سال ششم

بيست‌وهفت مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رضا چايچی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌اش در اينترنت:

rchaichi.blogfa.com

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

vahidagajani.blogfa.com

 

يزدان سلحشور

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

نشانی خانه‌ی قديمی‌اش

در اينترنت:

yazdan_sl.persianblog.ir

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر)

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mojabi_azarfar

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

rangvajeh.blogfa.com

 

محمود معتقدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌اش در اينترنت:

mahmoud-motaghedi

.blogfa.ir

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

آثاری از رضا چايچی، وحيد آقاجانی، يزدان سلحشور

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر) و محمود معتقدی

 

بايد قدم در راه می‌گذاشت

رضا چايچی

 

از مقابل آينه دور شد

كه تكه‌های شكسته‌اش هنوز می‌ريخت بر زمين

 

به سمت آش‌پزخانه رفت

باند را برداشت

دورِ دست خونی‌اش پيچيد

پنجره‌های خانه‌اش

لب‌ريز از شب

به سمت ايوان رفت

تا دور دست چراغی نمی‌سوخت

و صدای گرگ‌ها و سگ‌های هار پيچيده بود

در سراسر چشم‌انداز و اطراف خانه‌اش

بايد قدم در راه می‌گذاشت.

 

Ç

 

عصب‌ها که انزال می‌کنند

وحيد آقاجانی

 

زنگ كه می‌خورد

تخته‌سياه‌ها در ميدان‌های شهر علم می‌شوند

و آدم-خوب‌ها            آدم-بدها             صف می‌كشند

 

حوصله‌مان كه سر می‌رود

در خانه‌هامان تحصن می‌كنيم

و خون شاعری در رگ‌هايمان         جاری می‌شود

 

هيجان كه سرريز می‌شود

به دالان شوفاژخانه‌ها می‌رويم

و بدون توجه به جنسيت‌مان          عشق‌ورزی می‌كنيم

 

عصب‌ها كه انزال می‌كنند

شاعر می‌شويم

ما می‌گوييم            آن‌ها می‌نويسند

 

پای نوشته‌ها را كه انگشت می‌زنيم

تخته‌پاك‌كن‌ها به كار می‌افتند

و آدم-بدها          يكی يكی           از صف مرخص می‌شوند

هشت مرداد 1387

Ç

 

بگذار کسی اسم اين شعر را نفهمد

يزدان سلحشور

 

نه!

جهان را منفجر نمی‌كنم؛

سيب را روی ميز می‌گذارم!

اين همه شهيد

از بيدهای مجنون

به جيحون نريختند

كه دل انار عريان شود!

خزر

از موهای گربه بالا می‌رود

تا چشمان‌اش را آبی كند

آن پايين

آيينه‌ی من است كه بر زمين افتاده / می‌شكند

صدای بندزن می‌آيد

خليج را كجا می‌بری؟

«آرش» همين دور و برها

تير را از كمان برگردانده

تا ليموی نصف‌شده

طعم روزهای كامل را ببيند

كاش می‌شد

از تاريخ بگذرم

اما كسی

جايی ميان «ايران» و «توران»

چادر زده است.

بهمن 77

Ç

 

همه‌ی هستی زيبای من

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر)

 

چه فایده دارد؟

این همه واژه‌ی متواری

که نمی‌دانم از کجا ...

                         می‌بارد بر سرم

چه فایده دارد

هر چه شعر

هر چه می‌گویم

اندکی از تو باز نمی‌سراید

این زنده‌گی ...

نه

این زنده‌گی واقعا چه فایده دارد؟

وقتی که تو نمی‌فهمی

حتا ثانیه‌ها

چه‌گونه از هم دور می‌شوند.

ماه من!

ماه انتر من!

چه‌گونه می‌شود تو را

                    با این همه چال و لک

                                         به شعر دعوت کرد؟

اصلا چه فایده دارد؟

وقتی

که صبح به صبح می روی

و شب به شب

هرزه‌ی هزار ستاره‌ای و من

تنها تصویری که از تو دارم

                          در کاسه‌‌ی آبی‌ست

                                                که آن هم مال من نیست.

چه فایده

دارد از در و دیوار

بر سرم آوار می‌شوند

موریانه‌هایی

که تکه تکه

هدایت‌ام می‌کنند

و خرده خرده

خرده خرده می‌خورند

همه‌ی سلول‌های

چرکین و مشکی مغزم را

حالا تو باشی یا نه

                   یا نه

                   یا نه ...

 

مهربان‌ام!

چه‌گونه بگویم

دوست‌ات دارم

و چه فایده دارد

وقتی

که تو ماه منی

ماه انتر من

با آن همه چال و لک

زنده‌گی من!

می‌بینی؟

هر چه زور می‌زنم

جز این

تصویری از تو در ذهن ندارم

پس دوباره بگویم؟

چه فایده دارد

که با تو بمانم

با این همه بهار

این همه تابستان

پاییز

زمستان

که مزخرف است و

                       فقط چال دارد و لک.

همه‌ی موریانه‌هایی

که هدایت‌ام می‌کنند

و شیرهای گازی

که هنوز بسته‌اند.

و من

هم‌چنان زور می‌زنم

تا شعری بنویسم

که در آن

ماه ماه باشد و زنده‌گی زنده‌گی ...

هفت مرداد 1387

Ç

 

گزاره‌ی اسبی که سوارش را گم کرده بود

محمود معتقدی

                                                     «به ياد منصور بنی‌مجيدی»

 

نمی‌بارد و

هرگز تمام نمی‌شود

ابر ساكتی بر گلويش

اين نقطه هم / شبيه شروع‌های تو بود

نارنجی و / تلخ

مثل خطوط شمالی و / سكوت پاييزی‌اش

دستی به ناگهان و / غم گفتمانی كه از تو می‌گذرد

ايستاده بر تيغه‌های باد و/ هم‌سايه‌ی هزار پرنده‌ی عاشق

بازمانده‌ی انقراض سالی كه / به ريشه‌های تو شليك می‌شود

سال‌خورده‌تر / چراغی و زخمی

جهان از تيره‌ی تو می‌نوشد

گم می‌شود

كسی ميان قصه‌های شبانه‌اش

نيم‌كتی آبی و / سفری به شنبه‌های سرخ

خيال وطنی تشنه و / همه سايه‌های تبعيدی‌اش

از خطا به دريا كه بگذری

استعاره‌ی غمگينی به گوش می‌رسد

سپيده‌ی معصومی و / پنجره‌يی رو به زلال

مغلوب ساعت عشق و / پای هراسی به نوبت مرگ

پرچمی واژگون / مثل ظهرهای تابستانی‌اش

گزاره‌ی اسبی كه سوارش را گم می‌كند

اين خطبه را نديده بگيريد

تير 87

Ç

 

   آثار شماره‌ی «139»

 

   ياد

مرگ محمود درويش و «باقی‌مانده‌ی يک زنده‌گی»

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (پنج و شش)

هيچ چشمی از سماع آگاه نيست

   هنرهای تصويری

کلمه‌يی برای ترجمان نگاه‌ات نيست

   فرهنگ و ادب برای هميشه

عبارت‌ها و تعارف‌های رايج در بين زنان شيرازی

با بهرام گبر

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خرچنگ

سيگارکش‌ها

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

شاعر از زبان خودش و «باکو، باکو»

   ادبيات ترجمه

«دريا فرو نشيند، بر آيد» و «هزارتو»

   ادبيات داستانی

   و تا دل‌تان بخواهد شعر

يک زنده‌گی روی چرخ

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

يک، دو، سه، چهار

تبعيد