|
|
|
|
||||||||||||||
|
تبعيدات، پارهی ششم سيد محمد مهدی شهيدی
سرسامِ برگهای زرد در غروبِ غريبِ تبعيدیِ شهری مهربان. دلتنگ چيستی؟ مدتهاست از خودم پرسش نکردهام و دیروز عصر گفتم در نهايت هيچ جوابی وجود ندارد، جز دردی تلخ از اين مايای بزرگ. حالا روی شاهنشين به زانو خميدهام روی دفتری جيبی و کتهايم را – رنگ به رنگ – در آوردهام ببرم خشکشويی و مهندس سعيدی اساماس داد در ايران نيستم و دیروز صدای مجتبا و خندهی وحيد دلام را کنده، چرخ میدهد دور سرم. کم کم و تلخ گسستام را درک میکنم در لحظهيی که چرخ میزنند پروانههای برگ زرد در اين غروب غريب هزار کيلومتر آنسوتر ... زمان چرخ میخورد دور خودش، میچرخدمان و سرگيجه میشود نصيبِ دويدن از خوابی به خوابی. حياط زير نقشهای شبِ هجدهمين پاييز در شهری که با همهی مهربانیاش شهر من نيست «شهر من گم شده است» گم شده است. و من در هيچ کجا خانهيی نساخته جز آن که در تهران با وام بانک مسکن به ماهی چهلوهفت هزار تومان و حالا دلام هوای باغچههايم را کرده است، هوای توتِ همسايه و بغل بغل گلهای رزِ اردیبهشت هشتادوپنج که میبردم صبح به صبح برای تمام اتاقهای اقتصاد و زندهگی. اشياء، گلدانها، باغچهها، ستارههای آسمان رفيقهای بیکلکاند، چون مادر که صدای نحيفاش از توی سيمهای مسی مینشيند توی سرم. عصری فکر میکردم و خيال برم داشته بود برده بود دور ستارهی قمری که هر مغرب در پيشانی اين همه آسمان به چشم مینشيند و من گم شدم رسما در شهر، گم شدم و پيدا که کردم خودم را کنار سيگارهای زرم بودم. وقتی تمام آنچه بوده نوشته شده ديگر چه فرق میکند ناماش چيست. سخن که کمال يافت متولد میشود بیدرنگ بر صفحههای سفيد اين دفترِ جيبی يا کیبورد آیبیام و صدوهفتادودو هزار تومان که به البرز ... و صدايی حالا میخواندم به داخل اتاق با سقفهای گنبدی بلند که وجدآور است و قشنگ.
هفده مهر 87 خانه حوض
|
|