سال ششم

ده شهريور 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

علی‌رضا مجابی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

alireza_mojabi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

darichehh.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چشماتو باز کن عمو جون!

علی‌رضا مجابی

 

هنوز دور اول سينی چای از چرخش نیفتاده بود كه كله‌ی حاضران در منزل آقای افتخاری گرم شد و به دوران افتاد و انگار که قاتی تفاله‌ی چای، مواد نيروزايی چيزی بالا رفته باشند، شروع كردند به قپی در كردن و بر و بازو نشان دادن!

آقای صفوی گفت: "كورش كبير، داريوش بزرگ ... نادر شاه افشار، هفت‌هزار و پونصد سال تاريخ پر افتخار كشك كه نيست عمو جون! كل تاريخ آمريكا رو بذاری جلوی یه بچه گربه قهر می‌كنه!" بعد رو به عمو جون كرد و با طعنه گفت: "ننه بزرگ من صدوبيست سال خالص عمر كرد‍، آخه دويست سال قدمت و سابقه هم واسه‌ی هیچ مملكتی شد افتخار؟"

عمو جون خواست چيزی بگويد، مانع از حرف زدن‌اش شدم: "وطن‌پرستی که چيز بدی نيست عمو جون!"

عمو جون ولی يواشكی زير گوش‌ام گفت: "وطن‌پرستی درست زيبا جون ... ولی تاريخ گذشته كه همه چيزش قابل افتخار نيست، مثلاً همين نادر شاه افشار يه وقتايی هم شده پادشاه فشار! با دستای مبارك خودش جفت چشمای پسراشو از كاسه بیرون آورده!"

تن‌ام مور مور شد و قلب‌ام فرو ریخت وقتی شمسی خانم، هم‌سر آقای روشن، از جا بلند شد پرده‌ها را كشيد، چشم نامحرم به زن‌های حاضر در مجلس نيفتد و آقای روشن با خيال آسوده‌تری به نبرد نور عليه ظلمت ادامه بدهد!

عمو جون جلو شمسی خانم در آمد كه: "شمسی جون، اين كه پرده‌پوشی لازم نداره! نشستيم دور هم به وجود خودمون افتخار می‌كنيم!"

شمسی خانم هم كه اصولاً اهل پرده‌برداری و رک و راست حرف زدن در باره‌ی چیزی نبود، برخلاف همیشه این بار تا پای زن‌ها وسط کشیده شد، بی‌پرده گفت: "افتخار زن به پرده‌س عمو جون! زن بی‌پرده چیزی نداره واسه‌ی افتخار کردن!"

گلوی آقای روشن هم جر خورد از افتخار و مشت گره‌كرده‌اش، بالا و پائين، عمودی و افقی، از همه سو به چرخش در آمد: "فرهنگ و تمدن ما، همواره شاهد نبرد نور بوده و ظلمت ... و ايرانی هيچ گاه هراسی نداشته از جنگيدن با ظلمت!"

وسط حرف آقای روشن برق رفت و شمسی خانم هراسان دنبال پارچ آب گشت، حرف تو گلوی آقای روشن گير نكند از افتخار زيادی خفه بشود، غافل از اين كه با رفتن برق آب هم رفته بود و حالا حالا افتخار برگشتن به كسی را نمی‌‌داد!

همهمه از همه طرف سالن برخاست، يكی فحش را كشيد به جان اداره‌ی برق، يكی رفت تو فاز انرژی هسته‌يی ... يكی زد تو گوش گرانی ... شمسی خانم هم هر چه ناسزا بلد بود فرستاد به هر چه نابدتر خشك‌سالی، در يك چشم به هم زدن، خشتک تاريخ و تمدن هفت‌هزار ساله پشت و رو شد و سه سوته تاريكی بر نور غلبه كرد! ديگر حرفی به ميان نیامد، نه از كورش كبير نه استبداد صغير نه افتخارات تاريخی نه امتيازات جغرافيايی، نه امير كبير و ژنرال سرپريسی ... نه پسته‌ی رفسنجان و برگه‌ی قيسی! و تا شمسی خانم با چند عدد شمع لرزان وارد سالن بشود، از نو پرده‌ها را كنار بزند و در غم افتخارات از دست رفته آهِ سردی بكشد، ملت يك‌پارچه دست به جيب شدند، در كورسوی نيمه‌جان نور شمع، به نبرد بی‌امان عليه ظلمت ادامه دادند. شروع كردند به عقده‌گشایی و اس‌ام‌اس‌پرانی و در کشاکش داغ و خونین نبردی مشکوک (از نوع الکترونیکی) به مرده و زنده‌ی كسی رحم نكردند. از دانش‌مند و عامی گرفته تا آنارشيست و ياغی، همه را سینه‌ی دیوار گذاشتند و ريز و درشت قتل عام كردند تا در يك اقدام بی‌سابقه‌ی تاريخی، در گورستان افتخارات جمعی دفن کنند!

قمر خانم از ته سالن ناليد: "حالا با اين بی‌برقی، چه‌طور سريال حاجی يونس تموشا كنيم؟"

امير خان هم كه قلب‌اش از تاريكی گرفته بود گفت: "حاجی یونس به جهنم، بی پدر نذاشت اقلن ودکامونو بزنیم، ودكا تو روشنایی فقط رنگ ودکاست، ودكا تو تاریکی رنگ آب‌غوره‌س ... ودكا نيست!"

تنها كسی كه از تاريكی گله‌يی نداشت و از قضا خيلی هم راضی به نظر می‌رسيد سهراب بود، پسر بزرگ آقای افتخاری، كه كيپ و ريپ بغل دست مهرنوش، دختر خوش‌گل آقای روشن، نشسته بود و ضمن دعا به جان مسؤولان اداره‌ی برق، تو برق سه فاز نگاه مهرنوش خشک شده بود، داشت از روی مانتوی سیاه مهرنوش را دید می‌زد، چهار چشمی تو تاریکی: "خدا عمرشون بده! مگه اداره‌ی برق کاری کنه از دست بابات نفس راحتی بکشیم!"

عمو جون تنها كسی بود كه دائم به نگه‌بانی اداره‌ی برق زنگ زد و رد اشكال را گرفت تا بالاخره مشكل برطرف شد و برق آمد و فرياد صلوات از همه جای سالن به هوا خاست.

عمو جون گفت: "خدا رو شكر هنوزم آدم دل‌سوز همه جا پيدا می‌شه!"

آقای تشکری ولی به جای قدردانی از کسی، صاف رفت تو شکم عمو جون: "آدم خوب پالونی چند؟ هر چی می‌کشیم زیر سر این موجود دوپاست!"

به افتخار ورود برق، ميهمانی آقای افتخاری دو باره راه افتاد و این دفعه آقای روشن، رشته‌ی كلام را به دست گرفت و چهار دست و پا شیرجه زد وسط افتخار بعدی: "چه افتخاری بالاتر از اين که ايرانی در هر شرايطی با دشمناش کنار اومده، دشمناشو تو دل فرهنگ خودش هضم کرده!"

به زبان‌ام آمد بگویم همیشه هم این طور نبوده و بعضی وقتا هم دشمنان مثل کوسه همه چیزش را قورت دادند و تو شکم خودشان هضم کردند، ولی محض خاطر عمو جون جیک نزدم و جلو زبان‌ام را گرفتم! عمو جون شاپويش را تا زير گوش پايين كشيده بود، بیش‌تر نه چيزی ببيند نه چيزی بشنود!

و این بار من بودم که دستی به شاپو عمو کشیدم: "چشماتو باز کن عمو جون، چشماتو چرا بستی؟"

عمو جون ولی کلاه‌اش را پايین‌تر کشید: "کور شدم زیبا جون، چشمام سیاهی رفت ... از برق افتخار!"

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «140»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

منهای يک

زيباشناسی جنگ و صلح

يک پيش‌گفتار صوفيانه

   هنرهای تصويری

پشت اين خاکستری بی‌باران ...

   فرهنگ و ادب برای هميشه

باز با حکايات سعدی

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

قاعده‌ی بازی و شعبده‌باز

چشماتو باز کن عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره

   ادبيات داستانی و ترجمه

دختری که نمی‌خواست بزرگ شود

«روزهای زاغ‌گون اندوه» و «مرثيه برای جين»

بی‌وفايی که قافيه را باخت!

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر