد روی خندههای تلخ و دستهای باد را بگيرد در امتداد اين همه بوقی که ماشينهای سراسيمه برای شما من چه فرقی میکند هستم هميشه مثل همين دروغهای دم دستی مثل ذهن آمادهيی برای فريفته شدن مثل يک سيلی تکراری بیحسکننده که دردش هم نمیآورد ديگر دستی نه راهی نه رواق کاشانهی خانهيی برای خستهگیهايم برای شما چه فرقی میکند من باشم به دروغهايم وابسته در تنگنای اشکهايی که نمیرسند به زمينی که ندارم هيچ کجای جهانی که بر پاهايم ايستادهاند و چشمهايم دودو میزنند از چرخش عظيم دروغی همهگانی که باد میآيد که آفتاب حالا وقتاش است برود که اصلا چه معنی دارد اشکهای زنی ايستاده بر لبهی سرزمينی که نه خانهيی نه کاشانه نه بالش فراغتی برای اشکهای از سيلی بیحسی شما به خوابتان ادامه دهيد صدايی هم اگر آمد ببخشيد هميشه همين وقتهاست که ناگهان شيشه میشکند.
كامبيز منوچهريان
آن سهی سرو خرامان ناگهان پژمرد و رفت گرچه از اهل زمين آن آشنا دل برد و رفت "او برای آن كه ايران گوهری تابان شود"1 همچو مردان دگر بس خون دلها خورد و رفت گرچه فردايش چو امروزش نبود اما چه سود2 در گذر كردن ز فردا زود خواباش برد و رفت روزگار امروز يك بار دگر فرياد زد اين كهن دير فلك يك مرد را آزرد و رفت «آتش بیدود» بود و دود در چشماش گرفت3 شعلهی تابان كه ناگه بیخبر افسرد و رفت با من از «افسانهی باران» مگو ای آشنا4 هيچ بارانی نيامد، ابر ديگر مرد و رفت.
|
|