|
|
|
|
||||||||||||||||
|
سطرهای فراموشی، وقتی تو نباشی ... گفتوگو با يك فيلمساز در بارهی فيلماش، «اميد بلاغتی» و «سطرهای فراموشی» شهاب مباشری
چندی پيش فرصتی پيش آمد تا يكی از دوستانام را بعد از مدتها ببينم. وقت خداحافظی با او، از كيفاش قاب فيلمی در آورد كه: "اين را ديدهای؟" البته سؤال تأكيدی بود با جواب نديدن! آخر، اين روزها دست كدام رهگذری به يك فيلم كوتاهِ يك هنرمند كم و بيش ناشناس میرسد، كه دست من برسد؟ به هر حال، در شلوغی روزمرهگیها، ديدن فيلم به عقب افتاد تا چند روزی. وقتی ديدماش، باحوصله ديدماش، معلوم بود كه پشت كار يك «نگاه» نهفته و استعدادی برای فردا كه هم حرف دارد هم كار بلد است، انگار ادامهيیست بر طيف فيلمسازانِ شاعر مسلك. فيلم اسماش «سطرهای فراموشی» بود، كار «اميد بلاغتی». شنيده بودم كه فيلم موفقيتهايی هم كسب كرده است، اما هرچه در شبكه جستم، چيزی نيافتم. پس، به واسطهی همان دوست هديهدهندهی فيلم، فيلمساز جوان را يافتم و بنای گپ و گفتی را كه در ادامه میخوانيد، گذاشتم تا هم بشناسماش هم اين خطوط بشود مستندی برای دنيای ارتباطات. «اميد» دوست دارد پيش از گفتن هر چيزی، اين گفتوگو با جملهيی از «ساموئل بكت» در آغاز تنظيم گردد. پس ...
میخواهم ادامه بدهم، نمیتوانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.
«ساموئل بكت»
فكر میكنم برای اين كه معارفهيی در بارهی خودت و كارت داشته باشيم، خوب است كه شناسنامهيی، هم خودت هم كارت را معرفی كنی. منظورم از شناسنامهيی، در واقع بيان سوابق كاری، تحصيلی و هنریست، آنقدر كه لازم و صلاح میدانی؛ و همين طور در بارهی فيلم، مثلا جاهايی كه به نمايش در آمده و توفيقاتی كه كسب كرده و الخ.
حرف زدن در مورد شناسنامهی خودم حس تلخی به من میدهد، چراكه يادم میاندازد متعلق به نسلی هستم كه هيچ تعلق خاطری به آن ندارم و ميان كسانی هستم كه بیهويتی مشخصهی اصلی آنهاست و غرق در بیمسؤوليتیاند؛ بیمسؤوليتی نسبت به خودشان و جامعهشان و جهان پيرامونشان. وقتی میخواهم خودم را معرفی كنم، ياد اين جملهی «بيژن نجدی» عزيزم میافتم: «من به شكل غمانگيزی بيژن نجدی ام.» و دلام میخواهد من هم همين را بگويم: «من به شكل غمانگيزی اميد بلاغتی ام.» بيستويك سالام است. دغدغهی اولام در حوزهی هنر، ادبيات است و برایاش دلايل فراوانی دارم، اما مهمتريناش اين است كه كلمات رازی در خودشان دارند كه هر زمان خواستم اين راز را كشف كنم، داستان يا شعری نوشتم. در ضمن، احساس میكنم با كلمات راحتتر میتوانم دغدغهها و انديشههايم را بيان كنم. شش سال است مینويسم، شعر، داستان و فيلمنامه.اين روزها بيشتر داستان مینويسم و احساس میكنم به جهان داستاننويسی تعلق بيشتری دارم. برگزيدهی چند جشنوارهی شعر و داستان در سطح فارس و كشور هستم. در جشنوارهی ادبی «ماه و مهر» كه در شيراز برگزار میشود، يك بار در بخش داستان به مقام سوم رسيدم (سال 83) و در بخش شعر يك بار شايستهی تقدير شدم (سال 84) و پارسال نفر اول بخش شعر آزاد شدم (سال 86). ديگر اين كه نفر اول بخش شعر آزاد جشنوارهی كشوری «شبهای شهريور» (سال 85)، برگزيدهی اول جشنوارهی شعر جنوب كشور (سال 84، بخش شعر آزاد) و ... بخشی از موفقيتهايم در حوزهی ادبيات است. در همهی اين سالها به طور مداوم در محافل ادبی شيراز و تهران شركت كردهام و كارهايم در مجلههای ادبی كشور به چاپ رسيده است. حالا هم دانشجوی كارگردانی سينما و تلويزيون هستم. در اين مدت چند فيلمنامه نوشتهام و دو فيلم كوتاه ساختهام. «سطرهای فراموشی»، دومين فيلمام، موفقيتهايی به دست آورد، از جمله حضور در بخش مسابقهی جشنوارهی ملی فيلم دانشجويی، كه آبان ماه اختتاميهی آن است. در همين جشنواره دو فيلم داستانی هم حضور دارد كه من نويسندهی آنها هستم. همچنين «سطرهای فراموشی» در جشنوارهی فيلمهای كوتاه دانشجويی دانشكدههای سينمايی جهان كه امسال در يكی از دانشگاههای سينمايی ونيز برگزار شد، در بخش مستند جزء پنج اثر برگزيده شد.
از تجربهی ساخت و تهيهی اين فيلم، اگر سخنی و حرفی هست، بگو. اصلا چه طور شد به سراغ اين موضوع رفتی؟ آخر، موضوع كار و بازخوانی حال و احوال كهنسالانی رو به مرگ كه در گوشهی خانهی سالمندان دارند از يادها میروند، بكر نيست و كم و بيش كسان بسياری، چه ايرانی چه خارجی، در اين باره در ژانرهای مختلف كار كردهاند. چه گونه به اين موضوع تازهگی بخشيدی؟ نگاه و رویكرد تازهيی يا پرداخت فرمی متفاوتی را تعقيب میكردهای يا چيز ديگری در نظر داشتهای؟ البته من شخصا برداشتهايی داشتهام، اما ترجيح میدهم حالا حرفهای خودت را بشنوم.
چرا؟ نمیدانم! تنها يك نكته را میدانم و آن اين كه در خلق هر اثر هنری چيزی در درون هنرمند است كه او را بیقرار میكند و خلق هر اثر هنری آرام كردن اين بیقراریست. من به اين موضوع اعتقاد دارم. هر اثر هنری بيان دردها و رنجهای درونی هنرمند است و اگر اين دردها عميق بيان شوند، قابليت تعميمپذيری میيابند و مخاطب با آن همذاتپنداری میكند. خودش، عواطف و تفكراتاش را درون آن اثر میبيند. چرا كه شك ندارم آدمها در بسياری از رنجهايشان با ديگران احساس اشتراك میكنند. تنها سطح درك و شناخت نسبت به اين رنجها و دردها متفاوت است. من هميشه به موضوع مرگ فكر كردهام. مرگ برایام جذاب است. برای همين دلام میخواست جايی فيلمی بسازم كه در آن مرگ موج میزند. مستندسازی باعث شده من مدام در خيابانها راه بروم و به جاهای متفاوتی سر بزنم تا كنجكاویام را ارضا كنم. به خانهی سالمندان كهريزك رفتم و احساس كردم آنجا را میشناسم. «سطرهای فراموشی» در ذهنام شكل گرفت. خواستم فيلمی باشد كه در آن پوچی زندهگی آدمهايی را كه به انتها رسيدهاند، به نمايش بگذارم. هيچ ردی از زندهگی در آنجا نبود، حتا وقتی شاد بودند و میرقصيدند (مثل سكانس رقص پيرزنها در فيلم). از خودم پرسيدم چرا به زندهگیشان ادامه میدهند؟ چرا؟ هنوز هم جواب اين سؤال را نمیدانم. خيلی از سؤالهايم بیپاسخ ماند و ازاين بابت خوشحالام، چراكه هنر تنها میخواهد پرسش مطرح كند. حتا برای خود خالق اثر خلق كردن پديدهيی پرسشگونه و پر از «نمیدانم»هاست. همين ويژهگی شايد اثری را تأويلپذير میكند و گاه اين تأويلها از ريشه با هم متفاوتاند. خوشحالام، چراكه هنوز به اين پرسشها فكر میكنم. با اين حال، دلام میخواست فيلمی بسازم در ستايش مرگ. آيا مرگ بهتر از زندهگی پوچ و ابسورد اين آدمها نيست؟ نمیدانم. باور كنيد – با وجود اين فيلم - حتا خودم پاسخ قطعی اين پرسش را نمیدانم. شما میگوييد اين سوژهيیست كه آثار زيادی در مورد آن ساخته شده. بدون شك اين حرف درست است، اما من قضيه را به شكل ديگری ديدم. فيلم در مورد خانهی سالمندان در تمام دنيا زياد ساخته شده است، اما اين فيلم موضوعاش خانهی سالمندان نيست. موضوع فيلم تقابل زندهگی و مرگ با تأكيد بيشتر بر مرگ است و مرگ سوژهيی ازلی ابدی است كه سالها از آن سخن خواهند گفت. نكتهی ديگر مضمون در هر اثر هنری بیتقصير است، حالا چه اين مضمون بكر باشد چه تكراری؛ مهم چهگونهگی بيان آن مضمون است. در اين فيلم شما حتا يك پلان در معرفی اين آسايشگاه نمیبينيد. يك پلان از پرستارها و دكترها نمیبينيد. چيزی از زمانی كه فيلم در آن میگذرد نمیفهميد، اين كه روز است يا شب. فيلم در بی مكانی و بی زمانی جريان دارد. تودهيی آدم هستند كه به انتها رسيدهاند، پوچ و بیسبب زندهگی میكنند، اما باز هم به اين بقا ادامه میدهند. من با اين آدمها همدردی میكردم. در فيلم هم اين همدردی مشهود است، اما من عاشق آن پيرزنی هستم كه میگويد مرگ بهتره ...
خوب، حرفهای قشنگ و قابل اعتنايی زدی، فارغ از جدل كردن با تو، اما در همين تلويزيون خودمان، سالها قبل مجموعهيی پخش میشد كه حتا ناماش را به خاطر ندارم، همان كه نقشهای اصلی را در آن خانمها رياحی و مهرزاد داشتند. به هر حال، در آن مجموعه با وجودی كه موضوع اصلی تقابل مرگ و زندهگی و يا پوچی و به انتها رسيدن نبود، اما در بارهی بعضی از شخصيتها اين رویكرد دقيقا دنبال میشد. مثلا شخصيتی كه نقشاش را «جلال مقدم» بر عهده داشت و درست در زمان پخش همان مجموعه در اثر يك سانحه درگذشت. اتفاقا در آن مجموعه هم نقش شخصيتی را داشت كه مرد! يا همين تازهگیها فيلمی آمريكايی، از سينمای مستقل، را ديدم كه بینظير بود: «مرد روی صندلی» (Man on the Chair). فيلم به طوری اشتثنايی همين مسائلی را كه بهشان اشاره كردی، دنبال میكرد. از اين كه بگذريم، آيا در ساخت كار با محدوديتهايی هم روبهرو بودهای، چه درونی چه بيرونی؟ به نظر میرسد كار مايهی آن را داشته تا جسورانهتر به مسأله بپردازد، چندان كه جاهايی چشمههايی از جسارت ديده میشود، مثل نماهای حمام.
اگر منظورتان محدوديت بيرونی قضيهی سانسور هست كه يك پلان هم از اين فيلم سانسور نشده است. و محدوديت درونی اگر منظورتان خودسانسوریست، من خودم را محدود نكردم، اما خودسانسوری درون همهی ما امری نهادينه است و قطعا در ناخودآگاه من نيز جريان داشته. اگر شما اين احساس را كردهايد، قطعا نظرتان به عنوان يك مخاطب محترم است.
نمای برگزيدهيی از كار كه خودت بيشتر میپسندی كدام است؟
سكانس حمام سكانس محبوب من است، همانی كه بهاش اشاره كرديد.
برنامههای آتی و طرحهای بعدیات چيست؟
سوژهی چند فيلم مستند و يكی دو فيلمنامه داستانی دارم كه اگر شرايطاش فراهم شود به زودی يكی از آنها را میسازم. در اين سالها داستان و شعرهای زيادی نوشتهام كه اميدوارم بتوانم در آيندهی نزديك يك مجموعهی شعر و داستان هم به چاپ برسانم.
چيز ديگری به نظرت نمیرسد كه لازم است بيان شود؟
حرف آخر اين كه «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»! من ديوانهی اين شعر «فروغ»ام. و هر روز كه میگذرد، هر چه به تاريخ ذهنیام اضافه میشود، بيشتر اين حس را دارم و بيشتر به اين فصل سرد ايمان میآورم. احساس انزوای تلخی دارم. اين كه دلام میخواهد به دور از همهی هياهوها، به دور از صدای ماشينها توی اين تهران لعنتی كه ويژهگی اصلیاش نامهربانی و بیرحمیست، بروم جايی دور و تنها ديوان فروغ باشد و صدای فرهاد ... با همهی اينها، نمیتوانم منزوی باشم. حس جنگيدنی در من است كه بیقرارم میكند. هنر رسالتی ندارد! من از اين حرفهای پيامبرمآبانه بیزارم، اما هنر متعهد است به دردها و رنجهای درون خود هنرمند و هنرمند بخشی از جامعهی انسانیست، پس هنر به انسان متعهد است، و دوست داشتن و عشق ... «درخت كلمهيیست اسير پاييز كلمه درختیست در پاييز وقتی تو نباشی ...»
|
|