|
|
|
|
||||||||||||||
|
سرتو بپا عمو جون! علیرضا مجابی
آقای اسكندری نگاهی به روزنامه انداخت و گفت: "اين سياهه اسماش چی بود ... آها، موگاوه؟ دولتاش تو سرش بخوره. میخواد خودش هم تو دل مردم زورچپون كنه!" عمو جون به محض شنيدن حرف آقای اسكندری، ابرويی بالا انداخت و پك محكمی به پيپاش زد: "دير يا زود میفهمه، تا ابد كه نمیشه به مردم زور گفت عمو جون!" زنگ تلفن به صدا در آمد، آقای اسكندری گوشی را برداشت و هر چه بد و بیراه سر زباناش آمد، نثار فريبا كرد: "گفتم تا پنج خونه باش ... تا نيم ساعت ديگه برنگردی، هر چی ديدی از چشم خودت ديدی!" هر چه فريبا عجز و لابه كرد و از آن طرف خط توضيح داد كه همراه زيباست، لازم نيست نگران چيزی باشه و علت تأخيرش دير رسيدن كيك تولد بوده، به خرج آقای اسكندری نرفت كه نرفت: "همون كه گفتم، فقط نيم ساعت!" آقای اسكندری شروع به ورق زدن بقيهی صفحات روزنامه كرد: "اين يارو پوتين هم ديگه پاك شورشو در آورده، فكر كرده عصر حجره لشگركشی بكنه به گرجستان؟" عمو جون سری تكان داد: "پوتينه ديگه ... واسهی ميدون جنگ ساخته شده! آديداس كه نيست، به درد قدم زدن رو چمن بخوره!" آقای اسكندری بعد از جا بلند شد، به طرف اتاق سعيد رفت و تا عمو جون تكانی بخورد، با عصبانيت پوستر آل پاچينو و مهناز افشار را از روی ديوار كند، روانهی سطل آشغال كرد: "پسرهی عوضی! ديوار خونه رو با ويترين سينما عصر جديد اشتباه گرفته، عكس هر چی آل ... و اجنهس زده به ديوار!" عمو جون مات و مبهوت نگاهی به گوشت كوبيدهی پاره پورهی مهناز افشار انداخت و آه سردی كشيد: "جوونه دکتر جون ... ملاطفت لازم داره، عمو جون!" همان موقع سرهنگ هم از راه رسيد و روی كاناپهی وسط هال ولو شد: "دستات درست ... تولهسگا يك از يك بیشعورترن، نه از اخلاق بويی بردن نه از تمدن، رو بهشون بدی سوار کولات شدن!" عمو جون شاپوَش را برداشت، ضمن باد زدن خودش و در و ديوار، لعنتی هم بر دل سياه شيطان فرستاد: "باز هم صد رحمت به موگاوه و قوم خویشای لنین ... به عکس کسی کار ندارن، سر خود طرفو میکنن زیر آب!" آقای اسكندری گفت: "تا نباشد چوب تر ...!" آقای زند حرفاش را تكميل كرد: "فرمان نبرد گاو و خر ...!" عمو جون حيرتزده پرسيد: "بالاخره با فرهنگ و تمدن يا چوب تر، كدوم لازمتره؟" دو نفره وسط حرفاش دويدند: "چند هزار سال پیشرفت و تمدن کجا رفت؟ واسهی كلهپوكها ... چوب تر!" عمو جون خواست حرفی بزند، ولی زباناش گرفت، به كل گيج شده بود ... در كجای عالم فرهنگ و تمدن را با چوب تر تعليم میدادند، خشونت اصولا حاصلی نداشت جز تولید مجدد بربریت! سرهنگ تلهپاتيك حرفاش را گرفت: "فقط ديكتاتوری خيرخواه ... عينهو زمان رضاشاه!" عمو جون سری تكان داد و تاريخ و تمدن چند هزار ساله را در ذهناش مرور كرد: "جبر منهای اختیار، همه چیز از روی اجبار ...!" سرهنگ گفت: "بايد ديد مصلحت چيه، دلبخواهی یعنی قانون جنگل!" آقای اسكندری هم با علامت سر تأييد كرد: "مصلحت از موضع قدرت، هميشه لازمه يكی حرف آخرو بزنه!" فريبا و زيبا هم بعد از يك ساعت تأخير از راه رسيدند، غرق در جشن و سرور تولد: "هپی برت دی تو يو، هپی برت دی ... ع ... مو!" به زودی دعوا و مشاجره شروع شد و انواع و اقسام خشونت از در و ديوار منزل باريدن گرفت ... فيزيكی، شيميايی، عاطفی، روانی، کلامی ... زبانی! عمو تا سر برگرداند، جنگ مغلوبه شد و چند قوطی رب گوجه فرنگی و شيشهی مايونز در هوا به چرخش در آمد و انواع و اقسام زرشك و آلو ترشك، مجهز به كلاهك هستهيی از بغل گوشاش رد شد! زيبا فرياد زد: "سرتو بپا عمو جون!" عمو جون سينهخيز از در آپارتمان خارج شد: "صد رحمت به قوم مغول، عجب حملهی معرکهيی ... زيبا جون!" زيبا هم از وسط جبهه به طرف بيرون ميانبر زد و گوشوارههای ماكارونی بغل گوشاش را پس زد: "روزنامهتون ... روزنامه يادتون رفت عموجون!" عمو جون پشت رل نشست ... و هر دو مثل برق از محل نزاع دور شدند: "چيز مهمی نداشت امروز ... همهش در بارهی موگاوه بود زیبا جون!"
|
|