|
|
|
|
||||||||||||||
|
يک، دو، سه، چهار مريم ابوالحسنی*
يک هوا سرد بود، درختان با هر نفس باد سجده میکردند و برگهای خشکشدهی درختان که روی زمين پخش شده بودند، با توفانی کوچک به رقص در میآمدند و به اين سو و آن سو میرفتند، دست در دست يکدگر به دور توفانی کوچک حلقه زده بودند و با هر قدم باد و زوزهی نفسهايش در آن به دور خود میچرخيدند.
دو لب ساحل بودم که ناگهان دريا قلعهی شنیام، ماشين گلیام، رؤيای صدفیام، دل سنگیام و همهی اموال خاکی قلعهام را برد. من تنها روی ويرانههای شنی رؤياهايم نشستم و چشم دوختم تا موجی ديگر بيايد و مرا به تو ای دوست ماسهيیام برساند.
سه امروز خوابام نمیبرد، حسابی ترسيده بودم. تو با روشن کردن چراغی کوچک گوسفندانام را فراری دادی. راستی، نمیدانستم در دنيا ترسوتر از من هم کسی هست.
چهار هر جا میرفتم سايهيی از خودم میديدم، اصلا شبيهام نبود. او لباسی سياه به تن داشت، عزادار بود و ديگران را تقليد میکرد.
|
|