|
|
|
|
||||||||||||||
|
شاعر از زبان خودش* و «باکو، باکو» ايرج ضيايی
نامام ايرج ضيايیست، متولد پانزده فروردين 1328، رشت، محلهی استادسرا، ديوار به ديوار خانهی بهزاد عشقی (منتقد سينما). عشقی از قول مادرش میگفت: "مادر ايرج به تهِ كَتَل (صندلی چوبی) بچهها لاستيك زده بود كه صدای كتل روی سنگفرش حياط نپيچد و صدای صاحبخانه در نيايد." صاحبخانهها از همان ابتدای تولدم در زندهگیام نقش داشتهاند. زمانی هم كه مستقل شدم هر سال يك خانه و شايد هر دو سال يك خانه در شهرهای مختلف ... خانههای اجارهيی هم حكايتی دارد. و اما تاريخ تولد و نام ايرج كه سوم پسر سوشيانت است. به نقل از مادرم، نخستين سازی كه به خانهمان راه يافته يك گارمون روسی بوده و نخستين كتاب ديوان ايرج ميرزا كه هر دو قبل از تولدم بوده. گارمون را به خاطر نمیآورم. تنها صدای ترانهخوانی تركی پدرم در ذهنام نقش بسته و گويا در دوران شيرخوارهگی من گارمون مفقود شده. كتاب در كتابخانهام محفوظ است و نام من بدون ميرزا از نام ايرج ميرزا گرفته میشود. پدرم سال 55 سكته كرد، اما صدای ترانهيی به نام «باكو، باكو» از زبان پدرم كه در كودكی شنيده بودم، در پس پشت ناخودآگاهام مانده بود. در بهمن ماه 71 كه گرم سرودن شعرهای «حركت ناگهانی اشياء» بودم، ناگهان دچار حالت غريبی شدم، احساس كردم در حال سكته كردن هستم. انگار كسی سفت و سخت دستام را گرفته بود و میگفت بلند شو، بايد به آستارا بروی. پيش از آن به خاطر فروش جنسهای روسی بارها به آستارا رفته بودم و اين ترانه را از زبان روسهای آذربايجانی كه در آستارا گارمون مینواختند و میخواندند، شنيده بودم، اما ضمير ناخودآگاهام پاسخ نمیداد، چون سرگرم كاسبی بودم. در آن بهمن ماه، منِ دوم، امانام را بريد. میترسيدم با رفتنام اين فضای اشياء را از دست بدهم، اما بیطاقتام كرد، رفتم ترمينال بليت خريدم. در ترمينال دو شعر، در اتوبوس دو شعر ... صبح ساعت شش به آستارا رسيدم. برف سنگينی باريده بود. در قهوهخانهيی چای و نيمرو و بعد سيگار به لب زدم به خيابان. شهر خلوت و سرد بود. ساعت نه در بازار آستارا دوباره صدای گارمون و همان ترانه به گوشام رسيد: «باكی، باكی». ناگهان جرقهيی وجودم را به آتش كشيد. آيا نزديك هزار كيلومتر در زمستان سفر كرده بودم تا بار ديگر اين ترانه را بشنوم؟ يا ترانه شنيده شود؟ به ديواری تكيه زدم، سيگاری گيراندم، وارد قهوهخانهيی شدم. شعر «باكو، باكو» را نوشتم. بلافاصله به تالش برگشتم. شب در تالش، خانهی خواهرم ماندم. چند شعر حاصل نيمه شب برفی تالش است. فردا شب در رشت ماندم. باز هم چند شعر و ادامهی اين فضا در اصفهان ... من در تالش روی دوچرخهی روسی پدرم بزرگ شدهام و با سارها و سازها، اما حسرت نواختن يك ساز را به گور خواهم برد. در زندهگیام مشاغل متعدد كاذبی داشتهام. شاگرد بقال، روزنامهفروش، خبرنگار، گويندهی راديو، نويسنده، دستفروش شركتهای خصوصی در شهرهای مختلف و اين آخرين كار، ويراستاری دانشگاه پزشكی اصفهان و ... در سال 54 در رشت با دختری همشهری ازدواج كردم. پسر اولام نيما، سی ساله، متولد اصفهان، پسر دومام پويا، بيست ساله، متولد شيراز ... دو سطر شناسنامه از سر دلتنگی به چه طوماری كشيده شد! چند مجموعه شعر داشتم، اما هيچگاه شانسی برای چاپ نداشتم. به ناگزير همه را در هم كوبيدم و يك دفتر به نام «ماه پشت بارانك» شامل شعرهای 1348 تا 1368 فراهم شد كه پيش محمد حقوقی گير كرده. انتخاب عنوان هم از حقوقیست. و دفترهای «حركت ناگهانی اشياء» سال 1373، «سكوها خالیست» سال 1374، «زير پای همهمه» سال 1376، «سبك نمیشود اين وقت» گزينهی شعرهای دهههای 60، 70 و 80، «هميشه كنارت يك صندلی خالی هست» سال 1386، «اين پرنده از دوران سلجوقيان آمده است» شعرهای سال 1380 آمادهی چاپ و «مراثی محلههای مرده: يك منظومهی بلند» آماده چاپ.
باكو، باكو ايرج ضيايی
مهاجر جوان روس تسمهی چرمی گارمون را بر شانهاش میآويزد و میخواند: باكو عروسام را در پطروگراد دزديدند باكو عروسام را در چرنوبيل كشتند، صدايش از ميان كريستالهای چك عبور میكند ويترين و اشياء و كالسكهها را دور میزند به پيادهرو میرسد ميان برف میايستد: برف و صدا دور میشوند دور دور آنجا كه پدر ميان برف با پالتوی بلند و گالوش و گارمون ايستاده است با صدای سال كهنه: باكو عروسام را در پطروگراد عروسام را در چرنوبيل باكو باكو
|
|