سال ششم

بيست‌وهفت مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رضا كلاهی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

r_kolahi

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

يک زنده‌گی روی چرخ

رضا كلاهی

 

وارد بانک شدم. يک سرباز، خيره به روبه‌رو، به در بانک تکيه داده بود. فکر کردم دارد حساب می‌کند چند روز از خدمت‌اش مانده. به بعدش فکر می‌کند که بايد دنبال کار بگردد. لابد چند جا سپرده؛ چند تا آشنای دور و نزديک دارد توی چند تا شرکت و اداره. قول‌هايی هم داده‌اند، اما هيچ‌کدام‌شان هنوز قطعی نيست. تا از اين خدمت لعنتی خلاص نشود، نمی‌شود محکم پی‌اش را گرفت.

شايد به «او» فکر می‌کند که بی‌تاب است و دل‌تنگ. به پدر او فکر می‌کند که چه‌طور بايد راضی‌اش کند ... خانه هم لابد معضل بعدی‌ست. حتماً اين فکرها مورموری از اضطراب تهِ دل‌اش می‌اندازد. اميدواری‌هايی هم البته دارد حتماً، تا کاری که دنبال‌اش است جور شود و همه چيز به خوبی پيش برود. به اين فکر می‌کند که ازدواج می‌کنند. حساب که می‌کند برای اجاره‌ی خانه کم می‌آورند. اميدوار است وامی که يکی از دوستان قول‌اش را داده جور بشود. از مقداری قرض و قوله هم البته گريزی نيست. حتماً دائم دارد دوست و آشناها را پيش چشم رديف می‌کند، ببيند از کی چه‌قدر می‌شود قرض گرفت و هر کدام برای چه مدت. خيلی کم‌اند آن‌ها که بشود روی قرض درازمدت‌شان حساب کرد. فقط خانواده‌ی خود آدم هستند که لابد آن‌ها هم فعلاً دست‌شان خالی‌ست. حتماً نمی‌داند بابای «او» چه برخوردی خواهد کرد. معلوم نيست چه‌قدر بشود روی کمک‌اش حساب کرد.

بعد از همه‌ی اين فکرها، ولی احتمالاً تصوير روزی را پيش چشم‌اش گذرانده که همه چيز درست شده. کاری که می‌خواسته جور شده. ازدواج کرده‌اند. او هم درس‌اش تمام شده و بعد از يکی دو ماه گشتن، يک کار رضايت بخش هم برای‌اش پيدا شده. حالا دو نفری سر کار می‌روند. اين‌جوری خيال‌شان از پرداخت قسط‌ها هم کمی راحت‌تر شده. گرچه هنوز خرج و دخل دقيقاً با هم نمی‌خواند. اميدوار است يک کار پاره‌وقت هم بعد از وقت اداری پيدا کند تا چاله چوله‌ها را با آن پر کنند.

يک دفعه اما شايد يادش به تلفن دی‌روز افتاده. شايد «او» خبر داده که پدرش فهميده که آن‌ها از قبل با هم دوست بوده‌اند و شديداً عصبانی شده. موبايل‌اش را ازش گرفته. کامپيوتر را جمع کرده تا نتواند به اينترنت دست‌رسی داشته باشد. در خانه زندانی‌اش کرده. نکند می‌خواهد به اولين خواست‌گار شوهرش بدهد!

شايد هم قضيه اصلاً اين نبوده. شايد اتفاق ديگری افتاده. شايد پدرش از اول می‌دانسته. اصلاً شايد خواست‌گاری هم رفته‌اند و پدر موافقت هم کرده است، اما موضوع تلفن دی‌روز چيز ديگری بوده. موضوع از اين قرار بوده که پدرش گفته بوده ديگر صبر نمی‌کند. گفته بوده بايد همين حالا وسط خدمت تکليف را روشن کند. اگر دختر می‌خواهد بيايد ببرد وگرنه بايد هم‌ديگر را فراموش کنند. ظاهراً خواست‌گار جديدی هم آمده که شرايط‌اش بد نيست. پدرش از روز اول هم البته با او چندان موافق نبوده با اصرار و قول و وعده بالاخره راضی شده. حالا ولی ديگر صبرش تمام شده. شايد او دی‌روز پشت تلفن، هم ناراحت بوده هم خوش‌حال. از يک طرف خوش‌حال بوده که زودتر به او می‌رسد. زنده‌گی را شروع می‌کند. از اين بلاتکليفی در می‌آيد. ديگر دو تا بالاسر ندارد. حساب‌اش فقط با عشق‌اش است. از بچه‌ی خانه بودن (آن هم دختر) و دائم از بابا اجازه گرفتن خلاص می‌شود. استقلال بيش‌تری پيدا می‌کند. خانم خانه می‌شود. سر کار می‌رود و روی پای خودش می‌ايستد، اما از آن طرف هم اضطراب داشته که چه‌طور توی اين دريای پرتلاطم زنده‌گی رها شوند. آن‌ها که نه هنوز کاری دارند نه امنيتی.

شايد از دی‌روز که اين خبر را شنيده اضطراب‌اش چند برابر شده. اميدوار است شايد که پدر او در اين تصميم خيلی جدی نباشد. با خودش فکر می‌کند که زنگ بزند با پدرش حرف بزند، غرورش اما اجازه نمی‌دهد. عصبانی‌ست. مخلوط عصبانيت و اضطراب دل‌اش را زير و رو می‌کند، سامان مغزش را به هم می‌ريزد. نمی‌تواند درست فکر و برنامه‌ريزی کند. غرورش دارد له می‌شود. تا حالا به کسی التماس نکرده. از يک طرف ولی به «او» فکر می‌کند که در خانه‌ی پدری، زير نگاه‌های سنگين پدر مانده. نگاه‌هايی که اگر معنايش تحقير خودش بود، ناراحتی نداشت، اما بوی تحقير مردش از آن می‌آيد. انگار با نگاه‌اش به او می‌گويد «اينه مرد آينده‌ت؟» و کاش اين را به زبان می‌گفت. در آن صورت می‌توانست واکنشی نشان بدهد، حرفی بزند، دفاعی بکند، دليلی بياورد. هيچ حرفی که نداشته باشد گريه کند لااقل تا سبک شود. دست کم حس ترحم مادر را برانگيزد، اما پدر چيزی به زبان نمی‌آورد و همين است که او را خرد می‌کند. و سرباز، زير اين فشارهای تحمل‌ناپذير، واژه‌ی «غرور» برای‌اش مضحک و بی‌معنا می‌شود. و حتماً فکر می‌کند که اگر با يک تلفن و چند کلمه حرف حساب کار درست بشود، چرا اين کار را نکند. لااقل توضيح بدهد که شرايط چه‌گونه است تا فکر نکنند بی‌عرضه است. با همه‌ی اين‌ها ولی احتمالاً هنوز همان تصوير بی‌اشکال است که برای سرباز مايه‌ی دل‌گرمی‌ست. همان تصويرِ پايانِ خدمت و بعدش سوئيت اجاره‌يی و کار مطلوب و کنار محبوب و يک زنده‌گی روی چرخ.

 

ولی شايد سرباز، ديگر به بعد از اين‌ها فکر نمی‌کند. اگر فکر می‌کرد حتماً به اين فکر می‌کرد که مثلاً بعد از هفت هشت سال کار کردن و دويدن، شايد بتوانند يک سوئيت نقلی، گرچه يک جای پايين‌تر، برای خودشان بخرند. يک کم که جا بيفتند، می‌توانند به فکر ادامه تحصيل باشد. توی کارش هم ارتقا پيدا می‌کند. شايد در آينده‌ها خودش يک شرکت بزند و مستقل بشود. او هم درس می‌خواند. بعد با هم شرکت را اداره می‌کنند. کم‌کم وضع‌شان به‌تر می‌شود. می‌توانند به فکر يک خانه‌ی بزرگ‌تر باشند. پروژه‌های آن‌چنانی می‌گيرند. هر پروژه‌يی يک تجربه‌ی جديد است و کلی چيزهای جديد برای ياد گرفتن. هيچ راهی برای خسته شدن وجود نخواهد داشت. سرباز اگر ذهن بلندپروازی داشته باشد، شايد حتا نيم‌نگاهی هم داشته باشد به فعاليت‌های شرکت‌اش در خارج از ايران. چرا که نه؟ اعتبار جهانی به هم می‌زنند. ولی زود در ذهن‌اش می‌گذرد که ولی خب به‌تر است از حالا به آن وقت‌ها فکر نکند. قدم به قدم.

سرباز شايد به بچه‌هايش هم فکر کند. بچه‌هايی که بزرگ می‌شوند. درس می‌خوانند. حتماً بچه‌های باهوشی خواهند بود. بله، حتماً باهوش خواهند بود! هيچ وقت غير از اين فکر نکرده. چيزی در حد نابغه، درس‌خوان و پرانگيزه. در کنکور با به‌ترين رتبه‌ها قبول خواهند شد. تا مدارج عاليه‌ی علمی پيش خواهند رفت. حتماً تا آن موقع سربازی را هم يک فکری به حال‌اش کرده‌اند. شايد شاگرد اول‌ها را معاف کنند. شايد هم دوباره بشود سربازی را خريد. آن‌ها حتماً تا آن‌وقت آن‌قدر پول‌دار هستند که سربازی پسرشان را بخرند. بچه‌ها را برای ادامه تحصيل می‌فرستد خارج. پدر موفقی خواهد شد. برو بيايی خواهند داشت. خانواده‌يی صميمی. پدر و مادری عاشق و مهربان. بچه‌هايی کوشا، پرتلاش و الگوی اخلاق و رفتار.

 

به خودم آمدم. يادم آمد که ام‌روز چه‌قدر کار دارم. قسط بانک، مدرسه‌ی سارا، توجيه کارفرما در باره‌ی تأخير کار و پی‌گيری پروژه‌ی جديدی که در مرحله‌ی چانه‌زنی‌ست و اگر به قرارداد نرسد، وضع‌مان خيلی وخيم می‌شود و ... حال‌ام از اين کارها به هم می‌خورَد. هيچ انگيزه‌يی برای انجام‌شان ندارم. همه را در نهايت بی‌ميلی و فقط چون مجبورم، آن هم در آخرين لحظات انجام می‌دهم.

بعضی‌شان هم می‌ماند و مشکل‌ساز می‌شود. دی‌روز از بانک زنگ زده بودند که اقساط‌تان عقب افتاده و ممکن است بروند سراغ ضامن‌ها. صف بانک شلوغ بود. ديرم شده بود.

مدت‌هاست که به اين وضعيت خو کرده‌ام. به کارهای تکراری و روزمره. به پروژه‌هايی که انگار انجام می‌شوند فقط برای آن که نظرات ناظرهای احمق را تأمين کنند، نه اين که با آن‌ها کاری از پيش برود يا مشکلی حل بشود؛ به پروژه‌هايی که کارفرماها تعريف می‌کنند فقط برای آن بودجه‌هايشان جذب شود و آخر سال هم بتوانند بيلان کار ارائه دهند، و مجری‌ها سر هم می‌کنند تا پول‌شان را بگيرند.

دور باطل کارفرماهای صوری، مجری‌های صوری، شرکت‌های صوری، سازمان‌های صوری، کارهای صوری، آدم‌های صوری ...

بايد به مدرسه‌ی سارا هم سر می‌زدم. دوم دبيرستان است. دی‌روز معلم‌اش زنگ زده بود محل کار يک ساعت حرف می‌زد که سارا درس‌اش افت کرده. مدتی‌ست انگار حواس‌اش جای ديگری‌ست. توی کلاس همه‌اش در حال اس‌ام‌اس زدن است. اين‌ها را که معلم‌اش گفت، فکر کردم ديدم انگار توی خانه هم مدتی‌ست رفتارش عوض شده. يک دفعه يادم افتاد انگار مدتی‌ست آن شوخی و شنگی و شيطنت‌اش هم فروکش کرده. بيش‌تر که دقت می‌کردم، چيزهای بيش‌تری دست‌گيرم می‌شد. احساس کردم نحوه‌ی آرايش و لباس پوشيدن‌اش فرق کرده. اضطرابی در دل‌ام ريخت. اين ديگر برای‌ام تحمل‌ناپذير بود.

علی‌القاعده قبل از هر کس اول موضوع را بايد با سوسن در ميان می‌گذاشتم، ولی مثل هميشه فکر کردم درک نمی‌کند. احساس می‌کردم از قوت و آماده‌گی روانی‌يی برخوردار نيست که بتواند برخورد مناسبی داشته باشد. اگر با سارا برخورد مستقيمی هم نمی‌کرد، اما رفتارش با او عوض می‌شد و باعث می‌شد روی سارا اثر بدی بگذارد. حتا اگر اين هم نباشد، خودش تحمل‌اش را ندارد. بيش از حد عصبی می‌شود و از کار و زنده‌گی می‌افتد.

اين تنها موضوعی نبود که در باره‌اش برای صحبت کردن با سوسن به بن‌بست می‌رسيدم. در باره‌ی موضوعات خيلی جزئی‌تر از اين‌ها هم فکر می‌کردم من و سوسن نمی‌توانيم با هم حرف بزنيم. اوايل اين موضوع خيلی برای‌ام سنگين بود. احساس پشيمانی و خسران عجيبی می‌کردم. احساس می‌کردم در عظيم‌ترين تصميم زنده‌گی‌ام دچار شکست شده‌ام، ولی حالا مدت‌هاست که ديگر به اين وضعيت خو کرده‌ام. فراموش کرده‌ام. وقتی سر کار نمی‌رفت خيلی با هم درگير می‌شديم. از من انرژی زيادی می‌گرفت. در باره‌ی کوچک‌ترين موضوعی بايد کلی حرف می‌زدم و اعصاب مصرف می‌کردم، اما از وقتی کار پيدا کرده، رابطه‌ی من و سوسن وارد يک حيات نباتی شده است. او کار خودش را می‌کند و من هم کار خودم را. سرمان به کارمان گرم است. خوش‌بختانه به کارش علاقه دارد. همه‌ی انرژی‌اش را آن‌جا صرف می‌کند و چيزی برای من نمی‌ماند. حالا که موضوع سارا پيش آمده، انگار آن درد قديمی هم‌صحبت نبودن دوباره جان گرفته است، ولی من حالا ديگر آن توان را ندارم. احساس می‌کنم زنده‌گی روزبه‌روز سنگين‌تر می‌شود و من نمی‌توانم بار آن را به دوش بکشم.

مدتی چرخشی در وضعيت پيش آمد. از وقتی با او آَشنا شدم دوباره شور و هيجانی پيدا کردم. زن فوق‌العاده‌يی‌ست، پرانرژی و جذاب. روان و راحت برخورد می‌کند. از آن سنگين‌سری‌های آزاردهنده‌يی که زن‌ها در برخورد با يک مرد دارند، خبری نيست. مهم‌تر از همه، در حين حرف‌هايمان، به تدريج احساس می‌کنم خيلی خوب منظورهايم را می‌فهمد. احساس می‌کنم خيلی خوب می‌توانيم با هم حرف بزنيم. باهوش است. سريع و دقيق عکس‌العمل نشان می‌هد. شوهرش اما درک‌اش نمی‌کند. يک مرد سرد و بی‌هيجان که به کارش بيش‌تر از زنده‌گی‌اش اهميت می‌دهد. پانزده روز جنوب است، پانزده روز اين‌جا. برای اين‌جايش هم کار پاره‌وقت جور کرده و شب‌ها تا دير بيرون است. می‌گويد سعی می‌کند سردی‌اش را، در کلام با قربان صدقه جبران کند، اما قربان صدقه‌هايش برای او يک‌نواخت و بی‌مزه شده. می‌گويد حس می‌کنم بيش‌تر رفع تکليف است تا احساس واقعی. حتا می‌گويد نمی‌داند سرش کجا گرم است. احساس می‌کند کسی را دارد. به او مشکوک است، ولی دليل و مدرکی ندارد. البته آن‌چنان انگيزه‌يی هم ندارد. ترجيح می‌دهد سکونِ موجودی را که آرامشی در آن است بر هم نزند. می‌گويد اين‌جوری من هم راحت‌ترم و می‌توانم کار خودم را بکنم.

از وقتی با او آشنا شدم، انگيزه‌هايم عوض شد. البته باز هم کارم برای‌ام جذابيتی نداشت، ولی اين فکر که آخر هفته با او هستم، انگيزه‌يی بود تا در طول هفته با انرژی بيش‌تری کار کنم. در مجموع، شادتر شده بودم. نشاط بيش‌تری از خودم نشان می‌دادم و همين باعث شده بود که روابط‌ام با سوسن هم به‌تر شود، ولی آن هم گذرا بود. او سرگرمی‌يی بود که خلأ بی‌آرمانی‌های آدم ماجراجويی مثل من را پر نمی‌کرد. خيلی زود از او خسته شدم. احساس می‌كنم او حداکثر ابزاری بود برای فراموش كردن. فراموش کردنِ چيزی که جزئی از شخصيت من بود و فراموش‌شدنی نبود. از کارآگاه‌بازی و پنهان‌کاری هم خسته شده بودم. آدم اين کارها نبودم.

مدتی پيش زنگ زد اداره. مضطرب به نظر می‌رسيد. گفت شوهرش دارد مشکوک می‌شود و به‌تر است فکری بکنيم. چه فکری بکنيم؟ نه انگيزه‌يی برای فکر کردن و نقشه کشيدن داشتم نه حوصله‌اش را. گفتم به‌ترين کار اين است که تمام‌اش کنيم. از پشت تلفن حس کردم که حال‌اش بد شد. نمی‌دانم شايد هم توهم من بود که حال‌اش بد شد؛ يا اين‌جوری دوست داشتم که چنان خيالی کردم. به هر حال، او هم می‌دانست که به‌ترين راه قطع رابطه است. شايد او هم قبل از گفتنِ من، همين تصميم را گرفته بود. شايد اصلاً شکی از طرف شوهر در کار نبوده و او اين را می‌گفت که تمام‌اش کند. به هر حال برای‌ام مهم نبود. يک ماهِ اول بعد از قطع رابطه، يکی دو بار اس‌ام‌اسِ احوال‌پرسی‌يی فرستاد. حوصله‌ی جواب دادن نداشتم ...

روزگاری تصاوير پرقدرتی مرا با تمام وجود به آينده فرامی‌خواند و من از جست‌وجوی تصاوير جديدتر خسته نمی‌شدم. ام‌روز اين تصاوير يكی يكی كم‌رنگ می‌شوند و من تصوير جديدتری در برابرم نمی‌بينم. ديگر خو کرده‌ام به گذشت روزهايی که مثل روزهای قبل‌اند. ديگر به خودم هم خو کرده‌ام.

به خودم آمدم. سرباز هنوز خيره است. انگار دارد حساب می‌کند که چند روز از خدمت‌اش مانده. و باز جاهايی را که برای کار می‌تواند روی‌شان حساب کند از نظر می‌گذراند. اما نه! انگار با چشم‌اش دارد چيزی را دنبال می‌کند. رد نگاه‌اش را گرفتم. يک دختر شيک‌پوش بود، زيبا و با آرايش کامل.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «139»

 

   ياد

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (پنج و شش)

هيچ چشمی از سماع آگاه نيست

   هنرهای تصويری

کلمه‌يی برای ترجمان نگاه‌ات نيست

   فرهنگ و ادب برای هميشه

عبارت‌ها و تعارف‌های رايج در بين زنان شيرازی

با بهرام گبر

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خرچنگ

سيگارکش‌ها

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

شاعر از زبان خودش و «باکو، باکو»

   ادبيات ترجمه

«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو»

   ادبيات داستانی

   و تا دل‌تان بخواهد شعر

يک زنده‌گی روی چرخ

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

يک، دو، سه، چهار

تبعيد