|
|
|
|
|||||||||||||||
|
دختری که نمیخواست بزرگ شود* معرفی مجموعه داستانی به همين نام اثر جانی رداری شادی بيان
پيشنوشت: حضور کتابهای کودکانه در قفسهی کتابخانه ام، نه از آن جهت است که کودکیام را نزيستهام، نوعی دهانکجیست به بزرگسالی که در او نشانی از آموزههای کودکی نيست. از اين رو نيازمند يادگيری ابتدايیترينهاست.
«سالهای زيادی طول کشيد تا من توانستم اشتباهات نوشتاری را تصحيح کنم. اول مال خودم را وقتی که دانشآموز بودم و درس میخواندم و بعد اشتباهات ديگران را وقتی که معلم بودم و درس میدادم و تنها بعد از آن بود که شروع کردم به نوشتن قصهها و تخيلاتام. میخواهم بگويم که فکر بازی با اشتباهات زياد هم بد نيست. اشتباه چيزیست هم ضروری هم مفيد. درست مثل نان. گاهی هم زيباست مثل برج پيزا! در اين کتاب اشتباهات زيادی وجود دارد! بعضی از آنها را فوراً و بدون چشم مسلح میتوان ديد، ولی بعضی ديگر آشکار نيستند، درست مثل معماها. البته همهی آنها را فقط بچهها انجام ندادهاند و شکی هم در آن نيست. البته بين خودمان بماند.»**
جانی رُداری، نويسندهی مجموعه داستان «دختری که نمیخواست بزرگ شود»، بر اساس آنچه در پشت جلد کتاب آمده است، يک معلم روانشناس بود که میدانست کودک بيشترين آموزش زندهگیاش را در دنيای قصه و خيال به دست میآورد. او اطلاعات علمی را چنان هنرمندانه و خلاقانه با افسانه در میآميزد که دشواری آموختن به شيرينی قصه بدل میشود. ببينيد چه زيبا معنای عمل پژواک را به کمک داستان زير آشکار میکند:
داستان «پژواک نادان»: اميدوارم خيال تعريف و تمجيد کردن از کارهای حيرتانگيز پژواک را برای من نداشته باشيد. چون ابداً باور نمیکنم. دیروز مرا برده بودند پيش يکی از آنها. من از او سادهترين مسألههای رياضی را پرسيدم: - میدانی چند تا میشود دو دو تا؟ پژواک فوراً جواب داد: - دو تا. چيزی نگفتم و سؤال دوم را کردم: - خوب حالا بگو ببينم سه سه تا؟ پژواک با خوشحالی و بدون معطلی جواب داد: - سه تا. با اين جوابها معلوم شد که رياضی پژواک اصلاً تعريف ندارد ...
ادامهاش را خودتان بخوانيد. علاوه بر آن قصههای مشابه قصهی بالا را نيز حتماً بخوانيد. خصوصاً پدر و مادرهايی که برای انتقال بعضی مفاهيم علمی به کودکشان بدجوری سردرگم می شوند، ايدههای خلاقانهيی میتوانند از داستانهايی مانند «درد دل چشم» يا «بیچاره يا بیچارهها» بگيرند، اما کار در همينجا تمام نمیشود. در اين مجموعه، بسياری از مفاهيم انسانی و ارتباطی نيز در قالب داستانها گنجانده شدهاند. مفاهيمی که مطمئن هستم بسياری از ما هنوز با آنها بیگانهايم. چه کسی بلد است آدمهايی را که نمیتوانند مطابق ميلاش عمل کنند، دوست بدارد، بدون اين که برای اين دوست داشتن به دنبال دلايل بزرگ باشد؟
داستان «پدربزرگی که بلد نبود قصه بگويد»: - يکی بود يکی نبود، دختر کوچکی بود که اسماش کلاه زردی بود. - کلاه زردی نه، پدربزرگ! کلاه قرمزی! - آه، بله! کلاه قرمزی بود. يک روز مادرش او را صدا میکند و میگويد: «گوش کن کلاه سبزی ...» - آه! کلاه سبزی نه، کلاه قرمزی! - درست است، درست است، کلاه قرمزی. مادرش میگويد: «برو پيش خالهات و اين پوستهای سيب زمينی را برایاش ببر.» - نه، پدربزرگ! مادرش میگويد: «برو پيش مادربزرگ و برایاش اين کلوچهها را ببر!» ... - میدانيد پدربزرگ! شما اصلاً بلد نيستيد قصه بگوييد، ولی میتوانيد برایام بستنی بخريد. - حق با توست عزيزم. بيا اين پول را بگير و بدو برای خودت بستنی بخر. و پدربزرگ دوباره شروع می کند به خواندن روزنامهاش.»
جالب است بدانيد که بسياری از حرفهايی که جانی رُداری و ديگر نويسندهگان کتابهای کودک در دل داستانهايشان گنجاندهاند، امروز به عنوان راهکارهای اخلاقی و روانشناسی برای داشتن زندهگی سالم و تعاملات صحيح به بزرگسالان آموزش داده میشود. شايد اين بدان علت است که ما آموزههای گذشته را به فراموشی میسپاريم و تصور میکنيم که وقتی قدم در بزرگسالی میگذاريم چندان نيازمند آنها نيستيم. متأسفانه چنين طرز تفکری نهايتاً به بنبست ارتباطی ما با خودمان و ديگران میانجامد و از اين رو آموزههای کودکی، ديگر بار و در قالبی بزرگسالانه به سراغمان میآيند. بخشی از داستان «آسمان رسيده» را با هم بخوانيم:
بچههای عزيز يک نصيحت به شما میکنم. صفتها را دوست بداريد. مثل مارکو و ميرکو، اين دوقلوهای شيطان. صفتها را مسخره نکنيد! مثلا همين دیشب آنها میبايست برای چند تا اسم صفت انتخاب میکردند. آن وقت آن دو در حالی که زير لب میخنديدند در دفترهايشان نوشتند: دانهی آبی، برف سبز، علف سفيد، گرگ شيرين، قند بدجنس، آسمان رسيده. و يک مرتبه صدای مهيبی به گوش رسيد. دامب، دارام، گرمپ! میدانيد چه شد؟ هيچی، فقط آسمان وقتی شنيد رسيده، تصميم گرفت بيفتد روی زمين ...
خيلی از ما گاه با خودمان بیگانه میشويم و تصور میکنيم که به هيچ دردی نمیخوريم. کارهای بدی کردهايم و فکر میکنيم ديگران به اين خاطر، دوستمان ندارند. چه خوب است که در چنين مواقعی داستان «زنجير»ی را بخوانيم که از خودش خيلی شرمنده بود. او فکر می کرد که چون انسانها آزادی را دوست دارند و از غل و زنجير و اسارت بيزارند، از او متنفرند. در همين موقع مردی که داشت از کنار او رد می شد، چشماش به او خورد و او را برداشت. بعد به طرف درختی رفت، دو سر زنجير را به شاخهی کلفتی بست و با او برای بچههايش يک تاب درست کرد. از آن روز به بعد کار زنجير عوض شد و او از کار تازهاش خيلی خورسند و راضی بود. نمیدانم شما هم مثل من احساس نياز به يادگيری چنين مفاهيمی میکنيد يا نه! اگر چنين احساسی داريد، کودکی از ياد رفتهام خواندن داستانهای دوستداشتنی اين کتاب را به کودکی از ياد رفتهتان توصيه میکند. وقتی اين کتاب را بخوانی، چيزهای زير را ياد خواهی گرفت: - در خانهيی که همه يکديگر را دوست دارند، هيچ کس دستور نمیدهد. - زندهگی روی بعضی از آرزوها خط کلفت سياه می کشد، درست مثل باد سختی که با وزش نابههنگام خود برگهای جوان درختان را میکَنَد و با خود میبرد. - هميشه نفر اول بودن خوب نيست. خوب است در بعضی از کارها نفر آخر باشيم، مثل دروغ گفتن و حرف بد زدن. - وقتی نقاشی میکنيم، بهتر است به جای به تصوير کشيدن رؤياهايی که شايد هيچ وقت به حقيقت نپيوندند، چيزهای واقعی زندهگی را و خود زندهگی را که به واقعيت خود فرا خواندهايم، به تصوير بکشيم. زندهگی با واقعيت زيباتر و شيرينتر از زندهگی در خيال و رؤياست. - سری که در آن حتا يک فکر که متعلق به خودِ تو باشد وجود ندارد، تهیست و چيز تهی هم سبکتر از هوا! بنا بر اين تعجبی ندارد اگر سرت مثل يک بادکنک به هوا برود. - بهتر است پيش از آن که اشتباهات زندهگیمان به سراغمان بيايند و از ما بخواهند اصلاحشان کنيم، خودمان به سراغشان برويم و اصلاحشان کنيم. - نتيجهی غمانگيز اصلاح نشدنِ اشتباهی هر چند کوچک در کودکی، به عادتی نادرست در بزرگسالی بدل خواهد شد. - اگر راه حل مشکلی را امروز نتوانيم پيدا کنيم، حتماً با رشد دانستههای بشر در آينده راه حلی برای آن پيدا خواهد شد. - وقتی انسانی با بیعدالتی مبارزه می کند، خيلی خيلی بزرگ میشود، اگرچه به اندازهی يک آدم معمولی باشد. - اگر مهربان و سادهدل باشيم، اصلاحات به سرعت انجام میگيرد. - دنيا پيوسته در حال تغيير است و زندهگی را جوانان باشهامتی که دستهای توانا و فکر درخشان دارند، تغيير دادهاند و خواهند داد. بنا بر اين به حرف ضربالمثلهای پيری مثل «آن که کودن به دنيا میآيد، نادان هم از دنيا میرود» گوش نکن!
جانی رُداری در سال 1920 در ايتاليا زاده شد و شصت سال زندهگی کرد. آثار بسياری از او در قالب شعر و داستان برای کودکان بر جای مانده است. رداری يکی از مهمترين نويسندهگان ايتاليايی کتاب کودک در قرن بيستم بود. او در سال 1970 برندهی جايزهی هانس کريستين آندرسن شد. کتاب «دختری که نمیخواست بزرگ شود» شامل بيستوپنج داستان برگرفته از چهار مجموعهی اين نويسنده به نامهای اشتباهات جورواجور، قصههای رنگارنگ، قصههای تلفنی و قصههای جادويیست که از متن روسی به فارسی ترجمه شدهاند.
|
|