|
|
|
|
||||||||||||||
|
سرچشمه هنری ون دايك ترجمهی ستار شکری
درست در ميان سرزمينی كه ساكناناش آن را «كورما» و غريبهها آن را سرزمين نيمهفراموششده مینامند، تمام روزها را با مشقت در ميان شنزار و علفهای به سختیِ سيم راه میسپردم. نزديك شب ناگهان به مكانی رسيدم كه دروازهيی ميان ديوارهای كوهستان باز شده بود و دشتی در ميان دروازه باز گسترده شده بود و خليجی از زمينهای روستايی مسطح در ميان تپهها تشكيل داده بود. اين «خليج»، مثل كوهستانِ بالای سرم، خشك و سخت و قهوهيی رنگ نبود. مثل صحرايی كه با خستهگی در مرز آن سريده بودم، از موجهای تيرهی شنی پوشيده نشده بود. سطح آن نرم و سبز رنگ بود و همانطور كه بادهای شفقی در آن میوزيد، موجهای نرم سبز رنگی از پی آنها ايجاد میشد، همراه با تراشكاری سيمگون بخش زيرين برگهايی بیشمار، درست مثل امواج اسكلهيی آرام. مراتعی پوشيده از ذرت و مملو از خشخش ابريشمين و تاكستانهايی با رديف هايی طولانی از درختان افرای هرسشده كه هر يك مانند پيالهيی از زمرد كه تاك در آن پيچيده باشد، ايستاده بودند و همچنين باغهای گلی آنقدر درخشان كه گفتی زمين با تار و پود نيلگون و سرخ و طلايی دوخته شده باشد و باغهای زيتون با شكوفههای معطر پوشيده از شبنم [يخزده] و كلبههايی با سقفهای قرمز همه جا در دريای سبز پراكنده بود و در وسط آن شهری كوچك و زيبا مانند كشتیيی كه شماری قايق احاطهاش كرده باشند، قرار داشت. من متعجب بودم كه چهطور ممكن بود چنين منظرهی زيبايی در حاشيهی صحرا وجود داشته باشد. همان طور كه از ميان باغها و تاكستانها میگذشتم، متوجه شدم كه با خطوطی از آبراهههای مملو از آب جاری احاطه شده و شيار خورده بودند. يكی از آبراهههای كوچكتر را دنبال كردم تا اين كه به جويی بزرگتر ملحق شد و همان طور كه در پی آن حركت میكردم، در حالی كه به سمت بالا میرفت، مرا به ميان شهر راهنمايی میكرد، جايی كه رودخانهيی شيرين و شادیزا در خيابان اصلی راه میسپرد، با آب فراوان و آوايی دلپذير. خانهها، مغازهها و قصرهای زيبايی به چشم میخورد و همهی آنچه شهری را تشكيل میدهند، اما آنچه زندهگی و شادی همه بود و من بيش از بقيه به ياد میآورم، رودخانه بود، چون در حاشيهی شهر در ميدان روباز شهر حوضهايی مرمری وجود داشت كه بچهها در آنها آبتنی و بازی میكردند. در گوشهی كوچهها و كنارهی راهها فوارههايی برای كشيدن آب وجود داشت و سر هر چهارراهی جويی باد كه به باغهای انگور كشيده میشد و رودخانهی ما در همهی آنها بود. در كوچهها و خيابانها فردی نبود كه بخواهم با او به صحبت بپردازم يا از او محلی برای اسكان بخواهم. پس جلو در خانهيی ايستادم و بر آن كوبيدم. پيرمردی در را گشود و با مهربانی از من پذيرايی كرد و از من دعوت كرد تا به عنوان مهمان بر او وارد شوم. پس از پذيرايی مؤدبانه و پس از آن كه شام به پايان رسيد، رفتار دوستانه و جذابيتی كه در چهرهی وی وجود داشت، باعث شد تا با او از سفر غريب خود در سرزمين كورما و سرزمينهای ديگر كه در آنها به دنبال گل آبی رنگ بودم، صحبت كنم و در بارهی نام و داستان اين شهر و سرچشمهی رودخانه كه سبب شادمانی بود، سؤال كنم. پيرمرد پاسخ داد: "پسرم! اين شهریست كه اَبليس يا متروك ناميده میشد، چراكه خيلی پيش از اين مردمانی اينجا زندهگی میكردند و رودخانه زمينهايشان را حاصلخيز میكرد و زيستگاهشان مملو از فراوانی و آرامش بود، اما به دليل بسياری مسائل منحوس و شر كه تقريبا به فراموشی سپرده شدهاند، مسير رودخانه عوض شد و يا سرچشمهاش در كوهستان خشك شد تا اين كه آب ديگر در آن جريان نمیيافت. آبگيرها و آبراههها و حوضچههای مرمر كنار خانهها سر جای خود بودند، اما خالی. در نتيجه باغها پژمرده شدند و زمينها بیثمر. شهر ويران شد و در آبانبارهای فروريخته آب اندكی وجود داشت. آنگاه فردی از كشوری دوردست آمد كه از ويرانی شهر غمگين شد. او به مردم گفت كه كندن آبانبارهای جديد و تميز نگاه داشتن آبراهها و آبگيرها يیهوده بيود، چراكه آب تنها از ارتفاعات میآمد. «سرچشمه» میبايد دوباره پيدا و باز میشد. اين كه رودخانه جريان نمیيافت، مگر اين كه مسير آن تا سرچشمه تعقيب میشد و مرتبا از ان ديدن به عمل آورده میشد و بیوقفه كنار آن به دعا و ستايش میپرداختند. آنگاه چشمه سرريز و آب فراوان سرازير میشد و باعث شكوفه كردن باغها و شادی در شهر میشد. پس راهی باز كردن چشمه شد، اما تعداد اندكی به همراهاش رفتند، چراكه او مردی فقير و بی نوا بود و راهی كه به ارتفاعات میرفت پرشيب و صعبالعبور بود، اما دوستاناش شاهد ان بودند كه همان طور كه وی از صخرهها بالا میرفت، جویهای باريكی شروع به جمع شدن در بستر رودخانه كردند. او بيش از آنچه آنها بتوانند همراهیاش كنند چابك بود و عاقبت از ديد آنها ناپديد شد. پس از مدتی آنها به سرچشمهی در حال فوران رودخانه رسيدند و كنار آن راهبرشان را مرده يافتند." گفتم: "چه عجيب و تأسفانگيز! به من بگو اين اتفاق چهطور افتاد و معنايش چه بود؟" پيرمرد بعد از اندكی درنگ پاسخ داد: "نمیتوانم معنايش را به طور كامل بگويم. اين مربوط به سالها پيش است، ام اين مرد بینوا دشمنان بسياری در شهر داشت. بيشتر در بين سازندهگان آبانبارها كه از او به خاطر سخناناش متنفر بودند. من فكر میكنم آنها مخفيانه به دنبالاش روانه شدند و او را به قتل رساندند، اما پیرواناش به شهر برگشتند و وقتی به شهر رسيدند، رودخانه به آرامی از پیشان جاری شد. انها هر روز به سرچشمه باز میگشتند و ديگران را نيز به همراه میبردند، چون بر اين باور بودند كه رهبرشان زنده بود، اگرچه شكل حياتاش دچار تغيير شده بود و اين كه او آنها را در ان مكان مرتفع در حال دعا و سرود خواندن مشاهده میكرد. مردم بيشتر و بيشتر به دنبال آنها رهسپار میشدند. راه صافتر و يافتن آن آسانتر میشد. هرچه سرچشمه بيش تر مورد زيارت قرار میگرفت، بيشتر جاری میشد. تمامی آبراهها و آبگيرها مملو از آب بود و مردم آبراهههای بيشتری میساختند كه آنها مملو از آب میشد. بعضی از چاهكنها و سازندهگان آبانبارها ادعا میكردند كار آنها باعث اين تغييرات شده بود، اما عاقلترين و بهترين مردمان می دانستند كه همهی اين تغييرات ناشی از سرچشمه بود و يادآور میشدند كه اگر دو باره به فراموشی سپرده میشد، رودخانه بار ديگر خشك شده ويرانی به شهر باز میگشت. پس هر روز از باغها و تاكستانها و كوچههای شهر، مرد و زن با آواز از كوهستان بالا رفتهاند تا كنار سرچشمه كه رودخانه از آن منشعب میشود، به شادی بپردازند و از شخصی كه آن را باز كرد، ياد میكنند. ما آن را رودخانهی «كاريتا» میناميم و نام شهر هم ديگر اَبليس نيست، بل كه «سالوما»ست كه به معنای صلح است و نام شخصی كه مرد تا سرچشمه را برایمان بيابد، آن قدر برایمان عزير است كه تنها هنگام نيايش بر زبان میآوريم، اما هنوز مسائل زيادیست كه بايد در بارهی شهرمان بياموزيم. بعضی از آنها تيره و تار هستند و بر انديشههايم سايه انداختهاند. بنا بر اين، پسرم، از تو دعوت میكنم ميهمانام باشی، چون اتاقی در خانهام مخصوص ميهمانان وجود دارد. فردا و روزهای بعد شاهد خواهی بود زندهگیمان چهگونه میگذرد و اگر بتوانی بايد راز اين شهر را بگشايی." آن شب به خوبی خوابيدم، درست مثل كسی كه به قصهيی دلنشين گوش سپرده باشد، در حالی كه نجوای آب جاری در تار و پود رؤياهايم ريشه دوانده بود ...
ادامه دارد ...
|
|