سال ششم

چهارده مهر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غزال تشكر

هم‌راه با او / آثار پيشين

و خانه‌ی اينترنتی‌اش:

ميان‌بر

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مهم نيست

يك داستان مينيمال

غزال تشكر

 

يک‌هو جيغ کشيد، به پهلو غلتيد، چشم‌هايش را از شدت درد بست و پاها را گِرد کرد توی شکم‌اش. اشک‌ها بی‌اراده روی گونه‌های داغ‌اش جاری شدند. چند دقيقه‌يی که گذشت درد رفت و خشم و خنده و لذت و اضطراب با هم آمدند و قاطی شدند. پا شد، دست و پايش را جمع کرد و نشست روی تخت. او که نشسته بود و همين طور هاج و واج نگاه‌اش می‌کرد، باعث شد همه‌چيز بيش‌تر به نظرش خنده‌دار بيايد. با خشمی که هنوز فروکش نکرده بود، گفت: "می‌دونی چی‌کار کردی؟"

او که حالا ديگر سرش را انداخته بود پايين و با ملحفه بازی می‌کرد، زير لبی لنديد: "خودت هميشه می‌گفتی دوست داری بدونی زن شدن چه طوريه. مگه نمی‌گفتی؟"

اين حرف‌اش دختر را جری‌تر کرد: "کی از تو خواست اين کار را بکنی؟"

اين را گفت و فوری از گفتن‌اش پشيمان شد. حالا چشم‌هايش می‌شدند دو تا اخگر سرخ و مثل هميشه داد می‌زد: "می‌دونستم دوست‌ام نداری. می‌دونستم. می‌دونستم."

اما او داد نزد. چيزی بدتر از اين‌ها داشت اتفاق می‌افتاد. چيزی که امواج‌اش را پيش از وقوع‌اش می‌شد احساس کرد. او داشت گريه می‌کرد. سرش را گرفته بود ميان دست‌هايش و کمرش خم شده بود. از ميان هق‌هق مردانه‌اش اين کلمات شنيده می‌شد: "زنده‌گی‌تو ... لعنت ... اگه بخوای ازدواج ... چی ميگی؟ خراب کردم ... خراب ...خودمو ... نمی‌بخشم."

اول موهای سياه مجعدش را نوازش کرد. بعد کنارش روی تخت نشست و دست‌اش را گذاشت روی شانه‌ی لرزان پسر و زمزمه کرد: "عيبی نداره. حالا که اتفاقی نيفتاده. مهم نيست."

اما او يک دفعه مثل ديوانه‌ها از جا جست. چشم‌هايش را گرد کرد و داد زد: "مهم نيست؟ مهم نيست؟ يعنی چی مهم نيست؟ تو ديگه ..."

نتوانست بگويد. فقط ژست مردانه‌يی گرفت و گفت: "من همه‌جوره پات وايسادم."

به نظرش همه چيز داشت به شکل مضحکی پيش می‌رفت. دست‌اش را به نشانه‌ی بی‌اهميت بودن کل قضيه تکانی داد و در حالی که به سوی دست‌شويی می‌رفت، پيراهن‌اش را از كنار تخت برداشت و گفت: "نيازی نيست. اتفاقی بود که بالاخره يه روزی بايد می‌افتاد."

پسر از پشت سرش با تحکم گفت: "مثل جنده‌ها حرف نزن."

دختر پيراهن‌اش را كه پوشيد، دست‌اش را گذاشت روی دست‌گيره‌ی در دست‌شويی و با خودش  فکر کرد که الان بايد جواب بدهد يا نه. دست‌گيره را به سمت پايين فشار داد و تصميم‌اش را گرفت: "زنگ بزن به آژانس."

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «142»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

عكس‌هايی از يك عمر زنده‌گی

روی غبار رد انگشتان‌ات

   فرهنگ و ادب برای هميشه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

شمس تبريزی، مرغ موج‌آشيان

در شب‌های حافظی

   انجمن قلم

پايان كار علی‌رضا بنياد

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

شعر، واژه، زبان‌شناسی: زبانِ زايا و شاعر توانا

توافقات هوايی

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

مهم نيست

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از شش شاعر

   ادبيات ترجمه

باغ

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر