سال ششم

بيست‌وهفت مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

با بهرام گبر

محمود كوير

 

دانش‌های مردمان ايران، آنان که بيش از چند هزار سال در سرزمين‌هايی بين فرارود و ميان‌دورود می‌زيستند، ارج بسيار دارد.

بخش بزرگی از انديشه‌های آنان در دست‌بردهای روزگار از ميان رفته است، اما اينک به ياری بازيافته‌ها، می‌توان به ژرفای آن آيين‌ها و انديشه‌های والا دست يافت.

در نوشته‌های پيشين دانش و حکمت ايران باستان را به سه بخش کردم:

·          دانش يزدانی يا اساطيری؛

·          دانش پهلوانی يا حماسی؛

·          دانش خسروانی.

از کسانی که دانش خسروانی را پاس داشتند می‌توان از جاماسب، بزرگ‌مهر و کی‌خسرو نام برد. از ديگر نماينده‌گان دانش خسروانی بايد از بهرام گور ياد کرد.

بهرام گور که با برداشتن تاج از ميان دو شير به حکومت رسيده است، می‌کوشد تا بار ديگر حکومت‌های آزاد و مستقل را در ايران بازسازی کند و به همين سبب ايران را بين سرداران و خردمندان تقسيم می‌کند. زنده‌گی او را می‌توان سه بخش کرد:

·          دوران رسيدن به قدرت و تقسيم ايران؛

·          دوران سفرهای او به گرد جهان و آموختن از عارفان و نيمه‌خدايانی چون لنبک آب‌کش؛

·          دوران سوم را بايد در پندهای وی به سرداران و اندرزنامه‌ی مشهور او در شاه‌نامه جست‌وجو کرد.

در اين‌جاست که گوهر پاک انديشه‌های عارفانه و انسان‌گرايانه‌ی خويش را بيان می‌دارد و سندی جاودانه از آيين کهن ايرانی را به يادگار می‌نهد و اين از پاره‌های باشکوه شاه‌نامه است.

در زمان بهرام است که نوازنده‌گان و رامش‌گران در کوچه و بازار برای مردم شادی می‌آفرينند و برای نخستين بار در زمان ساسانيان به مردم عادی اجازه‌ی آموختن و رفتن به مدرسه داده می‌شود. شهرسازی و پيشه‌ها رونق می‌گيرد. امنيت و آرامش گسترش می‌يابد. دوران وی بنا بر اسناد موجود از به‌ترين دوران‌های پيش‌رفت ايران است. حکومت او را می‌توان با حکومت عالی آشوکا در هند سنجيد.

گور نه آن‌چنان که گفته‌اند به معنای گورخر است، زيرا وی به شکار گورخر علاقه داشته است، بل‌که گور همان گبر است و معنای زهدان و تخمه دارد و بهرام و رام، فرزندان سيمرغ‌اند که از عشق‌بازی آنان هر سپيده‌دم جهان از نو آفريده می‌شود. بهرام گور همان فرزند سيمرغ است که آيين کهن ايران را نماينده‌گی می‌کند. هنوز زرتشتيان يزد گبر را گور بر وزن (ظلم و جور) می‌خوانند.

گبر، گبرك، گبركی در بسياری از نوشته‌های نظم و نثر فارسی ديده می‌شود. چنان‌چه چندين بار در شاه‌نامه و التفهيم بيرونی آمده است و بدون توجه به بن واژه، به معنی كيش زرتشتی و دين مزديسنا به كار رفته است.

در سرزمين‌های هم‌سايه‌ی ايران در هر جا كه اين واژه راه يافته باز به معنی «كافر» به كار می‌رود، مثل گوره در عراق ‌و گاوور در تركيه. ترك‌ها همه‌ی عيسويان و يهوديان را چون به دين و آيين ترك‌ها نيستند، به اين نام خوانند.

پيتر دلاواله، جهان‌گرد ايتاليايی، كه در ايران بود، نوشته است كه زرتشتيان خود را به‌دين نامند و از نام ناستوده‌ی گبر بيزارند.

بهرام گبر پانزدهمين شاهنشاه ساسانی‌ست. او پادشاهی را نه به ارث، بل با تدبير و دل‌آوری و از ميان چنگال و دندان شيران به دست می‌آورد. دوران وی از باشکوه‌ترين دوره‌های تايخی ايران است. شادی و شور و آرامش و آزدای و امنيت در ايران گسترده می‌شود و مردمان به کار و زنده‌گی در آرامش می‌پردازند.

بهرام گور در بخش تاريخی شاه‌نامه نيز ار درخشان‌ترين چهره‌هاست. او در اين کتاب از تاريخ تا جهان اساطير در رفت و آمد است. برخی از داستان‌هايی که در شاه‌نامه در باره‌ی وی آمده است از کهن‌ترين آبش‌خورهای اسطوره‌يی ايرانی نوشيده است. مانند داستان لنبک آب‌کش و دختران دهقان و هفت پيکر که همه از فرهنگ شکوه‌مند گذشته‌ی ايران آمده است.

بهرام گبر در تاريخ شاهنشاهی ايران نيز چهره‌يی کم‌مانند است. در شاه‌نامه تا مقام نيمه انسان و نيمه خدا به پيش می‌رود. کارهايش همه کارستان و در کار داد و خرد و آبادی و آزادی‌ست. شايد از همين روست که موبدان و دشمنان آزاده‌گی پدر آزاده‌اش را اردشير بزه‌کار و خودش را بهرام گبر به معنی کافر و بی‌خدا خوانده‌اند.

بياييد در شاه‌نامه با بهرام باشيم و دل به داستان‌ها و سخنان اين شاه فيلسوف ايرانی بسپاريم که هنوز ما نياز بسياری به اين انسان‌ها داريم. او نمونه‌ی يک سياست‌مدار برجسته و کشوردار و جهان‌آرای نيک است.

بهرام را در کودکی به دانايان می‌سپارند تا همه‌ی دانش‌های زمانه را فراگيرد:

ببر گيرد و دانش آموزدش / دل از تيره‌گی‌ها بيفروزدش

ز رومی و از هندی و پارسی / نجومی و گر مردم هندسی

هم از فيلسوفان بسيار دان / سخن‌گوی و از مردم کاردان

از سوی ديگر سه آموزگار برجسته بر او می‌گمارند:

يکی تا دبيری بياموزدش / دل از تيره‌گی‌ها بيفروزدش

يکی آن که دانستن باز و يوز / بياموزدش کان بود دل‌فروز

و ديگر که چوگان و تير و کمان / همان گردش تيغ با بدگمان

چون سرانجام تاج از ميان شيران بر می‌دارد، در نخستين نشست با خردمندان از حکومتی آزاد سخن به ميان می‌آورد که بر رأی خردمندان و دادگری و ياری ستم‌ديده‌گان استوار خواهد بود:

همه رای با کاردانان زنم / به تدبير پشت هوا بشکنم

دهم داد آن کس که او داد خواست / به چيزی نرانم سخن جز به راست

برين کار اگر سال صد بگذرد / نپيچم ز گفتار جان و خرد

ز ميراث بی‌زارم و تاج و تخت / وزان پس نشينم بر شور بخت

چنين شاهی در نخستين اقدام خويش بار انبوه ماليات را بر مردم می‌بخشد:

ببخشيد و ديوان بر آتش نهاد / همه شهر ايران بدو بود شاد

و سپس فرمان می‌دهد تا هر آن کس که از بيم حکومت پيشين از کشور گريخته است، در آرامش و امنيت می‌تواند بازگردد:

کسی را کجا رانده بد يزدگرد / بجست و به يک شهرشان کرد گرد

بدان تا شود نامه‌ی شهريار / که آزاده‌گان را کند خواستار

داستان‌های لنبک آب‌کش، جنگ با هند و روم، براهام جهود، کشتن گرگ و کشتن اژدها وی را در رديف رستم و ديگر پهلوانان و چهره‌های خردمند اسطوره‌يی قرار می‌دهد.

حکوت وی بدين‌سان آغاز می‌شود و فرمان‌های وی همه نشان از انسانی والا و خردمند و مردم‌دوست دارد. در يکی از فرمان‌هايش آمده است که همه‌ی گنج‌های پيشينيان را بگشايند و به مردم دهند. بيوه‌گان و يتيمان را سرپرستی کنند. ويرانی‌ها را آباد سازند:

بدو گفت شاه ای سر موبدان / به هر کار داناتر از بخردان

ز گنجی که جمشيد بنهاد پيش / چرا کرد بايد مرا گنج خويش

هر آن گنج کان جز به شمشير و داد / فراز آيد از پادشاهی مباد

به ارزانيان ده همه هرچه هست / مبادا که آيد به ما بر شکست

اگر نام بايد که پيدا کنم / به داد و به شمشير گنج آکنم

فروشيد گوهر به زر و به سيم / زن بيوه و کودکان يتيم

تهی دست مردم که دارند نام / گسسته دل از جای آرام و کام

ببخشيد دينار و گنج و درم / به مزد روان جهان‌دار جم

مرا تا جوان باشم و تن‌درست / چرا بايدم گنج جمشيد جست

پس از اين فرمان به گرد جهان می‌گردد و از فقر و گرفتاری مردمان پريشان می‌شود و فرمانی چنين می‌دهد:

چو بخشيدنی باشد و تخت و تاج / ز گيتی نخواهيم از اين پس خراج

بفرمود پس تا خراج جهان / نخواهند نيز از کهان و مهان

به هر شهر مردی پديدار کرد / سر خفته از خواب بيدار کرد

بدان تا نجويند پيکار بد / نيايد ز پيکار، جز کار بد

و از دولتيان می‌خواهد که کمر بر بندند و نهادی برای خدمات اجتماعی برای کودکان و زنان و بيوه‌گان و يتيمان و بی‌کاران و ديگر آسيب‌ديده‌گان احتماعی بنا نهند. اين اقدامات است که وی را در رديف يکی از برجسته‌ترين چهر‌ه‌های تاريخ کشورداری در جهان قرار می‌دهد:

همان نيز پيری که بی‌کار گشت / به چشم گران‌مايه‌گان خوار گشت

دگر مر کرا چيز بود و بخورد / کنون ماند با درد و با باد سرد

کسی را که وام است و دينار نيست / به بازارگانی کس‌اش يار نيست

دگر کودکانی که بينی يتيم / پدر مرده و نيست‌شان زر و سيم

زنانی که بی شوی و بی پوشش‌اند / که کاری ندارند و بی کوشش‌اند

بر ايشان ببخش اين همه خواسته / بر افروز جان روان کاسته

پس از آن که اين کارها انجام می‌شود و مردمان آرام می‌گيرند، بيانيه و فرمان بزرگ و تاريخی خويش را چنين صادر می‌کند؛ بيانيه‌يی که بايد بر تمام دل‌ها نوشت و در يادها سپرد. و اين گزينه‌يی از آن است:

خرد بر دل خويش پيرايه کرد / به رنج تن از مردمی مايه کرد

ز دل کيفر و بدخويی دور کرد / خرد را به هر کار دستور کرد

بداند که از داد جز نيکويی / نيايد نکوبد در بدخويی

بکوشيد تا رنج‌ها کم کنيد / دل غم‌گنان شاد و بی‌غم کنيد

که گيتی نماند و نماند به کس / بی آزاری و داد جوييد و بس

به جز بنده‌گی پيشه‌ی من مباد / جز از داد انديشه‌ی من مباد

نخواهم خراج از جهان هفت سال / اگر زيردستی بود گر همال

به هر کارداری و خودکامه‌يی / نوشتيم بر پهلوی نامه‌يی

که با زيردستان جز از رسم و داد / ندارند و از بد نگيرند ياد

هر آن کس که درويش باشد به شهر / که از روز شادی نيابند بهر

فرستيد نزديک ما نام‌شان / بر آريم از آن آرزو کام‌شان

کسی را که وام‌ست و دست‌اش تهی‌ست / به هر جای بی‌ارج و بی‌فرهی‌ست

هم از گنج ماشان بتوزيد وام / به ديوان‌ها بر نويسيد نام

کسی کش بود مايه و سنگ آن / دهد کگودکان را به فرهنگيان

به دانش روان را توان‌گر کنيد / خرد را بدين بر سر افسر کنيد

ز دارنده بر جان آن کس درود / که از مردمی باشدش تار و پود

چنين است که جهان در آزادی و آرامش به خود می‌بالد و: جهانی به رامش نهادند روی

و زنده‌گی چونان بهشت می‌شود:

چنان شد که از بيد سرخ افسری / دو دينار می‌خواستندی سری

يکی شاخ نرگس بها يک درم / خريدی کسی زان نگشتی دژم

ز شادی جوان شد دل مرد پير / به چشمه درون آب‌ها گشت شير

و آن‌گاه رو به کارداران و سرداران کشور نموده به آنان می‌گويد که چنين است وظيفه و پيمان يک سياست‌مدار والا:

که با زيردستان مدارا کنيم / ز خاک سيه مشک سارا کنيم

که با خاک چون جفت گردد تن‌ام / نگيرد ستم‌ديده‌يی دامن‌ام

شما هم چنين چادر راستی / بپوشيد شسته دل از کاستی

همه دست پاکی و نيکی بريم / جهان را به کردار بد نسپريم

از آنان می‌خواهد که جنگ و کينه و دشمنی را پايان دهند و بدان‌جا می‌رسد که کشتن بسياری از حيوانات را نيز اجازه نمی‌دهد:

مريزيد هم خوان گاوان ورز / که ننگی بود کشتن گاو ورز

همه رای با مرد دانا زنيد / دل مردمان جوان نشکنيد

ذوق ادبی و موسيقی‌دانی بهرام گور نيز به نام است، چنان‌كه نوشته‌اند چهارصد نوازنده و خواننده از هند به ايران آورد. در زمان او موسيقی‌دان‌ها بر ساير طبقات مقدم بودند و او به آن‌ها بسيار ارج می‌نهاد. بهرام گور، پانزدهمين پادشاه ساسانی، هنگامی كه پيش از سلطنت، يعنی در دوران ولی‌عهدی، در حيره نزد نُغمان لخمی از ملوك حيره به سر می‌برد، به دوشيزه‌يی خنياگر به نام آزاده دل‌بسته بود. آوازه‌ی اين مهر به حدی بود كه هنرمندان و نگارگران در کارهای خود از آن ياد کرده‌اند. بهرام گور به مقام موسيقی‌دانان توجه زياد داشت و از شنگل فرمان‌روای هند خواست تا عده‌يی خنياگر به دربار او بفرستد. گويند دوازده‌هزار هنرمند به ايران آمدند. نام اين خنياگران به اختلاف لوری و لولی و کولی و لوطی شهرت يافته و به شعر حافظ شيرازی نيز راه يافته است. در اين زمينه در شاه‌نامه آمده است:

به نزديک شنگل فرستاد کس / چنين گفت کای شاه فريادرس

از آن لوريان برگزين ده‌هزار / نر و ماده بر زخم بربط سوار

چو لوری بيامد به نزديک شاه / بفرمود تا برگشادند راه

به هر يک يکی گاو داد و خری / ز لوری همی ساخت برزيگری

همان نيز خروار گندم هزار / بديشان سپرد آن که بد پای‌کار

بدان تا بورزد به گاو و به خر / ز گندم کند تخم و آرد به بر

کند پيش درويش رامش‌گری / ورا رايگانی کند که‌تری

برای اطلاع از چه‌گونه‌گی موسيقی در اين دوره بايد به ادبيات و ركن اساسی آن يعنی شعر پرداخت كه در قديم شعر و موسيقی توأم بوده است.

از جمله آثار برجسته‌ی ادبی ساسانيان، سرود کرکوی است:

شاها، خدای‌گانا – به آفرين شاهی

افروخته بادا روشنايی

عالم‌گير باد هوش گرشاسب

همی پر است از جوش

نوش كن، می نوش

هميشه نيكی كن نيكوكار باش

كه دی‌روز و دی‌شب گذشت

شاها، خدای‌گانا – به آفرين شاهی

گويند که بهرام خود نيز شاعر بوده است و شعری را نيز به او نسبت می‌دهند.

گوشه‌هايی از دست‌گاه‌های موسيقی آن زمان اكنون نيز نواخته می‌شود، مانند خسروانی، اورامن و پهلوی. و هم‌چنين مانی، دانش‌مند ايرانی، را از موسيقی‌دانان نوشته‌اند. اعتبار و اهميت موسيقی در عهد ساسانی از آيين مزدك نيز پيداست. مزدك چنين آورده است كه: «خداوند آسمان‌ها مانند پادشاهی بر تخت نشسته و چهار قوه يعنی شعور، عقل، حافظه و شادی در پيش او ايستاده‌اند.» قرار دادن يكی از نيروهای معنوی چهارگانه، همان قوه‌ی شادی که نماينده‌ی موسيقی‌ست در رديف سه قوه‌ی ديگر دليل بر اهميت موسيقی نزد ايرانيان آن دوره است.

هنر موسيقی در روزگار ساسانی تا آن‌جا رشد يافت كه علاوه بر آوازها كه دارای اسمی ويژه بودند، ترانه‌های ضربی نيز كه برای آن‌ها شعر ساخته نشده بود، نامی داشتند، مانند پيش‌درآمدهای ام‌روزی.

از جمله موسيقی‌دانان معروف زمان بهرام، «آزاد وار چنگی» و «گوسان نواگير» را می‌توان نام برد. آزاد وار چنگی از زنان معروف موسيقی‌دان عهد بهرام گور بوده كه در نواختن چنگ شهرت داشت. گوسان نيز دوره‌گرد و خنياگری نی‌نواز بوده است.

چنين است چهره‌يی که فردوسی از يک شاه و فرمان‌روا در شاه‌نامه آورده است.

و اما بهرام گبر به ادبيات داستانی و شعر‌های ما نيز راه يافته است. نگاهی می‌اندازيم به هفت پيکر که در آن بهرام مجلس بزمی آراست و با ياران و نديمان‌اش به باده‌گساری پرداخت:

شاه بهرام گور با ياران / باده می‌خورد چون جهان‌داران

ديری نپاييد که سرها از باده‌ی ناب گرم شد. هر يک سخن نغزی گفت و نکته‌ی لطيفی پرداخت. در اين ميان، بر زبان سخن‌وری بگذشت که اکنون به فر و شکوه پادشاهی ما را همه چيز هست:

ايمنی هست و تن‌درستی هست / تنگی دشمن و فراخی دست

به‌جاست که شاهنشاه جايی داشته باشد تا در شادی و خرمی در آن زنده‌گی کند:

تا همه ساله شاه بودی شاد / خرمن عيش را نبردی باد

آزادمردی به نام شيده که در ميان حاضران بود و در رشته‌ی مهندسی و معماری مانند نداشت، «چون در آن بزم شاه را خوش ديد /

در زبان آب و در دل آتش ديد»، پيش‌نهاد کرد که اگر شاهنشاه بخواهد حاضر است هفت پيکر و گنبد سر به فلک کشيده به نام هفت کشور بسازد و هر گنبد را به رنگ مخصوصی در آورد:

رنگ هر گنبدی جداگانه / خوش‌تر از رنگ صد صنم خانه

تا بهرام گور هر شب را در يکی از آن گنبدها صلای شادی در دهد. به پيش‌نهاد شيده هفت گنبد بر مانند هفت ستاره بنا کردند. ستاره‌شناسان هر يک را بر قياس ستاره‌يی به رنگی در آوردند:

رنگ هر گنبدی ستاره‌شناس / بر مزاج ستاره کرد قياس

يکی بر مانند کيوان چون مشک سياه. دومی مانند مشتری بود و به رنگ صندل. سومی چون مريخ بود و سرخ و چهارمی چون خورشيد بود به رنگ زرد. پنجمی بر مثال زهره و سپيد. ششمی چون عطارد بود و پيروزه‌گون. هفتمی مانند ماه بود و سبز. آن گاه دختران شاهان هفت اقليم را خواست و به مناسبت رنگ چهره در آن گنبدها جای داد. اين دختران هفت پادشاه که بهرام گور به هم‌سری برگزيده بود، اولی از نژاد کيان و بقيه‌ی دختران خاقان چين و قيصر روم و شاه مغرب و رای هندوستان و شاه خوارزم و پادشاه سقلاب (کشور يوگسلاوی را پيش‌تر سقلاب يا صقلاب می‌گفته‌اند) بودند. بهرام گور روزها به کشورداری می‌پرداخت و هر شب را در يکی از آن کاخ‌ها در نهايت خوشی و کام‌رانی می‌گذراند. بانوی هر قصری هنگام پذيرايی شاهانه، داستان جالبی می‌گفت. شاهنشاه روز شنبه با لباس سياه به گنبد غاليه‌فام نزد بانوی هند شتافت:

روز شنبه ز دير شماسی / خيمه زد بر سواد عباسی

سوی گنبد سرای غاله‌فام / پيش بانوی هند شد به سلام

دختر رای هندوستان بزم شاهانه بياراست و از بهرام گور به گرمی پذيرايی کرد. زمان استراحت فرا رسيد و بهرام بر بالش زرين تکيه داده، اکنون موقع آن است «تا دل شاه را چه‌گونه برد / شاه حلوای او چه‌گونه خورد».

چنين بوده است نام اين شه‌زاده‌گان:

·          گنبد سياه، داستان‌سرايى «نورك»، شه‌بانوى هندى؛

·          گنبد زرد، داستان‌سرايى «هماى»، شه‌بانوى رومى؛

·          گنبد سبز، داستان‌سرايى «درستى»، شه‌بانوى پارسى؛

·          گنبد سرخ، داستان‌سرايى «نسرين نوش»، دختر سقلاب شاه؛

·          گنبد كبود، داستان‌سرايى «آذريون»، دختر مغرب شاه؛

·          گنبد صندل رنگ، داستان‌سرايى «يغماناز»، شه‌بانوى چينى؛

·          گنبد سپيد، داستان‌سرايى «نازپرى»، شه‌بانوى ساسانى.

حوادث درون اين داستان‌ها، آن چنان كه از نام‌شان بر می‌آيد، نشان‌گر آرزوها و آرمان‌های انسانی رنج‌ها و شادی‌های اوست.

برخی را گمان بر اين است که آرام‌گاه دانيال نبی در شوش بايد آرام‌گاه بهرام بوده باشد و مردم برای آن که به دست تازيان از ميان نرود، آن را آرام‌گاه يک پيام‌بر نشان دادند.

بهرام گبر نمونه‌ی يک شاه و فرمان‌روای والا در تاريخ جهان است. منش و روش‌های او را بايد در آموزش‌گاه‌ها به جوانان آموخت. بهرام يک سياست‌مدار جهان‌آرا، صلح‌دوست، آزادی‌خواه و يک انسان ارج‌مند و يک انديشه‌ورز برجسته بود.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «139»

 

   ياد

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (پنج و شش)

هيچ چشمی از سماع آگاه نيست

   هنرهای تصويری

کلمه‌يی برای ترجمان نگاه‌ات نيست

   فرهنگ و ادب برای هميشه

عبارت‌ها و تعارف‌های رايج در بين زنان شيرازی

با بهرام گبر

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خرچنگ

سيگارکش‌ها

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

شاعر از زبان خودش و «باکو، باکو»

   ادبيات ترجمه

«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو»

   ادبيات داستانی

   و تا دل‌تان بخواهد شعر

يک زنده‌گی روی چرخ

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

يک، دو، سه، چهار

تبعيد