|
|
|
|
||||||||||||||
|
توافقات هوايی يك گزارش - داستان بابك طيبی
در بارهی گزارش ـ داستان در گزارش به مفهوم رايج مطبوعاتی، نويسندهی گزارش با نگاهی از بالا و دانايی كلی واقعهيی را به صورت تمام و كمال يا بخشی از آن را بازنويسی میكند. در اين نوع نوشته، نويسنده با ژستی بیطرف و سرد، به گونهيی كه رد پای نگاهاش بر متن خودنمايی نكند، به اصل واقعه وفادار است، اما معمولا به مخاطب تصويری كلی از واقعه و شخصيتهايش میدهد. به بيانی ديگر، در گزارشهای رايج نگاه جزئینگرانه و ژرف به كنه ماجرای رخ داده وجود ندارد. در نوعی از گزارش مطبوعاتی، موسوم به گزارش توصيفی اما، نويسنده ضمن وفاداری به اصل واقعه، سعی در پرداخت و بازنمايی فضا (مكان و زمان) و شخصيتها و حتا دغدغههای درونیشان دارد. با اين همه، به دليل حضور راوی منفعل و دانايی كلوار، امكان استفاده از قابليتهای روايت داستانی وجود ندارد، چراكه در فرآيند داستاننويسی، نويسنده به واقعه به مثابهی جرقهی الهامبخش و مصالح اوليهی متن داستانیاش مینگرد و با استفاده از عناصر داستانی، چون طرح و توطئه و تضاد و زاويهی ديد و ...، بر شالودهی واقعيت، متنی منشوروار و تأويلپذير بنا میكند كه طبعا میتواند امكان خوانشهای مكرر و متعدد را برای مخاطب فراهم سازد. اين قلم با تجربههايی كه در درآميختن اين دو سپهر متفاوت و استفادهی توأمان از هر دو امكان ادبی در حوزهی نوشتار داشته، پيشنهاد نوع خاصی از متن با نام «گزارش – داستان» را برای بازسازی واقعهيی عينی از ملهم از زندهگی روزمره در اجتماع می دهد كه در آن نويسنده ضمن كاربست بعضی از عناصر داستانی، چون فضاسازی، شخصيتپردازی، نگاه جزئینگر و جزئینگار، توصيف و تعليق و ...، به اصل واقعهی صورتپذيرفته در جهان پيرامون نيز وفادار است و از آن مهمتر، خود نويسنده نيز به مثابهی راوی اول شخص در روايت داستانی، بدل به يكی از شخصيتهای متن «گزارش – داستان» میگردد و نه تنها راوی منفعل و دانای كل نيست كه چه بسا در جاهايی به فراخور، راوی ناموثق، متوهم، مزوّر تلقی گردد. گو اين كه در موفقترين نمونههای مألوف گزارش توصيفی در عرصهی رسانههای مكتوب، اساسا قرار است كه نويسنده نقش دوربين بیجان و بیآنِ روايت را ايفا كند و چنين ايفاگری را حتما مجال در پوستين جانِ شخصيتها رفتن و شيطنتهايی از جنس راوی داستانی را داشتن نخواهد بود. كوته سخن اين كه وجه افتراق «گزارش – داستان» با «داستان» در وفاداری به اصل واقعه و اجبار به زاويهی ديد اول شخص است و بس. وجه افتراق اين نوع پيشنهادی ادبی با گزارش، حتا از نوع توصيفیاش، نيز امكان استفادهی بهينه از قابليتهای مدرن و سنتی داستانی برای ايجاد شدت تأثير بيشتر از روايت يك واقعهی بيرونیست. حال، اين كه با اين «شتر – مرغ» پانهاده به سرزمين كلمات چه كنند اهل قلم، بايد به تماشا نشست كه آيا با پذيرش و در نهايت، اصلاح نسلاش، متكثر میشود يا به عاقبت همان ضربالمثل خانومانسوز میافتد كه «به شترمرغ گفتند: "بار ببر!" گفت: "مرغام،" و ...»
پيشگو گفت: "مو ديگه درسامو از برم ... نهادنمون سر کار، يه ساعت ديگه تو هواپيما نگهمون میدارن که شام بهمون ندن، بعدش هم میگن بفرماين سالن انتظار." اين اسم را وقتی حدساش درست از آب در آمد، گذاشتم رويش. در سفر داخلی هوايی اين قدر فرصت نيست که آدمها به اسم شناخته شوند، ولی اين سفر طوری شد كه بسته به رفتار هر کسی اسمی در ذهن گذاشتم. سر همان يک ساعتِ پيشگو موسيقی لايت قطع شد و صدای لطيفی اعلام کرد که به سالن انتظار برويم، هواپيما نقص فنی دارد. چه ما که تهران سوار شده بوديم چه آنهايی كه اصفهان، به اعتراض «اَهَه»يی کشيديم و بلند شديم برويم پايين. پيراهن قرمز آستين کوتاه، پيشگو را از ديگران جدا میکرد. او كه اصفهان سوار شده بود، شايد تنها کسی بود که لبخندی به علامت «حدس صحيح» بر لب داشت. به همه نگاه میسراند که کسی میپايدش يا نه. چشم تو چشم شديم. گفتم: "ناقلا! نکنه خودت از نفوذیهای هواپيمايی هستی، میدونستی!" - نه بوبا! کارمه. چند ساله دارم میرم و میآم. دستی به شانهاش زدم و نيمخندی و پشت سر مسافران کمکم رفتيم سالن انتظار. تلفن همراهدارها روی صندلیها لميدند و به منتظرانشان در شيراز اطلاع دادند که نگران نباشند. من اما بايد در صف تلفن کارتی میايستادم. خانمی دوکاره که به معلمهای دورهی راهنمايی شبيه بود، با شوهرش صحبت میکرد. - نه عزيزم! فرود اضطراری کدومه، پروازمون تهران - اصفهان - شيراز بود ... نه، معلوم نيست که بپريم ... دو باره بهات زنگ میزنم. و اين جملهی آخری تقريبا فصل الختام همهی مکالمات تلفنی بود. آمدم کارتام را در دستگاه تلفن بگذارم. دخترکی استخوانی که بيشتر از بيست سال نداشت، پريد جلو و با اضطراب و کمی التماس، شيرين گفت: "آقا! ببخشيد، میشه اين شماره رو بگيريد!" «ق» آقايش چيزی بين «ق» و «ک» بود. گفت اول «0098» را بايد بگيرم. خنديدم که شمارههای داخلی نياز به کد کشور ندارند. حروف به لاتين نوشته شده بود. فارسی را بد حرف میزد. من روی دکمهی «2» فشار میدادم و او روی پنجهی پا بلند میشد و دست میگذاشت روی دکمهی «6» مثلا. به غيظ، ولی با خنده، گفتم: "شما که بلديد، خودتان بفرماييد!" تشکری کرد و گوشی را از دستام گرفت. ابروهای نازک و کشيده، نوع چهره و لهجه، اسماش را «دختر پاکستانی» کرد. حالا توی صف من بودم و کاملهمردی که پنجاه را شيرين داشت. نگاهام کرد. دستی به ريشهای پروفسوری جوگندمیاش برد. ابرويی بالا انداخت. آهی کشيد و سری تکان داد که مثلا گفته باشد يعنی چه، روزگار مسخرهيی شده، دخترهای اين دوره چهقدر لوس و بیمزه شدهاند. نوبت خانمی تپل بود در آستانهی پر کردن سی، يک دست تلفن همراه و يک دست کارت تلفن. اصرار داشت با رها کردن روسری پستهيی گرمای هوای سالن را بفهماند. - معذرت میخواهم. اگه میخوام زنگ بزنم، همراهام مال ايران نيست. مال آلمانه. خط نمیده. «ر»کلماتاش ايرانی نبود. لاتين بود. فارسی را ولی توپ حرف میزد. گفتم نبايد بيشتر از يکی دو سال خارج بوده باشد. طنين صدايش را جايی بين من و مرد پنجاه ساله تنظيم کرده بود انگار؛ هر کدام بگيرد. سرد نگاهاش کردم. دوست داشتم بگويم دخلی به ما ندارد همراهات مال کجاست يا اصلا همراه داری يا نه، میخواهی زنگ بزنی، خوب، مثل بقيه توی صف بايست و بزن. لب و شانه بالا انداختم. - خواهش میکنم. اگر عجله دارين شما زودتر زنگ بزنين. با صدای بلند گفتم که مرد پنجاه ساله هم بشنود که يعنی ما نيستيم. تجربه گاهی آدم را اين قدر مهربان میکند که به مدد خلق الله بيايد. من کمی فاصله گرفتم و «باتجربه» تلفن همراهاش را دودستی دراز کرد طرفاش. - اين مال ايرانه. هر جا میخواين تماس بگيرين. سيگاری گيراندم و در زاويهی سمت چپ سالن انتظار که سطل فلزیيی بود، نشستم. سيگار به وسط رسيده بود که «روسری پستهيی» کار «هواشناسی» را میکرد و باتجربه هم به ريش من يا هر چيز ديگری میخنديد. بالاخره نوبتام شد. من هم تماس گرفتم و «دو باره زنگ میزنم» را هم گفتم و گوشی را گذاشتم. سيگار بهترين رفيق وقتهای کلافهگیست. سطل فلزی زاويهی سالن هم بدجوری میدرخشيد. مردی سبيلو نشسته بود روی سکوهای سنگی کنار سطل و فلسفی دود میکرد. از اينهايی که دههی پنجاه با جوانیشان گره خورده بود و به جای عيش جوانی اين قدر فاصلهی پيکاری، تودهيی، فدايی و ... را پيموده بودند تا برف ميانسالی بر سرشان نشسته بود. پای حرف هر کدامشان که مینشستم، میگفتند هيچ لذتی مثل بالا رفتن يک پدرسوختهی کچل مفو از سر و کول آدم نيست، دو پيازهی آلو هم که باشد مهم نيست. مادرش چيزی بپزد، بخوری و بنشينی با هم جدول حل کنی. افسوس که دير فهميديم! عجيب است اين جور جاها حدسام. مهندس«دهقانی» برایام فندک زد. انگار هر دو دنبال هم میگشتيم. به فاصلهی کوتاهی در نامگذاریها او هم شريک شد. البته فروتنانه بايد بگويم که خلاقيت من را هم نداشت. بيشتر با قاهقاهاش تشويقام میکرد که: "با مسماست اين اسم." گفت که آشنايی باتجربه و هواشناسی را میپاييده و از من همان وقت خوشاش آمده. گفتم سکنات اين روسری پستهيی به نوکيسههايی میخورد که دری به تختهيی خورده و يکی دو سالی رفته اروپا. مهندس گفت ولی تپلیاش از جنس چاقی زنهای ايرانی نيست. خنديدم که خدا برکت دهد به اين خرچنگ مرچنگهايی که آن ور آب در رستورانها میپزند. قهقه مهندس مهر تأييدی بود که «خرچنگخوار» نام ديگری باشد که ثبت شود در ادارهی ثبت احوال ذهن ما دو تا. چشم چشم کرديم. از خرچنگخوار خبری نبود، از باتجربه هم. کافی بود تا «کفتار پير» اسم دوم او بشود و بمب خندهيی ديگر منفجر شود. من آن قدر آهسته حرف میزدم که نفر سوم کناریمان نشنود و مهندس آنقدر بلند میخنديد که از ته سالن هم بر میگشتند و او را نگاه میکردند. جوری که انگار تعادل روانی او به هم خورده. گفتم: "همه دارند نگاهات میکنند." هجاهای بين قاهقاهاش را کشيدهتر كرد و گفت: "نه آخه، فکرشو بکن يه کفتار بخواد سر يه خرچنگ بخوره، چه صحنهيی میشه!" سيگاریهای حرفهيی پرواز من و او بوديم. دو صندلی نزديک به آن زاويهی سالن پيدا کرده بوديم و اين مسير را میرفتيم و میآمديم. ساعتهای نه و نيم گفتند فوكر ديگری از تهران آمده و با پرواز يازده ما را میبرد. از همين بستههای پذيرايی داخل هواپيما با نشان دادن بليت بهمان دادند که يعنی شام خورده باشيم. دو فلاسک بزرگ چای هم آوردند. من و مهندس بستهها را داخل کيف تپانديم و به جايش تا میشد چای ريختيم. مرد مهماندار چشمزاغی هم که در پرواز حق مهمانداری را به جا آورده بود، ايستاده داشت چای میخورد. دو سه نفری از مسافران دورش جمع شده بودند و طوری باهاش حرف میزدند که انگار او دست کرده در موتور هواپيما و پيچ و مهرهيی را جابهجا کرده. ما هم اضافه شديم. يک جوری بايد سر حرف باز میشد که وقت بگذرد، او هم از فشار حرفهای صد من يک غاز در آيد. گفتم: "آدم مرد شريف - و بزنم به تخته – خوشتيپی مثل شما را که میبيند، عصبيتاش از سازمان هواپيمايی کمرنگ میشود." - کوچيک شماييم آقا! بعد از خستهگیاش گفت که پرواز ما، پرواز دوم آن روزش بوده، دیشباش هم دو ساعتی بيشتر نخوابيده. يکی از معترضان که ديد ميدان مکالمه با مهماندار، دست ما افتاده و فضای حرفها عوض شده، نگاهی به ساعت کرد و گفت: "با اجازه! وقت نماز میگذره." مهندس گفت: "حاجی! شهرضا هم نگه میداره برا نمازها!" نشنيده گرفت و رفت. برای مهماندار از فيلمی ايتاليايی گفتم که مرد مهماندار خوشقيافهيی «مثل خودت» و زن مهمانداری «خلاف مهمانداران پرواز خودمان» بعد از پذيرايی از مسافران به کابين پذيرايی میروند و از آروزهايشان میگويند و همان جا، داخل کابين، به توافق میرسند که با هم ازدواج کنند. گفتم: "تصورش را بکن، آدم هنگام چنين توافقهايی روحاش به پرواز در میآيد، در آسمان هم که باشی، پرواز در پرواز میشود، نه؟" حجب و حيای مهماندار به خاطر ضريب هوشی پايين نبود شايد. جواب را انگار در آستين داشت. - اونا عزيزم دخترعمو و پسرعمو بودن که عقدشون تو آسمونا بسته شده ... من فيلمهای ايتاليايی زياد میبينم. اسم فيلم چی بود؟ کارگرداناش يادتون نيست؟ بايد سريع حرف را عوض میکردم! - خدا وکيلی شما تا حالا به اين توافقات هوايی رسيدين؟ مهندس هم امان به زمان نداد. پشتبندش پرسيد: "اصلا از اون فرشتههای آسمونی تو پروازهای داخلی میذارن که آدم ..." که من در نام فيلم و کارگردان نزايم. مهماندار لبخند سردی زد و ليوان پلاستيکی زردرنگ را به لباش نزديک کرد. گفتم: "البته سوء تفاهم نشود، مهندس برای پسرشان دنبال مورد مناسبی هستند، در اين سفر هم که حق پدری را بر ما تمام کردند." فايده نداشت. مهماندار يا خيلی باهوش بود يا خيلی کمهوش و جدی. از اينهايی که ظرايف طنز را نمیفهمند و بلاهتشان را پشت يک نوع ادای مؤدب بودن پنهان میکنند. «آقا قربانات! مزاحم نمیشيم،» شايد کوتاهترين و محترمانهترين جمله است برای خلاص شدن از چنين وضعيتی. چایمان هم که تازه تمام شده بود و سطل فلزی میدرخشيد. حتما جديت مهماندار موجب شده بود ما هم وارد بحثهای جدی شويم. مهندس از وضعيت پروازهای ايران گفت و اين همه وقتی که از مسافران به زباله ريخته میشود و اين که معمولا کسی که سفر هوايی را انتخاب میکند، زمان برایاش مهم است. من هم از بیارزشی زمان در فرهنگی گفتم که «حافظ»اش میگويد: «وقت را غنيمت دان، هر قدر که بتوانی» و اين که البته نبايد بیانصافی کرد، جاهايی هم هست که طبق برنامهی زمانبندیشده کار میکنند، مثلا همين دو هفته پيش که به خاطر عفونت کليه از شدت درد بايد بستری میشدم، پرستار بيمارستان گفت: "آقا! امروز و فردا دکترهای متخصص ما نيستند، شما هم برای مريض شدن از بين روزهای خدا همين پنجشنبه را انتخاب کردهايد؟" - از مسافران پرواز 329 خواهشمنديم ... سيگارها را نصفه فشار داديم بر سطح فلزی سطل و ساکها را برداشتيم. سر و کلهی کفتار پير و خرچنگخوار هم پيدا شد. ساک دو تايیشان رو کول کفتار بود. در صف کارت پرواز، ساکها را با پا جلو میبرد و با تلفن همراه حرف میزد. - ها ديگه، ما به اميد خدا دوازده اونجاييم ... مگه اون پسره نيست حالا؟ ... بيشترش بده میآره... ها دو تا کافيه... نه، از اون سبزاش ... تو خيابون بخواب! چه میدونم بابا! برو هتل پارس يا خونهی قوم و خويش يه امشبو! يه کاریش بکن ديگه جون مُری... ارتباط من با کفتار، ارتباط گوشی، آن هم يک طرفه، بود. از چشم هراس داشتم شايد. نگاهام را میدزديدم. حتا در اتوبوس که کنار هم ايستاده بوديم و او در نگاه من، دنبال پيامی، حرف ناگفتهيی، رازی میگشت، چشم چرخاندم طرف مهندس که: "عجب سفری بود ها!" دو باره شمارهيی گرفت و گوشی را چسباند به گوش. - نه عزيزم! با خداس. هنوز هيچی معلوم نيست. احتمالا فردا میپريم. بهات زنگ میزنم. ساعت يازده بود و ما هنوز داخل اتوبوس. سردوشیهای زردرنگ بر يونيفورم سفيد، مأمور هواپيمايی را از بيرون اتوبوس انگشتنما میکند، خاصه آن که جملهی عصبیکننده هم از دهاناش بيرون آيد. - آقايون، خانما! بفرماين پاين ... تقصير ما چيه؟ خلبان اون هواپيما هم میگه مشکل داره ... شوما بفرماين، ايشالا دُرُس میشه دادا! سردمدار معترضان عصبی با رگهای متورم گردن، کفتار پير بود. - ديگه مسخرهشو در آوردين... مردم کار دارن، برنامهريزی میکنن ... نمیتونين، نکنين آقا! يعنی چه ... با همين اعتراضها برگشتيم سالن انتظار. مأمور از آن اصفهانیهايی بود که اعتماد به نفس و حوصله را يکجا داشت. - آخه خواهر من! اينجا کنسل بشه بهترس يا تو آسمون آباده؟ ... اگه از ماس که میخوايم زودتر از شر مسافر و غرغرش خلاص شيم. آ متوجه بشين ديگه ... رفتم جلو. پيشگو هم بود. گفتم: "فکر اينجاشو ديگه نکرده بودی کا!" گفت: "نه والا، «نوستراداموس» هم کم میآره پيش ای هواپيمايی." وسط آن صداهای بلند و در هم، تنها راه جلب توجه جمع معترض و مأمور، صحبت کردن با طنينی آرام و لحنی رسمی و اداریست. اشتباه نکرده بودم. با «عذرخواهی میکنم قربان! يک سؤال داشتم خدمتتون» آتش صداها خاموش شد. مأمور يا به خاطر کت و شلوار و تهريش يا لحن آرام يا هر چيز ديگری گفت: "تقاضا دارم آقا! بفرماين!" جمله يا مضمون دقيقی آماده نداشتم. با «معلومه از کارمندهای قديمی اينجا هستين و مويی سفيد کردين» شروع کردم تا جملهيی آماده کنم. «خواهش میکنم، لطف دارين»های او هم به کمک آمد تا بالاخره يافتماش. - ببخشين، شما میدونين اين فوكرها را چند میخرن؟ - والا به خاطر تحريم، دست اول که نمیتونن بخرن، دست دوم از برزيل میخرند به نظرم چهل ميليون دلار. - يه پيشنهاد داشتم، لطف کنيد به مسؤولين مربوطه منتقل کنيد ... عرض شود که اين چهل ميليون دلارها را اگه بگذاريد روی هم يک رونالدويی، رونالدينيويی، چيزی از برزيل بخرين، هم مصرف داخلیش بيشتره هم سودش ... اسم بازيکنان فوتبال برزيل را که میگفتم، پی «برو صلوات بفرس، اين وقت شبی حوصله داریها» را به تنام ماليدم. مأمور اما گفت: "اگه شما آلبرتو پريراشون بشی، رو چشم! من هم پيشنهادتون رو میدم." دو سه خانم با چشم نازک کردن و «ووش» آهستهيی بیمزهگی اين مکالمات را متذکر شدند. چند تايی هم زدند زير خنده. از جمع جدا شدم و دنبال مهندس گشتم. در همان زاويه که ديگر ملک شخصیمان شده بود، همچنان فلسفی دود میکرد. من هم کنارش بايد عرفانی دود میکردم که سکوهای سنگی زاويه يک جوری به تعادل برسد. گفتم: "جوانتر که بودم، شعر میگفتم. يک رباعی همان سالهای هفتادوسه هفتادوچهار که دانشجوی بم بودم، گفتهام که الان فکر کردم دقيقا برای همين لحظه و فقط همين لحظه گفتهام." راغب بود که بخوانم. خواندم: "حسرتخور خوابهای بی کابوسايم زانو به بغل گرفتهيی مأيوسايم ای اشک اگر تو هم نباری بر ما در زاويههای انزوا میپوسيم" سيگار ديگری در آورد و با آتش سيگار به آخر رسيدهاش روشن کرد. قطرهيی از گوشهی چشماناش شر کرد. آهی کشيد و گفت: "جان همان دخترت يک بار ديگر بخوان!" خواندم، چند بار. چون میخواست. گفت در دفترش بنويسم. نوشتم. گاهی آدم چيزی مینويسد که چند برابر آن که احساس خودش را برآشوبد، خوانندهيی را زير و رو میکند. تعجب کرده بودم. فکر کردم مهندس هم مثل همان کسانی شده که سرطانیيی، چيزی در خانه دارند و هنوز صدای روضه بلند نشده، بی آن که بفهمند روضهخوان در ظهر عاشوراست يا شب بيستويک رمضان، دامن از اشک دريا میکنند. دستاش را گرفتم. - زيادیاش هم خوب نيست، خاموش کن بريم رو صندلیهامون. خاموش کرد و رفتيم. کنارمان زنی چهلوهفت هشت ساله بود. ديده بوديم فارسی حرف زدناش را. برای مردی، که بعد فهميديم «آلمانی»ست، با لحنی عصبی توضيح میداد و جسته گريخته از چند کلمه و عصبيت معصوماش حدس زديم دارد يک جورهايی توجيه میکند اين اتفاق را در وطناش. مرد آلمانی موهاش را با کش، پشت سر بسته بود و مدام با موهای دختر عينکی شش هفت سالهشان بازی میکرد. در جواب توضيحات زناش تنها لبخندی میزد و کلمهيی را تکرار میکرد که حساش به «مهم نيست» خودمان نزديک بود. بیچاره زن داشت از خجالت آب میشد و ما میديديم. انگار در آلمان پژمرده شده بود. زير چشمها گود بود و چروک افتاده بود در صورتاش. گردی صورتاش از آب و رنگهای مرسوم بیبهره مانده بود. چشمهايش بی شباهت نبود به چشمهای وزغ. آمدم به مهندس بگويم به مدارک ثبت احوالمان يک «وزغچشم» هم اضافه کنيد، اما دلام نيامد. به جايش از اين قضاوتهای بدوی زنانه، ما بين زوجها در ذهنام مور مور کرد. - مهندس! بیچاره آلمانيه، چش بازارو درآوردهها ... حيفاش! بدبخت تلف شده. جملهيی هم آماده کردم که زن از اين خجالت و تلخی در آيد مثلا، ولی ترسيدم. به مهندس گفتم جمله را، که بگويد. او جاافتادهتر بود و احتمال اين که با جوابی تند مواجه شود کمتر. پذيرفت. - خانم عذر میخوام به شوهرتون بفرماييد بعد از انقلاب، اين اولين پرواز داخلی هس که اين طور میشه. ظاهرا خشونت آدمهای آلمان او را خيلی جدی کرده بود که خشک جواب داد. - نه آقای محترم! من نمیتونم دروغ بگم. مگه تو مهرآباد نديدين اون مرد عرب که با اتوبوس از پای هواپيما برشون گردونده بودن سالن انتظار، انگشت شستاش رو میگرفت طرف کارمندهای هواپيمايی و داد میزد ايران ايرلاين کيلی کوب؟ البته بعد، مهندس توضيح داد که عربها با وجودی که «خ» دارند، بعضیشان در ادای کلمات فارسی «خ» را «ک» تلفظ میکنند. و اين که گويا يکی از کلماتی که مرد گفته، در عربی معنای خاصی دارد. اين هم يک جور تأويل است ديگر، هرمنوتيک گفتار! آلمانی هنوز لبخند رضايتی را که انگار با دستگاه کار گذاشته بودند روی صورتاش بر لب داشت و با موهای دخترش ور میرفت که از مهندس پرسيدم: "راستی، رأی دادی؟" - حتما بايد بگم ها و بگم به همين بنده خدايی هم که رئيس جمهور شده رأی دادم، ولی نه کاکا! ما فعاليت سياسیمون رو پيش از انقلاب کرديم. زنداناش هم رفتيم. حالا ديگه نوبت شما جوونترهاس ... خودت چی؟ دادی؟ - خوب، من هم رأی خودمو انداختم تو صندوق، ولی دليل دارم، حاضرم بشينيم سرش بحث کنيم. - آقا ما نوکرتايم! جان خودت بلند شو ببين پرواز چی شد. چه خاکی بايد تو سرمون کنيم. نه کنسل میکردند نه جايی میدادند برای استراحت. زن جوانی که با مادرشوهرش همسفر بود، به کمک او بچهی چند ماههاش را در نمازخانه خواباند. بعضیها اتوی لباس را بیخيال شدند و روی صندلیها دراز کشيدند. مردی که دشداشهيی سفيد پوشيده بود و چند سر عائله داشت، دنبال کسی بود که عربی بداند. مهندس چيزهايی میدانست. به هر حال، کازرون جنوب محسوب میشود و آدم چيزهايی ياد میگيرد. دست و پا شکسته حرفهايی با هم زدند. گويا فردا عصر از شيراز به دبی پرواز داشتند. میخواست هر طور شده با اتوبوس برود. بليتاش را کنسل نمیکردند. میگفتند: "اجازه نداريم." بالاخره ترجيح داد با بچههايش برود نمازخانه ور دست آن کودک دراز بکشد. چشمهای همه روی هم آمده بود، به جز سه چهار نفری که به رهبری کفتار کارمندهای هواپيمايی را رها نمیکردند و چک و چانه میزدند. ضبط ديجيتالی خبرنگاری من هم بد نبود. به دردمان خورد. در آوردم و به مهندس گفتم: "حالا که ماندنی شدهايم، بد نيست حرفها و فضاها ضبط شوند. شايد روزی به درد بخورد." چند نفر کنجکاو جوری نگاه میکردند که انگار از مسؤولان پنهان امنيتی هستم و دارم کار اطلاعاتی میکنم. نگاهها همچه جملاتی را ساطع میکردند: "... اين ناکسها خيلی حرفهيیاند ... در چنين جمعهايی میگويند، میخندند، سيگار میکشند يا حتا اعتراض میکنند که کسی متوجه کارشان نباشد." مهندس به من اشاره کرد و گفت: "آقا روزنامهنگار است، اگر حرفی، چيزی داريد، بهاش بگوييد تا چاپ کند در گزارشاش." دو تاشان آمدند طرف ما و يکیش همان نگاه ساطعکنندهی جملات را ادامه داد: "بعضی وقتها هم در لباس خبرنگار در میآيند برای جلب اعتماد اطرافيان ..." خيلی زود در سالن پيچيد اين آقای کت و شلوار مدادی روزنامهنگار است. کارمندان هواپيمايی هم طور ديگری نگاه میکردند، با احترامی آميخته به احتياط و کمی هم بیاعتنايی ظاهری. «ببخشيد! چند توضيح میخواستم ازتون» و «اسم مدير اين فرودگاه چيه؟» کار خودش را کرد انگار. ساعت دو و ربع صبح اعلام شد اتوبوس برای انتقال مسافران تهران به هتل آمده است و مسافران ساکن اصفهان هم قبل از ساعت ده صبح فردا فرودگاه باشند. پيشگو و چند تا دوست شرکت نفتیاش داد میزدند: "رفت و برگشت ما به شاهينشهر اين وقت شب خدا تومن میشه، بايد از کی بگيريم؟" گفتند: "شما بريد، فردا شايد يک کاریش کرديم، در سالن هم میتونيد بخوابيد." خوابرفتهها از هياهوی جمعيت بيدار شدند. ساکها را برداشتيم و دويديم طرف اتوبوس شيک و پيک هواپيمايی. چند نفرمان از جمله من و مهندس روی صندلی جايمان نشد و وسط اتوبوس ايستاديم. پيرمردی سرحال و هيکلی با سبيل يکدست سفيد که معلوم بود اگر جوانیمان را به رخاش بکشيم، گونههای سرخاش، سرختر میشود و میگويد حاضر است با هر کدام از ما جوانهای روغن نباتی که بگوييم مچ بيندازد، مچام را فشرد. - اگه میخوای بنويسی، بنويس که من و ايشون ... خانمام هسن ... دو ماه رفتيم لندن و پاريس به دختر و پسرمون سر بزنيم، همهی پروازها سر ساعت انجام شد، ولی اينجا ... «پيرگلگونه» برای او در آن نيمهشب، با آن بیخوابی و گيجی و اين همه حرف که زده بودم، شاهکار ادبی بود. سريع در گوش مهندس پچپچاش کردم. - تو اين تاريکی، گونهش رو از کجا ديدی؟ - اختيار داری! تو سالن انتظار ده بار زوم کردم روش. پير گلگونه دستبردار نبود. اعتقاد داشت اگر با همين اتوبوس برويم، ده نشده شيرازيم. بلند، طوری که دو سه رديف صندلی جلو و پشت سرمان بشنوند، پرسيدم: "آقايون خانمها! کسی اسلحه همراش نيست؟" متعجب و با ترس و لرز همه برگشتند طرفام. ساطعکنندهی جملات، يکی دو تای ديگر هم فرستاد: "نگفتم؟ دقيقهی نود کار خودشان را میکنند ..." کفتار با لحنی تحقيرآميز که يعنی نترسيده، گفت: "چهطور مگه؟" - گفتم بذاريم رو شقيقهی راننده، بگيم بره شيراز! ظاهرا اين پدرمون خيلی عجله دارن. پير گلگونه اين بار محکمتر مچام را فشرد و گوشام را برد طرف خودش. - تو روزنامهنگاری يا بازیگر فيلمهای مسخره، ببهم؟ جوانک دانشجويی ادامه داد: "منظورشون همون فيلمهای فکاهيه." لحناش عادی نبود. خش اعتراض داشت صداش. روغن موهايش در آن سايهروشن هم میدرخشيد. تیشرت نارنجی، شلوار جين تنگ، موهای بور و بلند، چشم مغولی و ابروهای برداشته، اين قدر بود که بتواند در سالن بعد از يکی دو سؤال بیربط مخ دختر پاکستانی را بزند. - فيلم فکاهی ژانر جديده داداش؟ - نه استاد! من منظور حاج آقا رو گفتم. جسارت نکردم. من و مهندس حائل بوديم بين کفتار و خرچنگخوار. در دستاندازها چند سانتی به اجبار جابهجا میشديم و مخاطبی ديگر میجستيم. راننده که گفت: "بفرماين! اين هم چهارباغ اصفهون، هتل پيروزی." نزاکت و تعارفهای صف مهرآباد، جايش را با پس زدن آدمها در پياده شدن عوض کرد؛ اتوبوس راهآهن - ولی عصر. پشت پيشخوان هتل، جوانی سی و چند ساله با ريشی ستاری داشت چشم میماليد و خميازه میکشيد. جوانک «نارنجیپوش» جلوتر از همه خودش را رساند اول صف و آرنج گذاشت روی چوب قهوهيیرنگ پيشخوان. - ديگه از نفس افتاديم آقا! پدرمونو در آوردن ... بیچاره خانمام ويار داره، خيلی حالاش بده ... آره! لطف کنين يه دو تخته. دختر پاکستانی به فاصلهی کمی از او ايستاده بود. «ريشستاری» خميازه کشيد و چشماش که تنگ شد، سر گرداند طرف پاکستانی. - هر چی خيره پيش میآد دادا! لطف کنين شناسنامههاتون رو ... - همرامون که نيس ... علم غيب که نداشتيم هواپيما خراب میشه. نارنجیپوش يک تخته گرفت و من و مهندس دو تخته بغلیاش را. پرده را کنار زديم و پنجره را باز کرديم که دود نماند. روی تخت ولو شديم. قيافهی نارنجیپوش را برای هم به تصوير میکشيديم و اين که پير گلگونه يا کفتار الآن چه میکنند و میخنديديم که کمکم با همان تصويرها خوابمان برد ... گمانام شرشر دوش حمام بيدارش کرده بود که بیوقفه به در زد. شير را بستم. - ها! چيه؟ - قيچیش کن! آتيشام تنده. صابون نزده، دوش گرفتم و حولهی حمام هتل را كه دو پارهگی در ميان داشت، انداختم روی شانه و آمدم بيرون. مهندس اين پا و آن پا میشد، مثل کسی که ورزش صبحگاهی را شروع کرده باشد. پريد داخل حمام و در را بست. - اوفيش... از عاشقی و گرسنهگی هم بدتره لاکردار. - من میرم لابی. دوش گرفتی، بيا. ساعت پاندولی لابی هفتونيم بود. چند تايی روی راحتیها لميده بودند و چند تايی به ارتفاع ده يازده پله بالاتر داشتند صبحانه میخوردند. کيک و آبميوهيی از بستهی دیشب همراه داشتم. خوردم که تا مهندس بيايد، سيگاری خاکستر کنم. چشمی برای لحظهيی هم دیشب به چشمی خورده بود، «صبح به خير» رد و بدل میشد و نامعلوم بودن پرواز و وضعيت هتل که دو ستاره هم زيادش هست، مکالمات بعدی بود. هميشه بدم آمده از اين ميزهای پلاستيکی و دايرهيی که در ساندويچیهاست و آدم تا آرنج میگذارد رويش که حرفهای بزرگ بزند قبل از غذا، برمیگردد توی صورتاش. برای يک زوج جوان خوباند که توأمان دچار يأس فلسفی شدهاند و تا میرسند سر ميز، همزمان طوری با فشار مساوی، آرنجها را میگذارند رويش که تعادل برقرار شود. من و مهندس نه زوج بوديم نه جوان، ولی از يأس فلسفی حصهيی برده بوديم. از هر چيز کمی برداشته بوديم: دو پر خيار، نصف گوجهفرنگی، يک کره و عسل کوچک، يک تخممرغ آبپز، يک ليوان آب پرتقال و ... صبحانهمان هم مثل آدمهای ميزهای دور و برمان متنوع بود. به چای که رسيديم، پير گلگونه بانو را رها کرد و صندلی سراند طرف ما. - تو رو خدا نيگاش کنين! مردک نيمساعته هی راه میره و با تلفن حرف میزنه. تف هم توش نيس ... مردم بدبخت هم فکر میکنن الساعه پرواز رو راه میندازه. کفتار را میگفت. ما به لابی مشرف بوديم و به انگشتهايش نگاه میکرديم که باز و بسته میشدند وقتی برای آن ور خط - مسؤولان هواپيمايی - از عجلهی مسافران میگفت. - اصلا توی لندن و پاريس از اين آدمهای عقدهيی که نيس عامو! - يه بارهگی برلين هم میرفتين ديگه. - برلين برای چی؟ - که مثلا اسم سه تاش رو که با هم بيارين، فکر کنن عضو هيأت مذاکرهکنندهی پروندهی هستهيی بودين! دک و پوز پيرمرد در هم رفت و مهندس میخواست درستاش کند: "پدر جون! شما به دل نگيرين. اينا جوونان. سرشونو بگيری تهشونو بگيری، میرن طرف سياست. هنوز نمیدونن چه خبره، قضيه چيه." صبحانه تمام شده بود و برگشتيم به لابی. ضبط خبرنگاری کوچک هم دستام بود و هر از گاهی دکمهی Pause را فشار میدادم که لحظهيی ديگر شکار شود. گلگونه آن بالا کنار بانو داشت هنوز میلمباند که با مهندس لميديم روی راحتیهای لابی. کفتار هم آمد سر ميزمان با مردی همسالهای خودش که موهای بالا راندهاش به بينی تيزش میآمد. بوی پيپاش لابی را برداشته بود. پکی زد و با نشانه و سبابه، ريش تيزتيزش را خاراند. «تيزبينی» از سرش هم زياد بود. ننشسته در آمد که: "خوب، جوون! دیشب گزارشتو نوشتی يا نه؟" - کامل که نه، ولی يادداشتهايی برداشتهام بعد بنويسمشان ... جانبازهای جنگ سهميهی خاصی دارند توی اين گزارش، مخصوصا هفتاد درصدش ... تو کدوم عمليات بود حالا؟ حتما به کسی در پرواز چيزی نگفته بود در اين مورد که چشمهايش گشادی تعجب يافت. ساطعکننده هم نشسته بود: "بابا اينا ديگه کیان؟ تا فيها خالدون آدمها رو هم خبر دارن!" - خدمتتون نرسيدم ... مريضام بودين؟ ... عجب! پس از کجا میدونين؟ - از همون جايی که شما فهميدين من بايد گزارش بنويسم. پدرش در آمد تا بعد از «نويسندهها ناخودآگاه قویيی دارند» و «میتوانند با يک نگاه، حتا درصد جانبازی را هم تشخيص دهند» و «جراحی کلام از جراحی تن پيچيدهتر است»، گفتم: "در مهرآباد که کارت پرواز میگرفتم، وقتی ديدم آن خانم در ليست انتظار جايت نمیدهد، کارتی در آوردی که من هفتاد درصدم و ديدم که آن خانم گفت وقتی جا نيست، صد درصد هم که باشين، کاریش نمیشه کرد." ساطعکننده خنديد. خندهاش اين بار خوشبينی میفرستاد. به فال نيک گرفتم و ازش پرسيدم: "چهرهتون برام خيلی آشناست قربان! عفيفآباد مغازه ندارين؟" - نه عزيزم! ... «پزشک قلب» هستم ... نه، اصلا توی ايران نيستم. اماراتام ... مگه مريضام بيام اينجا؟ در اين مکالمات طوری نشسته بودم که با کفتار، نگاه در نگاه نشويم، اما خودش با «کدوم روزنامه هستين حالا؟» شروع کرد. گفتم که ترجيح میدهم آزاد کار کنم و از ژورناليست تعبير جالبی ندارم. دور ميز هفت نفری نشسته بوديم. من، مهندس، کفتار، دکتر تيزبينی، پزشک قلب، مردی چشمچپ - که تا آخر لام تا کام باز نکرد و تا يکی حرف میزد، با تکانهای فاضلانهی سر تأييد میکرد، از اينهايی که به گمانام در چنين جمعهايی ترجيح میدهند بیسوادیشان را پشت سکوت مخفی کنند - و خانمی با لهجهی غليظ شيرازی که خلاف قولاش بيشتر از بيستوپنج میزد، لااقل پنج سالی. تهران، کارشناسی ارشد معماری خوانده بود. گفتم:"آو ... آميزهيی از مهندسی و هنر!" که چيزی گفته باشم. رفته بود برای ارائهی پاياننامهاش با عنوان پرديس کودکان. شش نفرمان تا آخر با حوصله گوش میداديم. حرفاش به عکس حرفهای ما نيمهکاره توسط کس ديگری بريده نمیشد. میگفت پرديس کودکان مکانیست بزرگ با انواع امکانات کودکانه - هر چه که بشود فکرش را کرد - که وقتی زوجی جوان میآيند به شهری، به وقت تفريح و خريد يا هر گرفتاری دو نفرهی ديگری، کودکشان را بگذارند آنجا. گويا با اين وسعت، تنها در آلمان تجربياتی شده. البته اين طرح، فعلا در حوزهی نظر است و ضمانتی برای احداث و بهرهبرداریاش در وطن نيست. میخنديد که اگر مثلا در تهران همچه جايی بود، مجبور نبود بچهی چهارماههاش را شيراز پيش مادرش بگذارد. هر لحظه ممکن بود ريشستاری داد بزند که اتوبوس آماده است برای رفتن به فرودگاه. شايد هم ما را وا میداشت تا حرفهای هم را نيمهکاره بگذاريم. هر کداممان هر چه خوانده و شنيده بوديم، بی آن که به خط اصلی بحث ربطی داشته باشد، میآورديم بالا. پزشک قلب به کفتار گفت: "من اسم شما را نمیدانم، ولی اين جنب و جوشی که برای حل مشکلات داريد و اين مديريتی که به خرج میدهيد، باعث شد اسم شما را ليدر بگذارم." مرد چشمچپ معنیاش را نمیدانست. - يعنی رهبر. کفتار گفت: "البته من صبح زودتر از همهی شما بيدار شدم، ولی شرمنده میفرماييد!" آهسته به مهندس گفتم ظاهرا ثبت احوالهای ديگری هم بوده و ما خبر نداشتهايم. مهندس هم پچپچ کرد که: "عيبی نداره، فرض کن تو شناسنامهش کفتار هست، ولی تو خونه ليدر صداش میکنن." دکتر تيزبينی بیمقدمه بحث را کشاند به وضعيت حجاب زنان. از همين زنان پرواز هم مصداق میآورد. ترجيعبند صحبتهايش «من آدم مرتجع و بستهيی نيستم به هيچ وجه، ولی ...» بود انگار. معتقد بود خيلی خوشبينانه است که نقش غرب در وضعيت به وجود آمده را ناديده بينگاريم. - همين کوتاه شدن پاچهی شلوارها را نگاه کنيد! اصلا اتفاقی نبوده به نظرم. مثل اعتياد، آروم و خزنده و قدم به قدم بود. شايد بخنديد، ولی سالی يک سانت کوتاه شد تا حالا که ... - دکتر! من قضيه رو طور ديگهيی میبينم. تو امارات واکنش زنها اين قدر حقير و انتقامجويانه نيست از بعضی جريانهای اجتماعی مثل اينجا. زنهايی که برای بيماری قلب میآن پيش من، به پزشک اعتماد صد درصد دارن. بدوی برخورد نمیکنن معمولا، ولی تو جاهای لازم هم حريم خودشونو دارن. از اينها گذشته، اين عريانی ظاهری، شايد در دل خودش حرکت به سوی يک عريانی فرهنگی داشته باشه. زنی که اين طور رفتاری با حجاب داره، در واقع از جامعه چيزی میخواد که اين جور مجبوره فريادش کنه. يه روزی هم شايد بتونه بگيره. به هر حال، اين مرحله بايد طی بشه ... رنگ و روی تيزبينی مثل گچ شده بود، مهندس هم مات و مبهوت، بقيه هم خيلی بهتر نبودند. لابد برای همين من بحث را ربط دادم به ريشههای ايستايی هنر نمايش؛ به اين که در اين بستر فرهنگی، معمولا افراد کمتر فرصت نمود و بروز خود و توانايیهاشان را دارند. کفتار را مثال میزدم - جناب ليدر خطاباش میکردم - که در پرواز شايد به خاطر تک و دوهايی که برای جمع میکند، بيشتر از همه به چشم میآيد و جالب اين که بيشتر از همه پشت سرش حرفهای خالهزنکیست. يکی میگويد عقده دارد خودش را نشان دهد، ديگری میگويد ژست مديريتیاش مرا کشته، آن يکی از تلفن همراهاش مینالد که زياد باهاش صحبت میکند و ديگری چه و چه. وقتی او اين چيزها را بشنود، گوشهيی مینشيند و منزوی و منفعل میشود. گفتم: "معمولا آدمهای ساکت و منفعل را در جمعها آدمهای خوبی مینامند. گو اين که نه عيبشان رو شده نه هنرشان." بعد هم از آن سؤالهای فاضلانه کردم که برای جلب حواس مخاطب است و پرسشگر پاسخاش را خيلی بهتر از مخاطبان میداند: "به نظر شما شکوفا نشدن هنری مثل تآتر در اين ملک چهقدر ريشه در اين معضل فرهنگی میتواند داشته باشد؟" افاضاتام همين جا بود که ريشستاری داد زد اتوبوسها دم در منتظرند. تيزبينی بی آن که وقعی به سؤال من و سر و صدای ريشستاری نهد، به پزشک قلب گفت خيلی مايل است فرصت چند ساعتهيی باشد و او آيندهی اين عريانی فرهنگی را پيشبينی کند که چه گندی بالا میآيد. کفتار اما پختهتر از آن بود که وقتی در موردش حرف میزنند، در دم واکنش نشان دهد. اتوبوس هم که راه افتاد، چيزی نگفت. از آن هفت نفر لابی، فقط خانم معمار پيش ما نبود. وسطهای راه نارنجیپوش دويد طرف راننده که گذرنامهاش را از هتل نگرفته. پياده شد که بياورد و خودش دربست کند برای فرودگاه. کفتار گفت: "دم آمدن از هتل، بلند گفته کسی چيزی جا نگذارد و مسافرها يک جوری نگاهاش کردهاند." - اين پسر نمونهش. اگر به حرف گوش میداد، حالا نمیرفت دنبال گذرنامهش. رو به من ادامه داد: "همين خانمی که دیشب میخواست تماس بگيرد، دلام سوخت، تنها بود. کمکاش کردم. حالا مردم خيال بد میکنند که حتما قصدی داشته طرف." پزشک قلب که بحثاش در باب عريانی فرهنگی با تيزبينی بالا گرفته بود، پريد وسط حرف ما که: "آقای خبرنگار! توی گزارشات از اين پيرمرد سبيلو هم که پدرمان را با اين پاريس و لندناش در آورد، بنويس!" به ژست نويسندههای نوبلگرفته توضيح دادم که پيرمرد مهم نيست. او امروز و فردا میميرد، مهم کنش شخصيتی اوست که در متن جاودانه شود و با هر با خواندن احيا شود." گويا پزشک قلب از بحث با تيزبينی فراری بود که جواب داد: - اگر هواپيما دیشب پرواز کرده بود، همهمان مرده بوديم ... راستی، شما به غير از گزارشات يک داستان هم بنويس که قهرماناش آقای ليدر باشد. حظ مثل جوهری سرخ دويد زير پوست کفتار. گفتم: "در کارهای مستند، تصاوير ابتدايی معمولا لانگشات هستند، بعد زوم میکنند روی شخصيت ويژهيی که شرايط داستانیتری دارد و به زندهگی او میپردازند." - دوست دارم آن شخصيت شما باشی آقای ليدر! راضی هستين؟ - خرج داره. دويست هزار تومان پيش میگيرم. تو لااقل يکی دو ميليون از اين راه میزنی به جيب، حق من هم بايد محفوظ باشه. بعد، تلفن و آدرس خونه و همه چيزو بهات میدم. راستاش بدم نمیآمد تلفنی ازش داشته باشم، اما به دويست تومان پيش نمیارزيد. گفتم: "دعا کن خدا به ما بدهد، ما هم به تو میدهيم." گفت: "دعا میکنم به خودم بدهد، چرا اول به تو بدهد، بعد ..." روبهرويم چند نفر فرانسوی بلغور میکردند. دکمهی ضبط را زدم و رو كردم به آنها که جمع پنج نفرهی مهندس و کفتار و ... در هم پچپچه کنند. يکی از فرانسوی زبانها انگار فارسی هم بلد بود. پرسيدم در مورد پروازمان حرفی برای روزنامهها ندارد که هم معرفی ضمنی خودم باشد هم سر حرف را باز کنم. تو دل برو بود. بعد فهميدم همسن خودم است. تک و توک موی سفيد در شقيقهاش، جذاباش کرده بود. پيش از هر گفتی، پرسيد: "رمان هم میخوانی؟" بازويش را فشردم که نزديکتر شويم. کرمانشاهی بود. - چند ساله فرانسه ای؟ - چهار پنج سالی بايد بشه. - ظاهرا خيلی جو گرفتهتات ... به اين زودی فارسی رو اين قد فرانسوی حرف میزنی؟ - نه، از سال شصتوپنج رفتم اروپا. تازه برگشتهم. خانم مانتو سفيدی را نشان داد و گفت: "خانمام هست." پيرزن جوانمانده که روباه بامزهيی ته قيافهاش بود، مادر خانم بود و مردی تقريبا شصت ساله که اگر آن سبيل خاص را میگذاشت، با «پوآرو» مو نمیزد، پدر خانم. معرفیشان که میکرد، سری تکان میدادند و لبخندی میزدند. مرا هم که همان اول به آنها معرفی کرد. ايران پنجمين کشور بود از توری که شروع کرده بودند. گفتم بپرسد کدامشان را بيشتر دوست دارند. زن ايران را بيشتر دوست داشت و مادرزن هند را. از احساس خودش در بارهی ايران پرسيدم. جاهايی مترادف فارسی کلمات را با «چی بهاش میگن ... اين؟» پيدا میکرد. میگفت: "نه من آدم بيست سال پيشام نه ايران ايرانِ آن زمان." دکوراژه شده بود به قول خودش از وضعيت ايران. همه چيز را عوض شده میديد. اين را که بی هيچ احساس خطری میتواند با من صحبت کند، نشانهی پيشرفت دموكراسی در ايران میدانست. اصلا چنين تصوری نداشته. همراهاناش هم گويا فکر نمیکردهاند ايرانیها اينطور باشند. میگفت فضای رسانهيی آنجا ظاهرا با واقعيت موجود فاصله دارد. تا از شغلاش بگويد که مهندس کامپيوتر است و از «خاتمی» و شخصيت علمی و مورد احتراماش نزد فرانسویها، اتوبوس رسيد به فرودگاه. ساکها را برداشتيم و پشت سر مسافران در حال دو داخل سالن شديم. به هر بليتی يک فيش ناهار میدادند. ايستاديم در صف و گرفتيم و رفتيم رستوران سالن. ميز دو نفرهی من و مهندس اين بار پلاستيکی و گرد نبود، كه آهنی و چهارگوش. مهندس گفت: "خيلی از اينها که کار اداری ندارند، توی شکمشان عروسیست! مفت و مجانی يک شب اصفهان ماندهاند و دوری هم زدهاند." گفتم: "من هم صبح همچه احساسی داشتهام. بدم نمیآمد اين سفر کمی هم طول بکشد. چون فرصت بيشتری برای آشنايی با آدمهاست." گارسون، انگار از ارث پدریاش بدهد، دو بشقاب چلو مرغ و دو نوشابه گذاشت روی ميز. مهندس گفت: "حاضرم پولاش را بدهم، ولی اين تخم جنها مثل آدم غذا بياورند." در بازی خلال و دندان بوديم که صدايی لطيف و زنانه - که انگار صاحباش در همهی فرودگاههای کشور يکیست - اعلام کرد برويم برای کارت پرواز. از پشت شيشهی سالن انتظار فوكر خودمان را شناختيم. تعميرکارها آخرين پيچ و مهرهها را سفت میکردند. از پلهکان هواپيما که بالا رفتيم، به خلبان گفتم: "میخواستيد يک پرواز آزمايشی تا فولادشهر برويد، بعد ما را سوار کنيد!" با جملهی «مطمئن باشيد! ما جان خودمان را از شما بيشتر دوست داريم» قرص شد دلام. جايم کنار پنجره بود و مرد ايرانی - فرانسوی که همسالام بود و همنامام، کنارم. تصور سقوط يک لحظه رهايم نمیکرد. انگار مهندس بابک هم فهميده بود از حالاتام. گفت: "خلبانهای ايرانی خبرهتر از اروپايیها هستند. راحت باش!" هواپيما وسط ابرها که میرسيد، میلرزيد و من هم میلرزيدم. مهندس بابک گفت: "در اروپا هواپيماها مجهزند و عالی و خلبانها با خيال جمع میرانند. آدم میترسد نکند حواسشان پرت شود، اما در ايران برعکس است. بگذار از رمان حرف بزنيم، توی اتوبوس که نشد ..." به اظهار لحيه نام «کالوينو» و «براتيگان» و «ربگریيه» را آوردم که تو را چه به رمان، به همان مهندسی کامپيوترت برس! اسم کتابهايی را از آنها آورد که يا ترجمه نشده بودند در ايران يا من نخوانده بودم. تقريبا مجموعه داستان و رمانی نبود که بگويم و او نخوانده باشد و در موردش چند دقيقهيی حرف نزند، اما از ايرانیها از «چوبک» و «علوی» اين طرفتر نيامده بود. گفتم: "«رولفو» جايی گفته «پدرو پارامو»يش را با الهام از «بوف کور» هدايت نوشته، چرا از ايرانیها نمیخوانی؟" خيلی جالب بود برایاش. فهرستی از کار ايرانیهای متأخرتر برایاش نوشتم که بخرد. تصورش اين بود که پديد آمدن رمان واقعی به مفهوم چند صدايیاش در ايران بايد مشکل باشد. چون نه زبان فارسی آن تجربهی پيچيدهی پيشزمينهی رمان را داشته نه اساسا هندسهی شهرهای ايران خطوط در هم شهرهای مدرن را دارند. در چنين شرايطی طبعا نويسندهها هم امری مثل دموکراسی و درک آدمهای پيرامون برایشان درونی نمیشود که رمان خوب فارسی بنويسند. بايد میگفتم حرفهايی که تو مهندسی کامپيوتر میزنی، همان حرفهايیست که نويسندهها و منتقدهای طراز اول وطنی در صفحات معتبر ادبی میزنند و کنار مصاحبهشان عکسی هم چاپ میشود که دستها را به چانه گذاشتهاند و جوری آن دورها را نگاه میکنند که انگار فقط و فقط امتداد اين نگاه به ادبيات ناب جهانی ختم میشود. اينها را نگفتم که لااقل کتابهايی را که فهرست کرده بودم، بخرد، که کتاب خيلی از آن دست به چانه گذاشتهها اگر شده يکی اضافهتر هم فروش رود. با من که حرف میزد، زناش آب آلبالوی مورد علاقهی شوهرش را برداشت و جايش آب پرتقال گذاشت که گويا ميانهی خوبی با آن نداشت. مک زد و اخم کرد و خنديد و زناش هم خنديد و آب آلبالو را برگرداند. حقوق خوانده بود، وکيل بود. پروندهيی مثل «محمد بيجه»ی خودمان در فرانسه بوده که او وکالت متهم را به عهده گرفته بود تا مجازاتاش سبکتر شود. مهندس بابک در آسمان شيراز، نشانی اينترنتیاش را نوشت و داد. تاير هواپيما که به زمين خورد، «ها»ی نفس راحت مسافران را شنيدم. بار نداشتم که معطل شوم. زود آمدم سالن. پيرمردی شکسته و پيرزنی با چادر و لباس محلی به استقبال خرچنگخوار آمده بودند. کفتار را نديدم. مهندس از آن طرف سالن داد زد: "میخوای برسونيمات؟" دستی تکان دادم و عجول رفتم. اين رفاقتهای يک روزه يا چند ساعته در سفر هم جالب است. برای هفتهی آينده برنامهی باغ گذاشته میشود و ماه بعد، بازی بيليارد و چند وقت بعدش رفت و آمد خانوادهگی. اما رسيدن به مقصد، مهر ابطال همهی اينهاست. شماره تلفنی را که پشت پاکت سيگار نوشته شده بود، گم کردم، ولی يادداشتهايم را سفت چسبيدم. خانه، دلام برای همه تنگ شد. چک کردم يادداشتها را که باشند. «پيشگو گفت برای شروع خوب است ...»
|
|