|
|
|
|
||||||||||||||
|
سيگارکشها علیرضا مجابی
جهان شيشهی ماشين را پايين كشيد و خاكستر سيگارش را باد داد: "جمعه وقت رفتنه، موسم دل كندنه." به پنجره تكيه دادم، مانع از جريان هوای سرد شوم: "چيه باز فيلات ياد هندستون كرده؟" جهان به جای بقيهی آوازش فقط سوت زد: "... ... ...!" سرفهام گرفت، خواستم شيشه را پايينتر بدهم، ساسان مانع شد: "بیخيال بابا يه ساعت سشوار كشيدم!" سرهنگ دود سيگار را بلعيد و سوراخ بينیاش را روی فرق سر ساسان تخليه كرد: "تو مو میبينی و من پيچش مو!" جهان نگاهی موذيانه به سر بیموی سرهنگ انداخت: "چه پيچ و تابی؟ بپا زلفاتو باد نبره جناب سرهنگ!" جهان با فشار پدال ترمز در يك قدمی زن قدبلندی كه اندام خوشتراشاش از زير مانتو بيرون زده بود و به جای راه رفتن، شلنگ تخته میانداخت، دوبينیاش عود كرد ... بلندتر سوت زد: "خنجر از پشت میزنه، اون كه همراه منه. ببين چه خوشگل با آدم حرف میزنه لاکردار؟" تا مغازهی سامسون راهی نبود و دوست داشتم پياده بروم، ولی مگر سيگاركشها گذاشتند. خودشان كه قدم از قدم برنداشتند هيچ، اجازه ندادند هيچ كس بردارد: "همه سوار ... تو پياده؟ بپر بالا حال نداری!" پاتوق ما منزل سامسون بود، پتريك سامسون ... و زناش كارمينا، ترومپتچی سابق موزيك نظام كه بعد از تغيير رستهی شغلی، مكانيك ماشينهای سنگين شده بود. مدتی شوفری كرده بود و چون در يك تصادف از روبهرو، ماشيناش را به كل از دست داده بود، به نظر سرهنگ عقلاشو از دست داده بود، بنگاه شادمانی راه انداخته بود، از راه هنر نان بخورد! غافل از روزی كه به جرم مطربی، ناناش برای هميشه آجر بشود! آن روز سامسون وسط بنگاه داشت تمرين ارگ میكرد و حسابی تو حال رفته بود، كه چشم باز كرده بود و فهميده بود دو نفر مسلح با كلاشينكف بالای سرش ايستاده بودند: "چه كار میكنی مسيو؟" "تامرين میكنم، تامرين كارمينا برونا." مأمورها هاج و واج نگاهی به هم انداخته بودند و تا سامسون چشم به هم زده بود، سر و ته ارگ را گرفته بودند و از روی زمین بلند کرده بودند: "«خجالت هم نمیكشه مرتيكهی اجنبی، يك، دو، سه ...!" و با سر و صدايی مهيب ارگ را از پنجره بيرون انداخته بودند: "دفعهی آخرت باشه تامرين رقاصی بكنی!" مأمورها بعد از بیرون انداختن ارگ، هر چه دم دستشان رسيده بود حوالهی هر چه نابدتر كارمينا برونا داده بودند: "كارمينا ...!" سامسون بیحركت به پشتی صندلی تكيه داده بود و بقيهی نتها را از ياد برده بود. بعد با تعجب از جا برخاسته بود، تكهپارههای ارگ را در كيسهيی انداخته بود و لاكپشتی از بنگاه بيرون زده بود: "عجب زامونهيی شوده، فرقی براشون نداره پهشگل اولاخ از كارمينا برونا!" سامسون بعد از مدتی خودش را جمع و جور كرده بود، دست و بالاش را در دو دهنه ساندويچفروشی بند كرده بود، نبش ويلايی نيمساخته نزديك رودخانهی كرج ... با ساندويج و بقيهی مخلفات! تفرجگاهی دنج برای اهل حال، موزيك و حرفهای يواشكی! تا روزی كه چشماش به كارمينا افتاده بود و از ترس غش كرده بود: "پاه ... اين كارمينا برونای پادرسگ كه میگ ... ن توويی؟" آن روز كه وسط يك روز معتدل بهاری توپ پرندهی كارمن از ديوار باغ بالا پريده بود و در قلب دروازهی حريف نشسته بود، بدون پنالتی! به قول سرهنگ: "يك هيچ به نفع كارمن!" تا چند سال بعد كه مزهی بازی رفته بود، كارمن و سامسون حسابی حوصلهشان از دست هم سر رفته بود، ذوقشان گل كرده بود كنار خيار بادمجانهای ويلايشان چند اصل نهال زردآلو و آلبالو هم كاشته بودند و به تدريج كه ساقههای ترد و نازك گل و ميوه داده بود، ما هم تك تك از راه رسيده بوديم ... مثل دستهيی زنبور روی سرشان ريخته بوديم. اول با شعر و داستان و بعد با پيدا شدن سر و كلهی جهان و سرهنگ، بحثهای سياسی بودار كه بوش زده بود روی دست ژامبونهای سيردار سامسون و بعد از مدتی به همه جا سرايت كرده بود ... حتا بساط شعر و داستان: "داستان چه دردی دوا میكونه، هزار كوفت و مرض خانومانسوز ديگه ريخته رو سرمون!" اگر كارمن از روی غريزه پی به وجود اميال سركوبشدهی خودش نبرده بود و اكتشافات روحیاش را به صورت شعر بيرون نريخته بود و سامسون بعد از تعطيل شدن بنگاه شادمانیاش،عجالتا دست از كارمينا برونا نكشيده بود تا فكری به حال كارمن واقعا موجود بكند، اصلا معلوم نبود جلساتمان ادامه پيدا میكرد و سيگاركشهای قهار به كل بساط ادبی كافهی سامسون را دود نمیكردند بفرستند روی هوا! تا روزی كه سامسون و كارمينا نسبت به حضور ما در ويلايشان ميل و رغبت نشان ندادند و از ساسان، شاگرد داروخانههای شبانهروزی كرج نخواستند که روی ديوار باغچهشان به خط خوش بنويسد، موسيقی مجالس عزا پذيرفته میشود (!)، كسی فكر نمیكرد زن و شوهر چه مرارتها كشيده بودند تا دوباره توپهایشان را باد كنند و مثل سابق از ديوار بلند كافهی سامسون بيرون بپرند! كارمن اهل شعر و شاعری بود و روی پولهای چرب و چيل سامسون، كه مثل كالباس خام بيست و چهار ساعت طول میكشيد تا بوی سيرش زدوده بشود، شعر مینوشت. اوائل شعرهای عاشقانهی و پر از آه و ناله، و با ظهور جهان و سرهنگ شعرهای اجتماعی و چپروانه، چون جهان و سرهنگ هنوز طرفدار ژئوپلتيك گرسنهگی بودند و غم نان بر افكار ادبیشان سايه انداخته بود: "فكر نون باش خربوزه آبه،شعر كه شكم كسيو سير نمیكنه!" با وجود اين، منهای يكی از شعرهای كارمينا در وصف شبی خمار كه به خرج سامسون قاب گرفته شده بود و طوری روی ديوار ساندويچفروشی نصب شده بود، كه هر تازهواردی به محض ورود چشماش به آن بیفتد و تا آماده شدن ساندويچ سرش گرم شود، بقيهی شعرهای كارمن مقبوليت چندانی نداشت: حضور در الفت روزم ميسر نمیشود باشد ز نشئهی غيباش شود شبام خمار! سامسون سردستهی سيگاركشهاست و روزهای سرد مخصوصا ما را میبرد توی سالن ويلايشان تا به جای نشستن روی نيمكتهای يخزدهی كافهی سامسون (اين اسم را سرهنگ رو ويلای آنها گذاشته بود.) در مبلهای نرم و راحت سالن پذيرايی جمع شويم، راحتتر گپ بزنيم، در بارهی ادبیات و سختیهای روزگار! و اجازه نمیداد موقع سيگار كشيدن، كوچكترين منفذی از جايی باز باشد مبادا كيف دود كردناش زايل بشود! يك بار كه من از غفلتاش سوء استفاده كرده بودم و قاچاقی پنجرهی كوچك توالت را باز گذاشته بودم نفسی تازه كنم، زود شستاش خبردار شده بود و با دلخوری ته سيگارش را وسط سوراخ مستراح انداخته بود: "باز که اين پهنجرهی پادرسگو باز گذوشتی، دلخوشی ديگهيی كه واسامون نذاشتن به جوز دود سيگار!" سامسون البته سرخوردهگیاش بيشتر از دست كارمينا بود كه توجه سابق را به او نداشت و اگر صد تا سيگار هم پشت سر هم دود میكرد باز شبهايش خمار بود: "آدابيات واقتی كام بياره میچسبه به موسيقی، موسيقی واقتی كام بياره میچسبه به زن، زن واقتی كام بيآره فايدهيی ناداره جز خوماری!" هر بار موقع جمع شدن چيزكی میخوانيم، شعر، داستان، مقاله ... لابهلا غرق دود! و اگر سيگاركشها مجال نفسكشيدن بدهند و سر بحث و جدل بیخود به جان هم نيفتند لذت كمی نيست، اگرچه چند عيب اساسی دارد، اول اين كه مخاطب اگر سيگاركش نباشد، به تدريج میشود و بدون دودكش نمیتواند از چيزی لذت ببرد، علی الخصوص شعر كه خودش هم از جنس دود است و اثرش زودتر از چيزهای ديگر دود میشود! دوم از آن، آدم استقلالاش را از دست میدهد و با استنشاق ناخواستهی دود، ادبيات كه هيچ كم كم هوش و حواساش را هم دود میكند! بدتر از همه جهان بود كه به قول بقيهی سيگاركشها، آتيش به آتيش سيگار روشن میكرد و با آن كه نزديك ده سال از فروپاشی شوروی گذشته بود و خودش هم در كل پذيرفته بود كه استالينيزم، يونيفرم ديگری از فاشيزم بود و هيچ فايدهيی به حال نوع بشر نداشت، به جز دود كردن چند ميليون بشر، باز فيلاش ياد هندوستان میكرد و مثل زنگ جغرافی وقتی كسی بخواهد در بارهی مقدار آبی كه كرهی زمين را احاطه كرد بود حرفی بزند، در انبوه دود غوطهور میشد: "يعنی سه چهارم مردم كرهی زمين اشتباه میكردند؟" و گزگ میداد دست سرهنگ از فرصت استفاده كند در خليج خوكها دستی به آب برساند: "مردم ممكنه ولی خوكها هيچ وقت اشتباه نمیكنن ... فقط با زور ميشه دموكراسيو تو جهان سوم پياده كرد!" ساسان به سرهنگ میگويد: "تونی بلر!"
و جهان كه با سرهنگ شوخی دارد، ت را با ك عوض میكند: "... بلر!" ساسان در داروخانه اغلب سرش شلوغ است و به علت ذیق وقت لابهلای نسخه پيچيدن شعر هم میگوید، در بارهی همه چيز، از آب و خاك گرفته تا عشق و آزادی! و با وجود بيست و پنج سال سن هنوز موفق نشده است نظر هيچ دختری را به خودش جلب كند كه اغلب بيشترين مشتریهای داروخانه هستند و از قرص و شربت گرفته تا ماتيك و پوشك، همه چيز مصرف میكنند الا شعر! يك بار كه ساسان موقع نسخه پيچيدن و شعر گفتن قاتی كرده بود، روی پاكت داروی زنی كه سرما خورده بود به جای تزريق شود نوشته بود: "در كام كشيده شود، هشت ساعت يك بار!" و مجبور شده بود چند روز از داروخانه جيم بشود و حتا كم مانده بود سرش را هم بر باد بدهد،چون شوهر زن يك رانندهی قلتشن غول بيابانی از آب در آمده بود كه غفلتا پاكت داروی زن را با پاكت سيگار خودش اشتباه گرفته بود و شبانه موضوع را تعقيب كرده بود تا رسيده بود به ساسان و سه شب و سه روز كاميوناش را كنار خيابان پارك كرده بود، تايليور به دست جلوی داروخانه كشيك داده بود ساسان را پيدا كند، حقاش را كف دستاش بگذارد، من بعد موقع نسخه پيچيدن شعر نگويد و برای زن مردم تجويز اشتباه نكند! ساسان البته در هر دو كار آماتور است، هم شاعری هم نسخه پيچیدن و هر وقت سوژهی جالبی به چنگ میآورد، برای جفت و جور كردن دارو، و وزن و قافيهی شعر به پستوی داروخانه میخزد، جايی كه فرشتهی الهام انتظارش را میكشد و در خلوت عشق، روی خوش به او نشان میدهد و به جز خدای بالای سر هميشه يك نفر ديگر هم مواظب اوست دست از پا خطا نكند، رئيس داروخانه: "بجنب پسر، مريض از دست رفت!" و ساسان در دل مینالد: "به جهنم! سوژه كه زودتر از دست رفت!" هيچ كس نمیداند كه ساسان در آن واحد مشغول چه كاریست؟ شعر گفتن يا نسخه پيچيدن ... و شعرهايش اغلب بو میدهد، بوی وازلين يا شياف فورازوليدون! ساسان در تمام مدتی كه از داروخانه جيم شده بود تا طرف كوتاه بيايد و دوباره سر كارش برگردد، شروع كرده بود به غصه خوردن و سيگار كشيدن! و از آن تاريخ به بعد نه تنها شعر نگفت، كه از شعر گفتن هم بیزار شد: "شعر سوژه لازم داره، بدون سوژه كه نمیشه شعر گفت!" به منزل سامسون كه رسيديم، سيگاركشهای بعدی هم رسيدند. يكی يكی، اول از همه جعفر طوطی وارد شد، كه از وقتی دست از كارگری كشيده بود و كارگاه توليد كفش راه انداخته بود، بچهها صدایش میزدند مسيو جفری! و چون نه استعداد كارگر شدن داشت نه سرمايهدار شدن، معروف شد به جعفر طوطی! جعفر اولاش معلم بود، بعد گول اطرافياناش را خورد، تنزل كرد و كارگر شد. ولی چون استعداد شگرفی در فريب دادن خودش و بقيه داشت سرمايهدار شد! كارگاهی راه انداخت با چهل و يك نفر كارگر، كه نفر چهل و يكمی خودش بود، اما مدت زيادی طول نكشيدكه دوباره بدبخت شد و در طول يك سال سه بار پشت سر هم سكته زد، سكتهی قلبی. به خاطر دلسوزیهای نيمهی اولاش كه هنوز كارگر بود و مثل كارخانهدارهای قرن هيجدهم هنوز دلاش میسوخت برای كارگر! جهان پك عميقی به سيگارش كشيد و از لابهلای انبوه دود نگاهی به سر و كلهی جعفر انداخت: "جعفر جون دچار بحران هويت شده، از خوردن نونی كه براش زحمت نكشيده!" سامسون هم ستونی دود از درز لبهايش بيرون فرستاد كه صدای فلوت داد: "ديپرس شوده مادار مرده، آمپريالزم دودش كارد، فیرستاد رو هوا!" سرهنگ ولی زير بار نرفت: "اين مزخرفا چيه میگين؟ دل میخواد استثمار كارگر، هر كسی نداره!" جهان ولی در خفا به جعفر ايمان آورده بود، وقتی نيمكرهی چپ مخاش فعال شده بود، كارخانهاش را بسته بود و مادام العمر بیكار شده بود! هيچ معلوم نبود اگر حقوق كارمندی زناش نبود چهطور اموراتاش میگذشت و كی دلاش میسوخت پول دود كردن سيگارش را بدهد؟ يك سيگاركش قهار با هويت دوگانه كه بين كارگر بودن و سرمايهدارشدن گير افتاده بود و با آن كه دكتر قدغن كرده بود سيگار بكشد، دائم مشغول كشيدن بود. به جای زر و هما، وينستون و كنت میكشيد، چون اولا پولاش را خودش نمیداد، دوما به گفتهی خودش نفع و ضررش توفير نداشت به حال سرمايهداری! جعفر نگاهی به حلقهی دود بالای سرش انداخت: "ك.. دنيا رو پاره كرده اين سرمايهداری!" سامسون هم يكی از سيگارهای جعفر را از داخل پاكت روی ميز برداشت: "تو مواظب مال خوديت باش پادر جان، به مال ديگرون چی كار داری؟ ها ها ها!" نفر بعد ساقی بود كه از گرد راه رسيد با سيگاری گوشهی لب: "راست میگه سامسون، همهش چشمات دنبال مال مردمه!" ساقی بازنشستهی دادگستریست. صدرالدين ساقی، كه به اعتراف خودش بيست و چند سال بود كه سيگار میكشيد بدون وقفه! البته ساقی فقط سيگاركش نبود و چيزهای ديگر هم میكشيد، در خفا. به گفتهی خودش خانوادهگی شغلشان كشيدن بود، از زمان نفوذ انگليسیها! پدربزرگ ساقی نسل اندر نسل ياغی بود نه ساقی، ولی چون كورهسوادی داشت منتقلاش كرده بودند به دادگستری، به عنوان ميرزا بنويس، تا بعدها ارتقای شغلی پيدا بكند و به رياست ادارهی دخانيات منصوب بشود، تحت نظر دولت فخيمه! به قول خودش جهت اشاعهی دود! با سهميهی ماهيانهی يكصد و بيست لول ترياك سناتوری، و پنجاه و يك فقره حقهی وافور فرد اعلای ناصرالدين شاهی! كه صد البته يك فقرهی آخرش مصرف داخلی داشت. سرهنگ دود سيگارش را به طرف من روانه كرد: "باز بگو دود چيز مهمی نيست، چه امپراتوریها كه به خاطر كمبودش منقرض نشده بالام جان!" جهان عصبانيتاش را سر كونهی سيگار خالی كرد: "امپراتوری دود!" كارمينا هم چند وقت هست كه راه افتاده بود، با سيگارهای قلمی باريك كه تفريحی میكشید: "میگن واسهی كاهش وزن خوبه!" كارمينا از موقعی كه پا به سن گذاشته است، شيرين هشتاد كيلويی هست و موقع راه رفتن چربیهای اضافهاش قلقل میخورد از بالا تا پايين. وقتی از او پرسيدم: "شما ديگه چرا دود میكنی؟" دود ظريفی از لای لبان نازكاش بيرون فرستاد و گفت: "كی از دل ما خبر داره؟" جهان زير گوشی گفت: "بذار حالشو بكنه! سامسون كه ديگه حالی واسهش نمونده شب و روز خمار!" ساقی خودش هم که از نظر ردهبندی در دستهی فيلها جا میگرفت، طبق عادت هيچ وقت عيب خودش را نمیدید: "هر كس ديگهم بود كارش ساخته میشد با صد كيلو وزن!" كارمينا هميشه در حال خميازه كشيدن است، و بعضی وقتها لابهلای خميازه كشيدن آه هم میكشد، اگر هوس سيگار كشيدن در سرش نباشد: "سيگارم سيگار خارجی، سه كيلو كم كردم در عرض يه هفته!" جهان نگاهی به مجلهی مچالهشدهی روی ميز انداخت و نظرش به آگهی بالای صفحه جلب شد: «لاغری چهل و هشت ساعته ... فوری!» جهان چوب كبريتاش را با گوگرد روی جعبه مشتعل كرد: "داخليا زهرش بيشتره، چربيو زودتر میسوزونه!" ساقی یواشکی گوشه چشمی به سينههای بزرگ كارمن انداخت: "خانواده همه جورش مقدسه ببهم جون، چاق و لاغرش فرقی نداره!" سامسون پك بلندی به سيگار گوشهی لباش زد و سوخت: "البته چاقاش مقدستره پادر جون!" سرهنگ اين بار هم دود سيگارش را در گلو فرستاد: "گارانتیش هم بيشتره، مادام العمر!" ساسان فرصت را غنيمت شمرد، سيگار وينستونی را كه از پاكت جعفر كش رفته بود، به طرف كارمينا گرفت: "اجازه هست چند خط شعر مهمونتون كنم؟" كارمينا خودش را جمع و جور كرد: "كی؟ من؟خواهش میكنم." ساسان فندك طلايیاش را به لبهای قلوهيی كارمينا نزديك كرد و بدون ذكر مأخذ شروع به شعرخوانی كرد: «همواره شعر مرا در كام خود فرو كشيده است و من گاه شادی خود را به او دادهام و گاه با غم خود دهان گرسنهی او را سير كردهام ولی كام او بیپايان است و هستی من برای پر كردن آن كافی نيست!»* سامسون سرش به دوران افتاد. تلوتلوخوران به طرف انباری كافه رفت و غرق در اندوهی حزنآلود از روی كيسه، دستی به تکههای شكستهی ارگ كشيد: "دوباره میسازمات وطن،** بهتر از روز اول!" سامسون پك بلندی به سيگارش زد و باقیماندهاش را تا ته فيلتر سوزاند: "كارمينا! كدوم گوری هستی پادر جان!" نگاهی به جهان انداختم كه بغل دستام نشسته بود و با چشمهای دوبيناش، كارمينا و ساسان را چهار تايی میديد: "شب شعر راه انداخته با ساسان!" سرهنگ از خنده سرش را بالا گرفت و دود سيگارش را بيرون داد: "خدا رو شكر بالاخره يه نفر پيدا شد، ساسانو بفمه!" سرهنگ روزنامهی تا شدهيی را از جيب بغلاش بیرون آورد به طرف جعفر گرفت: "هر چی میكشيم از دست بوشه، آمريكا كه عيب و ايرادی نداره!" جعفر لول به لول دود سيگارش را فرستاد روی عكس كاندوليزا رايس كه وسط روزنامه چاپ شده بود: "آهای سياه زنگی دلمو نكن خون!" داستانی را كه قرار بود بخوانم روی ميز گذاشتم: "بی مايه فطيره، اول تكليف داستانو معلوم كنيم، بعد بريم سراغ سياست!" جهان سيگارش را نصف نكشيده پرت كرد: "باز میگه داستان، داستان. داستان چيه؟ يه مشت جفنگيات. كوری مملكت داره از دست میره؟" جعفر در انبوه دود شروع كرد به دست و پا زدن: "به كجای اين شب تيره بياويزم، قبای ج...دهی خود را؟" ساسان غشغش خنديد: "ج...ده نه بی سواد! ژنده." جعفر روی ميز ولو شد: "دود دوده، فرقی نداره آكبند باشه يا نباشه." داستان را كنار گذاشتم و به برگ نورستهی گوش فيلی كه روی ساقهی گلدان جلو پنجره سبز شده بود، دستی كشيدم كه تا كمر فرو رفته بود در دود! با اين هفته سه هفته میشد كه داستانی نخوانده بودم. سرهنگ زير سيگاری شيشهيی را جلو نور گرفت: "نخوندی كه نخوندی، ما خودمون يه پا داستانايم، فقط كسی نيست بنويسدمون!" دو زاریم افتاد. بدفكری نبود. داستان سيگاركشها! با احتياط زير سيگاری را كنار پنجره تكاندم و نگاهی به سيگاركشهای دور و برم انداختم. من نه سيگاركش بودم نه دودكش. نه كارگر، نه سرمايهدار، نه طرفدار بوش نه بلر، فقط يه نويسندهی بیچاره بودم كه بين جماعتی سيگاری گير افتاده بودم که اجازه نمیدادند داستانام را بخوانم! همانجا نشستم. تند و تند شروع به نوشتن كردم، بالاخره روزی میرسید که خوانده شود. داستان سيگاركشها! دود همه جا رو گرفته بود ...
|
|