|
|
|
|
||||||||||||||||
|
قالی بیگل (پنج و شش) در بارهی ديوارنگارههای شهدا و شمايلها صالح تسبيحی
نشانی: بخشهای اول، دوم،سوم و چهارم اين نوشتار انتقادی.
5 سخن راجع به شمايلهای شهدا و مفهوم شهادت به اينجا كشيد كه:
این فرد، این شهید، خود، نور شده ... و چهرهاش دیگر چون ماه روشن نیست. چون اصلاً نیست. آن چهرهی نورانی مرتبتی رو به کمال است. این شهادت تکامل است. همهی آن مراتب است. و پیکرش چون خورشید نورافشان است. و این نور است که مانویان در ساعات روز تا شب، به جانباش قبله میکردند و اگر در رأی آسمان بود یا در فلق غروب میکرد، و در شفق طلوع، رو به جانباش راز و نیاز میداشتند. انسان خلق شد در «علق» (خون بسته)، نطفهيی بودار و زشت. ابلیس به سجدهاش قیام نکرد هم، این سلوک را میکند آن نطفه و میشود آن بتهی شعلهرو یا جقه، اما تصاویر دیوارنگارهای شهر من در همان «علق» وا ماندهاند. چانه دارند. ریش و تهریش دارند. این تنها صورت ماجراست. مگر ابلیس شکستخورده به توسط شهادت، هنوز هم تهدیدش میکند که او را گرفتار کون و فساد عرصهی زمان نشان میدهیم؟ با تهریش درآمده و دو چشم و سبیل و اینها؟ فساد و تباهیهای روزمره و گرفتاریهای تن و جسم ما، هنوز آن شهید را در بر گرفتهاند که قیافهاش، عینکاش، شال و کلاهاش، به منظره نشسته؟ او رفت و پرید. از طرفی سفارشدهنده بنا دارد پیام بدهد. و حداکثر بهرهبرداری را از حداقل فضا بکند. این هم در نوع زیباشناسی این تصاویر تأثیر زیادی گذاشته و از قضا، به گمانام، پیام نوشتاری پشت رنگ وارنگی تصور و چهرهی فرد، پشت کلمات، تحت الشعاع هم قرار گرفته و پنهان شدهاند. و تصاویر قدرت نماد شدن ندارد، اما پای گریز نیست که گردون کمانکش است؛ ولی این کمانی که گردون کشیده آنقدر آرش و تهمتن کم دارد که تیرش به خطا خورده و اصلاً حتا اهداف سیاسی هم در آنها به نتیجه نمیرسند. میشد برای هر شهید نمادی مشخص تعریف کرد و جا انداخت. چندان که نزد اقوام کهن هر نیم خدا نمادی دارد در خور خود. مثلاً مردم در قبیلهيی بدوی، با گذاشتن چند سنگ کنار هم به شکلی خاص، فلان خداوند را، و با تغییر وضعیت همان سنگها، خداوند دیگری خوانده میشد. و این چیدمان هرجا، بیاسم و رس و حتا بینام و نشان هم که میآمد، آن خداوند، و در کام ما آن شهید اشارت میشود. آنوقت بود که «از تو به یک اشارت» از خیال ما «به سر دویدن». اما گفتم، باید این نماد آنقدر ساده و آشنا و صمیمی بوده باشد که راحت این اشارت صورت بگیرد. و خیال ما «تداعی» دچار خلل نشود.
همچنان که هرجا چرخ نخریسی دیده میشود، مردم شرق یاد «مهاتما گاندی» میافتند. و از معبر او یاد سادهزیستی و بیآرزویی وا هیمسا (بیآزاری) او. همان چرخ در میان پرچم جای گرفته. و با تکرار و استفادهی دائم، سمبلیک شده. جالب است که نمادها عناصری ثابتاند. اگر روزی رنگ قرمز روی در پرچم نشان قربانی به درگاه خداوند بود، برای بهروزی در کشاورزی (رنگ سبز همان پرچم)، امروز همان قرمز، خون شهیدانیست که از جوی آن لانه روییده. سرانجام شاید این روی پایههایش را بر کارکردگرایی بینش سفارشدهندهگان و طراحان آن استوار ساخته. نوعی از کارکردگرایی که گرایشهای آشکار و پنهان آن با رئالیسم سوسیالیستی محرض است. همان که برای نشان دادن لنین، از خود او با کلاه سیبریاییاش در حال به اهتزاز در آوردن پرچم بلشویکی استفاده میکرد. مردم را خود مردم، تودهها را دسته دسته بر پرسپکتیو تا دوردست میکشید و تأثیر این شکل اثر، در آثار نقاشی دیواریهای سوسیالیستهای آمریکای جنوبی، روشن و مشخص است. حال آن که، زیباشناسی هر فعل و انفعال اجتماعی را باید با عناصر زشت و زیبای محلیاش سنجید و دریافت. اگر در غرب، در آمریکای لاتین کمونیست، یا در شوروی سابق، تمایل به ظاهرسازی عناصر و شبیهسازی همه چیز با ملموسات انسان میبوده یا هست، شرق انبان رازهاست و نمادهای روشن یا مبهم. آنجا اگر تمایل به عینی کردن همه چیز حتا روح، حتا خدا (مانند کلیسای سیستین) هست، اینجا در شرق فرهنگ نمادپروری غنی شده. تکثیر عکس آش و لاش و رگهای بریدهی اجساد به عنوان شهید کجا و گل قالی آبی؟ حتا گاه مرسوم شده عکس جنازهی شهدا را به طبع رسانده و منتشر میکنند. جسم پاره شده که روح آزاد شود، اما تصاویر عینیگرا، نقششده روی دیوارهای شهر، بر علیه خودشان قیام میکنند. شمایل شهید بر مفهوم شهادت میشورد و آنرا از معنا خالی میکند. حتا آن شکل مشخص جاخوش کرده در اندیشه است کلی و بیزمان و مکان است، اما این تصاویر زمان و مکان خود را به آن تحمیل کرده و در یک حرکت برعکس، اتفاقی که برای گریز از آن این تصاویر خلق شدهاند، یعنی فراموشی شهید، روزمرهگی همین تصویرها و ضعفهاشان انگارهها را تهی میکنند و عادت میشوند. اتفاقی که باعث و بانیاش همین تصویرهاست و سفارشدهنده و طراحشان و نه غیر و دیگران. آن هم با نقوش و خطوط رنگپریده، در پسزمینهی تبلیغات شهری. با گرد و خاک فراموشی پوشیده میشوند. تبلیغات شهری بهعنوان ابزاری رنگارنگ، در جای جای شهر خود مینمایاند. میدان هم میدان مسابقه است. هر کالایی جذابتر دیده شود، هر رنگی تکانندهتر جلبنظر کند، کالا زودتر دیده و خریده میشود. به تازهگی هم استفاده از بازیگران مشهور و فوتبالیستها در تبلیغات ایرانی مرسوم شده. هر چند تبلیغات، روزمرهگی و عمر کوتاه، در ذاتاش است اما، با تکرار و تغییر تندی که این تکرارها دارند، و با تغییر رقابتی رنگ و ابعاد تصاویر تبلیغاتی شهری، آنچه تخت چسبیده به دیوارها، بیجان و کم اهمیت میشود، آنچه در رقابتی نابرابر کمر خم میکند، همین تصاویر دیوارنگارهيیست. همینها که انگار از سراجبار و سردستی، و برای رها شدن از زیر بار دین، یا معامله با شهدا نقش شده باشند. روح اما، معاملهپذیر نیست.
رشتهی کلام اینجا به زیادهگویی میافتد. برای همین، باز میگردیم به یک مبحث ناقص دیگر در بارهی شمایلهای مذهبی. آنچه در صد سال اخیر رخ داده به گیجیمان دامن زده. گمانام روزی فرا برسد، روزی که بارها و بارها در تاریخ فرا رسیده که دیدهایم و خواهیم دید، که تمثالهای ارزانقیمت متوقف در ظاهر، سوار بر اسب بودند و یا پیاده با اونیفورم درجهدار و لباس نظامی شاهانه، عصای مرصع در دست یا نشسته بر تخت شاهی، مجسمه و سنگ و رنگ بودند و نمیتوانستند گز کنند، سرشان را میان دستهایشان بگیرند نگذارند طنابها دور گردنشان بیفتد. و کله و دست و پایشان از آن سریر به پایین کشیده شود. خودکامهگی شاهانه همیشه هست. خودکامهگی خالی از شعور هنرمندانهيی که اگر بفهمد و در هم بکند نماد او را ماندگارتر خواهد کرد، باز نمیتواند جلو خودش را بگیرد و مصداقهای عینی، عکس و مجسمهی کالبد خودش را توصیه میکند و تبلیغ میکند. چه سطلهای رنگ که در انقلاب مائو، روی تصاویر شاهان و ملکهها نپاشیدند. و چه مجسمهها که پایین کشیده نمیشود همیشه. و همیشه است که مجسمهيی دیگر بالا برده میشود. جسمیت دادن به روحانیت، در نازلترین شکل آن، نتیجهيی جز این نخواهد داشت. از اوان قاجاریه، این جسمیت دادن بیمنطق شدت پیدا کرد. با کمال الملکها. در همان وقتهایی که ملیجک برای خوشآمد شاه و خندهيی اهالی حرمسرا، وسط گل قالی کار خرابی میکرد، کمال الملک نشسته بود و داشت عین به عین، تاریخ کهنهشدهی غرب را تقلید میکرد. و از رنسانس و قرون وسطا ما به ازا میآورد. عاریشده از روح. و شاگردان و شاگردان دیگر، زیباشناسی چشمان زنانهی زیبا، ابروهای برداشتهی کمند، گونههای برآمده بر سبک سوگلیها را توی چفیه و دستار عربی نشاندند و زیرش شعار نوشته شد: یا حسین.
حالا این حسین، سلسلهجنبان تمام شهدای شرق نزدیک کیست که عالم همه دیوانهی اوست؟ این آقای با ناز و کرشمه که دستار سبز دور سرش پیچیده آیا، حتا خواستنی و خوشگل، از آسمان غیب و روایات سینه به سینه، کشیده شده و آورده شده پایین. شده یکی میان ما. بله، او انسان بود. خدا نبود، یکی بود از ما که طی مراحل کرد و صعود کرد. رفت به عالم دیگر، خودخواسته. اما صرفنظر بکنیم که از آن وقت هیچ تصویری باقی نمانده، امر روح متعالی یک قدیس کجا رفت؟ این همان بینش انسانمحور قرن چهاردهمی کلیسا نیست که قدیساش را در غالب زندهگان، مومیایی و رنگ و لعاب زد و حالا، که غرب هم این ظاهربینی را، اقلاً در هنر، دور انداخته، ما رسیدهگان «قالی فراموش کرده» زدهایم به صحرای کربلا و از چاه تنهایی گریههای علی و علیها بیخبر مانده؟ باری، شمايل قد و بالای پهلوان دینی، در جامهگان و بدن متوقف است و نمیتواند ماندگار باشد. جهانی باشد. خیلی از شهیدان شهر الگوی خود را همین حسین بن علی (ع) گرفته بودند، اما حسین در نظر او و آنها، همان نور است. نوری شعلهور که نمیسوزاند. نه مردی با قد و قامت خود او جالب که در تکثیر و چاپ همین تصاویر هم تحریف به عمل آمده و کودک تیرخوردهيی در آغوش یا شمشیری از نوع شمشیر صلاح الدین ایوبی در دست، به ظهور رسیده. حال آثار «محمود فرشچیان»ها هم به میان آمد. پرسپکتیو و رنگها و تونالیتههای عجیب، با عنایت به کارت پستالهایی یادگار شرق، تحفهيی برای سرگرمی غرب و دیگران با نام مشکوک «مینیاتور». حالا تصاویری چنین، زنان کربلا، آن حماسهسازان بزرگ را در جامهی سیاه زنان قجر، وقت رفتن گرمآبه نشان میدهد. این البته آسیباش تنها به تصویر نیست. خود انگارهی ذهنی را تحت الشعاع قرار میدهد. و از حماسه، و آدمهای حماسه، آدمهایی نالان و گریان و لابهکنان میسازد و در ذهن جمعی، حماسه از فرهنگ قدرتمند عدم تسلیمها و اساسهایی که به آدم قدرت میدهد، خالی میشود. بنمايهی اين كجكاری ها كه اكنون تنها كار موجود است كه میشود، در اساس با انگارههای كهن ما ضديت دارند. و بايد بررسيد كه مثلاً در نقاشی قهوهخانهيی چه چيز هست كه آن را به امری مذهبی، ملی و در عين حال، زيباشناختی تبديل میكند؟
6 تا اينجای نوشتار، شمايلهای شهدا موضوع نقد ما قرار گرفت و با افت و فرود بسيار، به معبر شمايلهای مذهبی رسيديم. در سرانجام اين بحث طولانی، نوشته را با عنايت به زيبايیشناسی نقاشی قهوهخانهيی و قالیها به پايان میبريم.
در شمایلهای مذهبی، در نقاشی قهوهخانهيی، هرچند چهرهی امامان و قدیسان و معصومان دیده میشد و انگارهپردازی میشد، اما در نهان آن، راز قالی هنوز استوار میبود: پردههای قهوهخانهيی، آنهاشان که مربوط به قیام عاشورا یا مسألهی شهادتاند، قطر وسط تصویر، ترکیب نهاییست و قدیس در میان آن قطر قرار دارد، نه در حال گریز از گوشههای کادر. نقاشی قهوهخانهيی هرچه که بود، بارقههای نماد و اعتقاد هرچند اندک در آن هنوز روشن بود. هنوز جوی خون و گل بلبل بود و گهگاه میشد که بروند بشوند لانه. و ترس معروف طراحان ایرانی از سفیدی، آنها را وا میداشت که کار خود را سردستی و سرسری انجام ندهند. رنگهای فیروزهيی و ارغوانی و اخرایی، همه گیاهی، چنان در جلد کتان پارچه خورده میشد که درخشندهگیشان هنوز مستدام است، هر چه بود، زمانهاش زمانهی اعتقاد دو گانه بود و خود اعتقاد هنوز پابرجا. از آن طرف فرهیختهگان فرنگدیدهی مشروطه به دنبال ترویج آنچه در جای دیگر دیده بودند، یا به حذف خرافه و پاکیزهگی دین روی میداشتند (همچون سید جمال الدین اسدآبادی) و یا به حذف کامل دین به مثابهی آن که خود دین کلاً خرافه است، روی گرانده بودند (همچون فتحعلی آخوندزاده یا احمد کسروی). و این در متن جامعه نبود. متن جامعه هنوز با دین و خرافههای خودساختهاش دست به گریبان بود (و هست؟)، در نتیجهی اين دو گانهگی، هالهی نور و پارچهی عصمت از چهرههای معصومان بالا رفت و چهرهشان نمایانده نه، ساخته شد. اما هنوز بود. و هنوز ستایش پرستش حس شد (و میشود) وامانده میان دو دید نقاشان چنان به کارشان نگاه میکردند که به عبارت و کشیدن را «ادای دین» به خاندان پیامبر میدانستند و حاصل هرچند به گرد پای قالی نمیرسید، اما لااقل چون دیوارنگارههای حالیه، نیاز به رنگمالی سال به سال و تعمیر و خرابی و اینها نداشت. پلی بود میان فهم عمیق و مسلم آدمی، فهم روزمره و تلقی آنها از مذهب و این زیباشناسی جدیدی هم درست کرد: آنجا که شمایلهای قهوهخانهيی به شمایلهای ملی اسطورهيی نشست میکرد، بدوی و عمیق میشد همچون تعزیه. یک نمونه از این مشت ناخودخواسته پردهی «گذشتن سیاوش از آتش» است که پهلوان کهن ایرانی، زیسته در اعصار پیش از حملهی مسلمین، پرچم «نصر من ا... و فتح غریب» در دست دارد. سیاوش آیا میراثدار تمام نجیبان جوان و آرش، پهلوان مرزدار ایران زمین نبود، جای خالی اینها و نمادهایشان، و روح پر صلابت رستم دستان کو؟ مگر آن شهید، روحاش، نفساش، سلامت گذشته از میدان آتش نیست؟ شاید این سردستی گرفتن این تصویرهای کنونی تنها از بیفکر عمل کردن باشد. و نه قصد و غرضها، مورچه، خداوند خود را با شاخکهای قوی تخیل میکند. اسب، خدایش را تندروار خیال میکند و میبیند که خدا یعنی تندترین یورتمه رفتن. خرد آدمیست که اقتضائات زمان را دریافت میکند و خدا را در عالیهی دیگر، عالی غیر از دست و پا و چشم خود میجوید. قدیس و خداواره و خداوند را چون خود که بینگارد، پر شکایت و گریان و خسته میشود و ناتوان از پرواز. نحوههای مختلف مرگ با آموزههای روزمرهی ما در تماس است. و فکر آدمیان در نوسان، همچنان که اساطیر از بین نمیروند و تنها تغییر شکل میدهند. راز اگر هم از عالم دین و مذهب رخت بسته باشد، و حتا اگر از جان هنر هم متواری شده باشد، همیشه در روان همهی ما جا خوش کرده و کردارش با کردار اطرافمان همآهنگ است. همان آن که دیده میشود، پوییده و تصویر میشود، همینهاست که روان را میسازد. و فرق میگذاریم میان مرگها و آرام آرام میآموزیم چهگونه بمیریم بهتر است.
|
|