سال ششم

چهارده مهر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عبد الرحيم ثابت

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sabet_rahim

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شمس تبريزی، مرغ موج‌آشيان

به بهانه‌ی روز بزرگ‌داشت مولانا (هشت مهر)

عبد الرحيم ثابت*

 

گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود

مرغانِ آبی را چه غم؟ تا غم خورد مرغِ هوا

مولوی

 

مرغان خانه‌گی دست آموزند و حد و مرز بود و وجود و آمد شدشان معلوم و معين. از اين حد و مرز معلوم و معين پا فرا نمی‌نهند. آن سوی اين حد و مرز را نمی‌شناسند. تنها همين حياط و كوی معمول و آشنا را ديده‌اند. آن سو ترك را سر نكشيده‌اند و پای ننهاده‌اند، اما مرغان آبی را خود حياتی و حال و حكايتی ديگر است. جان دلير دارند و زهره‌ی شير. هر دم از زيست شكوه‌مندشان خود حماسه‌يی‌ست شورانگيز. اينان خانه بر چكاد موج دارند و از آن فرازِ هول، سر خوش به تماشای آن آبی مواجِ گسترده تا بی‌كران می‌نشينند.

شمس تبريزی آن مرغِ آبی موج‌نشينی‌ست كه جان از تنگ‌نای دل‌گير خانه‌های خرد و كوی و برزن‌های آشنا و معمول رهانده است و بر چكاد كوه موج‌ها خانه ساخته. مردی كه با آوای تندر و توفان و خروش سهم‌گين كوبش موج‌ها به سماع می‌ايستد. مردی كه حماسه‌ی بشكوهِ بود و وجودش ما را به گريز از خواری و خردی می‌خواند. تنها دمی درنگ در حضور او كافی‌ست تا احساس كنيم كه خروش اقيانوس‌ها در بركه‌ی خرد و خالی و خلوتِ وجودمان جاری شده است.

 

شمس در روابط اجتماعى خويش نيز از محدوده‌ی شايست و نشايست‌ها و پسندها و ناپسندهاى معهود و مقبول و مسلطِ زمانه پا فراتر مى‌نهد. با ترسايان معاشرت مى‌كند. دعوت دوست مسلمان خويش را به شب زنده‌دارى نمى‌پذيرد چراكه با دوستى مسيحی وعده‌ی ديدار دارد: "گفت: با ما بيا تا شب زنده داريم به هم. گفتم: می‌روم ام‌شب بر آن نصرانی كه وعده كرده‌ام كه شب بيايم. گفتند: ما مسلمان‌ايم و او كافر، بر ما بيا. گفتم: نی او به سِر مسلمان است، زيرا او تسليم است و شما تسليم نيستيد."

 

شمس هم از آغاز، كودكی شگفت است. سرشت شگفت او اطرافيان را درمانده كرده است. پدرحيرانِ اوست. بی‌چاره مرد می‌داند كه اين كودك ديوانه نيست، اما نمی‌داند كه كيست و چيست و چه‌گونه است. چون مثل ديگر كودكان كوی نيست. شمس درمانده‌گی اطرافيان و به ويژه حيرت پدر را در مقابل خود با ذكر خاطره‌يی از روزگار خردی خود اين گونه بازگو می‌كند: "از عهد خردى اين داعى را واقعه‌يى عجب افتاده بود، كس از حال داعى واقف نى، پدر من از حال من واقف نى، مى‌گفت تو اولا ديوانه نيستى نمى‌دانم چه روش دارى، ..."1 تمثيل «مرغِ آبی» را شمس خود برای توصيف نهان و نهاد متفاوت و جان سركش خويش برگزيده است. در پاسخ حيرت پدر می‌گويد: "گفتم يك سخن از من بشنو، تو با من چنانى كه خايه‌ی بط را زير مرغ خانه‌گى نهادند پرورد و بط بچه‌گان برون آورد، بط بچه‌گان كلان ترك شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب در آمدند. مادرشان مرغ خانه‌گى‌ست، لب لب جو مى‌رود، امكانِ در آمدن در آب نى. اكنون ای پدر! من دريا می‌بينم مركب من شده است. و وطن و حال من اين است. اگر تو از منی يا من از تو ام، در آ در اين دريا، و اگر نه برو بر ِ مرغانِ خانه‌گی ..."2 اين تمثيل رسا همه‌ی تفاوت‌هاى عمده‌يى را كه او در روان و رفتار با ديگران دارد به خوبی بازگو مى‌كند. قالب‌شكنى‌هاى او در عالم فكر و فرهنگ را نيز مى‌توان با همين تعبير تحليل و تفسير نمود و به شناخت نهاد ناآرام او نزديك‌تر شد.

شمس در زيست خصوصى خود نيز رفتارى غريب، غير عادى و غافل‌گيركننده دارد. در مقالات به ذكر خاطره‌يى مى‌پردازد كه مطالعه‌ی اين خاطره مى‌تواند در شناخت سرشت ديگرگونِ وى مفيد افتد. در اين خاطره از روزى سخن مى‌گويد كه راه خويش را گم كرده بود و از بامداد تا وقت نماز ظهر در بی‌راه مى‌پوييد تا جايی كه به پرت‌گاهى هول‌ناك رسيد:

"نشيبى عظيم و پيش آبِ بزرگ، و از سو جاده‌ی راه و ده، و نشيب چندان كه آن ده حلقه‌ی انگشترين می‌نمود، و كمرهاى كوه به چه صفت! فى الجمله دل به مرگ دادم، و از بالا خيز كردم. از آن ده خلقى مى‌نگريستند كه اين حيوان باشد؟ پلنگ باشد؟ يا غيره، نشيب هموار هم‌چون كف دست. فرو افتادم ..."3 خاطره‌ی ياد شده از يك منش غريب و غير معمول حكايت مى‌كند و مى‌توان به استناد آن از سرشت استثنايى و كم‌نظير شمس سخن گفت. اين تهوّر و خطرپذيرى در زنده‌گى فرهنگى و علمى او نيز جلوه‌يى محسوس دارد. در عالم فكر و انديشه نيز جهش‌هايی اين چنين از او می‌بينيم.

 

او از «آدمى» به لحاظ اين كه صاحب خرد و تعقل است، «سخن» و «انديشه» مى‌طلبد. سخن و انديشه‌يى كه از آن خود او باشد. وى ضمن نقد ركود انديشه و تعقل و تعطيل قدرت استنباط و فهم، نوع محفوظات و دانش‌هايى را كه دانش آموخته‌گان روزگار، خود را بدان سرگرم مى‌سازند و به واسطه‌ی دانستن آن‌ها بر ديگران مى‌بالند، تحقير مى‌كند: "تو كه آدمی‌يى چون است كه تو را سخن نيست و نطق نيست الا حكايت كمپير زنان و اشعار عرب؟ اكنون سخن تو كو؟"

 

شمس در روابط اجتماعى خويش نيز از محدوده‌ی شايست و نشايست‌ها و پسندها و ناپسندهاى معهود و مقبول و مسلطِ زمانه پا فراتر مى‌نهد. با ترسايان معاشرت مى‌كند. دعوت دوست مسلمان خويش را به شب زنده‌دارى نمى‌پذيرد چراكه با دوستى مسيحی وعده‌ی ديدار دارد: "گفت: با ما بيا تا شب زنده داريم به هم. گفتم: می‌روم ام‌شب بر آن نصرانی كه وعده كرده‌ام كه شب بيايم. گفتند: ما مسلمان‌ايم و او كافر، بر ما بيا. گفتم: نی او به سِر مسلمان است، زيرا او تسليم است و شما تسليم نيستيد."4

در جان اين يار ترسا «تسليم» مى‌بيند، پس صحبت او را بر صحبت ياران مسلمان خويش ترجيح مى‌دهد. به كليسا هم آمد شدى دارد:

"جماعتى مسلمانان‌برونانِ كافر اندرون، مرا دعوت كردند. عذر‌ها گفتم. مى‌رفتم در كليسيا، كافران بودندى دوستان من، كافر برونِ مسلمان‌اندرون. گفتمى: چيزى بياريد تا بخورم. ايشان به هزار سپاس بياوردندى و با من افطار كردندی ..."5

شگفت اين كه به خرابات هم مى‌رود. سركشى به خرابات و با فروافتاده‌ترين و مطرودترين لايه‌هاى اجتماعی ديدار كردن و بر قربانيان جهل و فقر و بی‌دادگری شفقت ورزيدن، پاره‌يى ديگر از سرشت و رفتار غير معمول و غريب شمس به شمار مى‌رود: "لحظه‌يى برويم تا به خرابات، آن بی‌چاره‌گان را ببينيم، آن عورتكان را خدا آفريده است، اگر بدند يا نيك‌اند، در ايشان بنگريم، در كليسيا هم برويم، ايشان را بنگريم. طاقت كار من كس ندارد ..."6 بندى قالب و محيطى خاص نبودن، معاشرتى باز و گسترده، رفاقت با متدينان به اديان ديگر، آمد شد به كليسا و سر زدن به خرابات آن هم در محيطی آكنده از تعصب و سخت‌گيری، سيماى شمس را بر بلنداى دليرى و جسارتِ در انديشه و عمل، تشخصى ويژه بخشيده است.

از شمس بيش‌تر به عنوان يك «صوفى مرموز» و «درويشى گم‌نام» سخن گفته‌اند، اما از او به عنوان يك مصلح نوانديش و منتقد هوش‌مند و ژرف‌نگر در زمينه‌ی مسائل فرهنگى كم‌تر سخن به ميان آمده است. او از غلبه‌ی تكرار و تلقين بر محافل فرهنگى به ستوه آمده بود. وى شاهد بود كه رجال فرهنگ همه به نقل احوال پيشينيان دل خوش كرده‌اند و با نقل سخنان ايشان به پندار «دانش‌مند بودن» گرفتار مى‌آيند. روشن است كه نقل و تلقين و تكرار گفته‌های پيشينيان بدون نقد و درك تازه سبب مرگ خلاقيت و ابداع مى‌گردد و انسان را تا حد «جنبنده‌يى فاقد قدرت فهم» فرو مى‌كشد. براى مبارزه با اين آفت فرهنگى‌ست كه شمس گريبان مدعيان دانش و فرهنگ را مى‌گيرد و به جد از ايشان سخن مى‌خواهد، اما نه سخن نياكان را، بل‌كه سخن خود ايشان را. سخنى كه محصول اجتهاد و تلاش فكرى خودشان باشد: "... اول بر او همه‌ی راه‌ها را بستم كه من نقل نخواهم شنيدن و البتّه گوش‌ها بگيرم. از تو خواهم. سخن از آن تو كو؟"7 او كه مرگ انديشه و اجتهاد و نوآورى و استنباط را در محافل علمى و فرهنگى زمانه به عينه مى‌بيند، در مبارزه‌ی خود عليه ركود و تعطيلى انديشه سخت پی‌گير است و از مراكز فرهنگى كه كارى جز تلقين و تكرارِ گفته‌ها نمى‌دانند و از رجال دانش كه سينه‌ی آن‌ها انبانى از كلمات پيشينيان است و بر خود رنج تعقل و اجتهاد هموار نمى‌كنند، سخن تازه مى‌خواهد. او حريفی را كه مدام به قرآن و حديث و كلام بزرگان استناد می‌كند، اما خود دارای استنباط و فهم و درك و دريافت و سخن تازه‌يی نيست، اين گونه خطاب می‌كند: "هله اين صفت پاك ذوالجلال است، و كلام مبارك اوست، ‏تو كيستى؟ از آن تو چيست؟ اين احاديث حقّ است و پر حكمت، و اين دگر اشارت بزرگان است، آرى هست، بيار از آن تو كدام است؟ من سخنی می‌گويم از حالِ خود، هيچ تعلقی نمی‌كنم به اين‌ها، تو نيز مرا بگو، اگر سخنی داری و بحث كن."8 او از «آدمى» به لحاظ اين كه صاحب خرد و تعقل است، «سخن» و «انديشه» مى‌طلبد. سخن و انديشه‌يى كه از آن خود او باشد. وى ضمن نقد ركود انديشه و تعقل و تعطيل قدرت استنباط و فهم، نوع محفوظات و دانش‌هايى را كه دانش آموخته‌گان روزگار، خود را بدان سرگرم مى‌سازند و به واسطه‌ی دانستن آن‌ها بر ديگران مى‌بالند، تحقير مى‌كند: "تو كه آدمی‌يى چون است كه تو را سخن نيست و نطق نيست الا حكايت كمپير زنان و اشعار عرب؟ اكنون سخن تو كو؟"9 سخنان شمس نقد هوشيارانه‌ی انحطاط و تعبد فكرى و جمود انديشه است. او منطق تحول و قانون‌مندى تغيير را به روشنى درك مى‌كند و اين درك او را به سوى كشف افق‌هاى نو در عالم فكر و انديشه مى‌كشاند. به همين جهت تكرار انديشه و گفته‌های پيشينيان را نقد مى‌كند و از مردانِ انديشه فكر و حاصل فهم و استنباط خودِ آنان را مى‌طلبد.

 

كسى از سر طعن بر مدرسى اعتراض كرد كه فلان فقيه كه در نزد تو درس می‌آموزد، در هر فن چندين محفوظات دارد و ماهيانه‌ی او اندك است و آن ديگر كه هيچ محفوظات ندارد او را چندين برابر ماهيانه پرداخت مى‌كنى. مدرس در پاسخ اين ايراد از درس‌آموزی دفاع كرد كه گرچه محفوظات‌اش اندك است، اما قدرت تصرف در سخن دارد، بحث را در می‌يابد و از توان نقد و داوری برخوردار است.

 

به روايت افلاكى روزى جميع علما و شيوخ و عرفا و حكما و امرا و اعيان در مجمعى حاضر بودند و هر يك در انواع علوم و فنون سخن مى‌گفتند و بحث‌هاى شگرف مى‌كردند، اما شمس در كنجى مراقب نشسته بود و در تنور بحث هيزمى نمى‌افكند. به ناگاه برخاست و از سر غيرت بانگى بر ايشان زد و گفت:

"اين سخنان كه مى‌گوييد، از حديث و تفسير و حكمت و غيره سخنان مردم آن زمان است كه هر يكى در عهد خود به مسند مردى نشسته بودند و از ورود حالات خود معانى مى‌گفتند و چون مردان اين عهد شماييد اسرار و سخنان شما كو؟"10

از نظر شمس عنصر اصلى در آموزش و تعليم، پرورش فهم و قدرت دريافت و ارتقای توان تصرف در فكر و تجزيه و تحليل انديشه است نه صرف حفظ كردن گفته‌های پيشينيان. در فرهنگى كه همّ آن به نقل و حفظ اقوال پيشينيان مصروف است، نهايت رشد دانش‌آموخته‌گان اين است كه كتاب درس را ثبت سينه‌ی خود كنند و به كتاب بدل شوند. از نظر شمس غايت آموزش نه بدل شدن انسان به كتاب بل‌كه شكفته شدن قدرت درك و استنباط آدمى‌ست. او در حكايتى نظر خود را در اين باب به روشنى بيان مى‌كند. طبق اين حكايت كسى از سر طعن بر مدرسى اعتراض كرد كه فلان فقيه كه در نزد تو درس می‌آموزد، در هر فن چندين محفوظات دارد و ماهيانه‌ی او اندك است و آن ديگر كه هيچ محفوظات ندارد او را چندين برابر ماهيانه پرداخت مى‌كنى. مدرس در پاسخ اين ايراد از درس‌آموزی دفاع كرد كه گرچه محفوظات‌اش اندك است، اما قدرت تصرف در سخن دارد، بحث را در می‌يابد و از توان نقد و داوری برخوردار است. با اين استدلال كه: "... كه اگر محفوظ‌اش نيست آخر صحفى نيست او. متصرف سخن است و تجربه دارد. نبينى كه چون وقت بحث مى‌آيد چه‌گونه بحث مى‌كند؟ اما آن اگرچه حفظ دارد، تجربه ندارد و نمى‌بينى كه به وقت بحث نمى‌تواند بيانى كردن؟"11

تكيه بر محفوظات و كم بها دادن به قدرت تفكر و توان تصرف در انديشه يكى از ضعف‌هاى تاريخى نظام آموزشى ماست و شمس به اين ضعف تاريخى نيك وقوف يافته است و آن را مورد نقد قرار داده. او تقليد و تعبد فكرى را به عنوان يك آفت بزرگ كانون‌هاى فكر و انديشه مى‌شناسد و آن را مكرّرا مورد نقد قرار مى‌دهد. "هر فسادى كه در عالم افتاد از اين افتاد كه يكى يكى را معتقد شد به تقليد يا منكر شد به تقليد."12

سخن پايانی اين كه آموزش‌هايی از اين دست در تربيت فكری مولوی تأثيری تمام به جای گذاشته است. باری، پژواك آوای شمس در مثنوی انعكاسی بلند و شنيدنی دارد:

چشم دارى تو به چشم خود نگر

منگر از چشم سفيهى بى خبر

گوش دارى تو به گوش خود شنو

گوش گولان را چرا باشى گرو

بى ز تقليدى نظر را پيشه كن

هم براى عقل خود انديشه كن (3344/6)

* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانش‌آموخته‌ی دكترای ادبيات فارسی از دانش‌گاه شيراز است.

 

يادداشت‌ها:

1- مقالات شمس تبريزى، ج 1، ص 77.

2- همان، ...

3- همان، ج 1، ص 275.

4 – همان، ج 1، ص 226.

5 – همان، ج 2، ص 31.

6 _ همان، ج 1، ص 302.

7 – همان، ج 2، ص 149.

8 – همان، ج 1، ص 72.

9 – همان، ج 1، ص 171.

10- مناقب العارفين، ص 648.

11 - مقالات شمس تبريزى، ج 2، ص 10.

12- همان، ج 1، ص 161.

 

منابع:

مثنوی معنوی، جلال الدين محمد بلخی، رينولد. ا. نيكلسون. به اهتمام نصرالله پورجوادی، انتشارات امير كبير، تهران، 1363، ج3.

مقالات شمس تبريزی، به تصحيح محمدعلی موحد، شركت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران، 1369.

مناقب العارفين، شمس الدين احمد افلاكی، به كوشش تحسين يازيجی، دنيای كتاب، تهران، 1362.

Ç

 

   آثار شماره‌ی «142»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

عكس‌هايی از يك عمر زنده‌گی

روی غبار رد انگشتان‌ات

   فرهنگ و ادب برای هميشه

شناس‌نامه‌ی شاه‌نامه

شمس تبريزی، مرغ موج‌آشيان

در شب‌های حافظی

   انجمن قلم

پايان كار علی‌رضا بنياد

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

شعر، واژه، زبان‌شناسی: زبانِ زايا و شاعر توانا

توافقات هوايی

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

مهم نيست

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از شش شاعر

   ادبيات ترجمه

باغ

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر