سال ششم

بيست‌وهفت مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

يادداشتی از جنا کراجسکی به مناسبت درگذشت محمود درويش، هم‌راه با شعری از خود محمود درويش*

ترجمه‌ی شهاب مباشری

 

فلسطينی سوکواری که به ياد محمود درويش شمعی بر می‌افروزد

 

يک‌شنبه‌ی گذشته، محمود درويش، شاعر فلسطينی، زير عمل جراحی قلب در هيوستونِ تگزاس درگذشت. درويش در سال 1941 به دنيا آمد و به روزنامه‌نگاری نيز اشتغال داشت و يکی از فعالانی بود که در سال 1988 بيانيه‌ی استقلال فلسطينی‌ها را تنظيم کرد.

درويش بيش تر عمر خود را در تبعيد گذراند، با اين همه به شدت با سرزمين‌اش وابسته بود. در شعرش، او از چشم‌اندازهای آن‌جا برای وصف کردن تلاش و تقلای مردم‌اش و ادراکات‌اش از زنده‌گی، عشق و مرگ بهره می‌جست. کارهايش را به عربی می‌سرود، اما به سرعت آثارش محبوبيت می‌يافت. کارهای او به بيست زبان ترجمه شده‌اند. در سال 2000، وزير آموزش دولت اسرائيل پيش‌نهاد کرد تا [آثار] درويش در مدارس آموزش داده شود، اما نخست‌وزير وقت، ايهود باراک، مدعی شد که کشور [برای اين امر] هنوز آماده نيست. اگر آن وقت نه، شايد حالا وقت‌اش رسيده باشد!

در سال 2207، در مجله‌ی نيويورکر شعری از درويش به نام «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی» منتشر شد مه اين گونه آغاز می‌شد: «اگر می‌گفتندم: / عصر هنگام خواهی مرد / آن‌گاه تا آن دم چه می‌کردی؟» شاعر [در ادامه] فهرستی از کارها  رديف می‌کند که بعضی‌شان روزمره‌اند (دوش گرفتن و اصلاح کردن)، بعضی‌شان لذت‌بخش‌‌اند (شراب نوشيدن و مطالعه کردن)، و همه‌شان با شعفی سرسختانه توصيف می‌شوند. شعر اين‌چنين تمام می‌شود:

 

آن‌گاه موهايم را شانه می‌زنم و شعر را دور می‌اندازم

همين شعر را، در زباله‌دان

و تازه‌ترين لباس مد ايتاليايی را می‌پوشم

از مقابل ويولن‌نوازان اسپانيايی رقصان می‌گذرم

و به سمت گور گام می‌زنم!

 

علامت تعجب در انتهای کار درود و خوش‌آمدی‌ست به يک زنده‌گی فوق‌العاده.

 

باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی

شعری از محمود درويش

ترجمه از عربی به انگليسی توسط فادی جودا

 

اگر می‌گفتندم:

عصر هنگام خواهی مرد

آن‌گاه تا آن دم چه می‌کردی؟

به ساعت مچی‌ام نگاهی می‌انداختم،

ليوانی شربت سر می‌کشيدم،

سييبی گاز می‌زدم،

خيره‌ی مورچه‌يی که غذايش را جسته می‌شدم،

بعد به ساعت مچی‌ام نگاهی می‌انداختم.

وقتی باقی می‌ماند تا ريش‌ام را بتراشم

و حمامی بگيرم، ناگزير:

"نوشته‌يی هم هست که بايد تزيين‌اش کنم،

خوب که با پارچه‌يی آبی."

تا ظهر زنده پشت ميزم می‌نشستم

اما رد رنگ کلمات را نمی‌ديدم،

سپيد، سپيد، سپيد ...

آخرين ناهارم را مهيا می‌کردم،

دو ليوان شراب می‌ريختم: يکی برای خودم

و يکی برای آن که سرزده از راه برسد

بعد در ميانه‌ی دو رؤيا چرتی می‌زدم.

اما صدای نفس‌ام از خواب‌ام می‌پراند ...

پس به ساعت مچی‌ام نگاهی می‌انداختم

و وقتی باقی می‌ماند برای خواندن،

فصلی از «دانته» را می‌خواندم و نيمی از «معلقه» را

و می‌نگريستم که چه‌گونه زنده‌گی از دست‌ام می‌رود

به سوی ديگران، اما نمی‌پرسيدم چه کسی

پر می‌کند آن‌چه را کم دارد.

همين، بعد؟

همينِ همين.

خوب، بعدش؟

آن‌گاه موهايم را شانه می‌زنم و شعر را دور می‌اندازم

همين شعر را، در زباله‌دان

و تازه‌ترين لباس مد ايتاليايی را می‌پوشم

از مقابل ويولن‌نوازان اسپانيايی رقصان می‌گذرم

و به سمت گور گام می‌زنم!

* مطلب جنا کراجسکی (Jenna Krajeski) در هفته‌نامه‌ی نيويورکر به چاپ رسيده است. ترجمه‌ی انگليسی شعر «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی» هم از نشريه‌ی نيويورکر (سال 2007) برگرفته شده است.

Ç

 

   آثار شماره‌ی «139»

 

   ياد

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (پنج و شش)

هيچ چشمی از سماع آگاه نيست

   هنرهای تصويری

کلمه‌يی برای ترجمان نگاه‌ات نيست

   فرهنگ و ادب برای هميشه

عبارت‌ها و تعارف‌های رايج در بين زنان شيرازی

با بهرام گبر

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خرچنگ

سيگارکش‌ها

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

شاعر از زبان خودش و «باکو، باکو»

   ادبيات ترجمه

«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو»

   ادبيات داستانی

   و تا دل‌تان بخواهد شعر

يک زنده‌گی روی چرخ

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

يک، دو، سه، چهار

تبعيد