سال ششم

سيزده مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

prometeh2000

[ @ ] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

tasbihi.khazzeh.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شک بی‌دستور توسط يک راست‌قامت جاودانه

در باره‌ی حکم به انحلال انجمن صنفی روزنامه‌نگاران

صالح تسبيحی

 

بی‌شک به جان‌مان افتاده‌اند.

يک‌بار «اميد معماريان»، رفيق فقيدمان که تا اطلاع ثانوی در ممات است و حيات‌اش در وطن ناممکن، بزرگ‌تری کرد و گفت: "اين «بی‌شک» ديگر چيست که می‌نويسی"

و يادم داد و تا حالا هم تلاش کرده‌ام و دانسته‌ام که اين شک است که هل می‌دهد و به فکر فرو می‌برد و دست‌ات قلم می‌دهد و تذکرت می‌دهد که بنويس.

نوشتن بيانيه‌يی‌ست که در شکوه شک صادر می‌کنيم. ولی اما، آف‌تاب که می‌آيد دليل آف‌تاب، اظهر می‌شود از شمس، آدم ديگر زورش می‌آيد به خودش فشار بياورد و مشکوک بماند.

آن‌چه در باره‌ی مطبوعات آزاد انجام می‌گيرد، که مرثيه‌اش گرفتن زير يک خم انجمن صنفی روزنامه‌نگاران هم باشد، بی‌شک (آری، اميد جان! به يقين!) افتادن عامدانه‌يی‌ست به جان فرهنگ کشوری، زبانی، و قومی که حمله‌ی عرب نيز نتوانست که نابودش کند. و تکميل پروژه‌يی هزار و چهارصد ساله است برای شستن هزار و يک شب و کليله و دمنه‌ها در آب شط العرب.

راپورت يوميه‌ی طوطی کعب الاخبار می‌گويد:

روزنامه‌های دولتی دو شيفته کار می‌کنند. و روزنامه‌های آزاد برای ادامه‌ی حيات بايد به القاب و عناوين قجر منشانه‌ی صاحب‌مصدران بيفزايند.

ادبيات چاپلوسانه چنان همه جا را فرا گرفته که اگر کنار کاغذ ديکته يک علامت تعجب بگذاری، اذهان عمومی تشويش می‌شود.

البته اذهان پخته‌خوار که صبح تا شام با رسانه‌ی ملی اشباع می‌شوند، ديگر جای خالی، به قدر يک وجب حتا، درون‌شان برای فهم غير باقی نمی‌ماند.

کاربرد قرن بيست و يکمی تلويزيون در کشوری که کاربرد ميخ هنوز متوقف است در قرن هفده پيش از ميلاد، کارکردی که توسط آن مغزها هدايت می‌شوند و «باور» را برای زودباوران به طور شبانه‌روزی آماده می‌کند، تا در کنار هضم شام و ناهار، بساط باور کردن‌شان هم مهيا باشد، نشان‌دهنده‌ی پيش‌رفتی تاريخی در زمينه‌ی تعويض نفت با چاخان در فرهنگ ديرينه‌ی ماست.

می‌خواهی چه کار؟ هرچه بخواهی تلويزيون در ده نوبت به تو می‌گويد. و در ضمن هم ستاره‌های ميدان، نه آن‌ها که کنجی گرفتارند، نه آن‌ها که متواری، نه آن‌ها هستند و زاويه‌يی اختيار کرده، چوب لای چرخش زبان به کام دوخته، دندان فرو در جگر، نه هيچ کدام از تنهايان لب‌بسته‌يی نيستند که شک کنند و حرف‌شان را حتا با اشارت بزنند.

«حسنی» و حسينی و  چغرخان و کوتاه پور و «رشيدپور»ها که از قضا حقوق‌بگير جعبه‌ی جادو هستند و هم‌چون «نم نمکی، اخراج نشی والله» مجری بی‌دست و پای تهيه‌کننده‌ها و بازی‌های پشت و پنهان صاحبان سرمايه‌های اصلی بورس اوراق بی‌بها هستند، می شوند زرنگ خان و سوپاپ و سوراخ نفس‌کش و قهرمان ملی و چه گوارای دوران.

کعب الاخبار ادامه می‌دهد:

در تمام ساعات شبانه‌روز، تمام مغازه‌ها و اداره‌ها و شرکت‌ها تلويزيون‌شان روشن است. و همه جا گرفتار مربع «کارمند (يا فروشنده)، ارباب رجوع، مجری و سرهنگ دعوت‌شده‌ی نيروی انتظامی در برنامه‌ی ام‌شب».

در اين ميانه، گوی حذف غير، و بزن و بخند همين ستاره‌های تلويزيونی در سينما، توسط همان وزارت‌خانه‌يی صورت می‌گيرد که روزنامه‌بندان‌اش معرف حضور هست.

حال، افتادن به جان انجمن بلاگردان روزنامه‌نگاران ايران، برگ سبزی‌ست تحفه‌ی تشويش که در جشن نظر قربانی ما، به وزارت کار واگذار شده. افتخاری که تا دنيا دنيا باشد و در بر همين پاشنه بچرخد، می‌توان با آن قومی را نان داد. نشان و مدال ذبح نويسنده، برازنده‌ی اين نو محتسب تأمين‌کننده‌ی بيمه‌ی اجتماعی باد! اين است راه نو. خط جديدی که از لوله‌های نفت که مستقيم کشيده شده تا خرخره‌ی ما.

اين است معنای تفکيک قوا.

دل‌هايی که از سنگ‌اند و مغزهايی نفتی که، کاغذ مزين به امضای «چامسکی» و «هابرماس» را نمی‌بينند و ذره‌يی شک در دل‌شان نمی‌افتد. البته ما راست‌قامتان جاودانه‌ی تاريخ خواهيم ماند.

و در دايره‌ی قسمت، هم‌چنان که تمام چيزهای نفله و حقير به روزنامه‌نگارها و نويسنده‌های بر و بحر شرق رسيده، شک هم از آن ما.

من به ياد روزگارانی که در تحريريه‌ی «نوروز» می‌نشستيم و عصر، پرشور، نان و کالباس سق می‌زديم و می‌نوشتيم، و با احترام به نسل جوان‌های موت و ماتم: اميد معماريان، سينا مطلبی (که عمرش دراز باد!)، سيدآبادی، زيدآبادی، بهمن احمدی عمويی، نيک‌آهنگ کوثر، هادی حيدری (که راه‌اش پر ره‌رو باد و زحمات‌اش خار به چشم آن‌ها که خودت هم می‌دانی)، سعيد رضوی فقيه (که دير می‌آمد و من عصرانه‌اش را کش می‌رفتم، و سيگار بهمن کوتول می‌کشيديم و برای واژه‌ی «کنکرت» در فارسی معادلی نمی‌يافتيم)، معصومه ناصری (مادربزرگ مارگريت دوراس) و حسين باستانی و ديگران و ديگر جوان‌هايی که دست ما را هم در آتش گذاشتند، بايد اعلام کنم که «بی‌شک» آن که بايد دست آخر دست بالا ببرد و سلاح بيندارد من و ما نيستيم و ماييم که راست‌قامتان جاودانه‌ی تاريخ خواهيم ماند.

 

Ç