|
|
|
|
||||||||||||||
|
موسيقی آب گرم - قسمت اول نمايشنامهيی بر اساس «موسيقی آب گرم» اثر چارلز بوكوفسكی ساناز سيد اصفهانی
اشخاص بازی: هنری چيناسکی (شاعر، ميانسال) کوستاگ (ميانسال) مگنوليا (دوست دختر چيناسکی، سی ساله) ويکتور والف (شاعر، پنجاه ساله) گارسون زن کولی صدا
پردهی اول
شرح صحنه: خانهيی به هم ريخته، پر از ظرف و ظروف نشسته، و ميزی پر از جام و کاغذ پاره روبهروی تختخواب يک نفرهيی که از طول روبهرو ی تماشاچیست، قرار دارد. پنجره بالای تختخواب است. پردههای پاره پوره بسته شده و تيره رنگ. سمت چپ صحنه در ورودی خانه است. سمت راست يک يخچال قرار دارد. کوستاک همين طور که از بيرون (از سمت راست صحنه وارد میشود، مشغول صحبت با موبايلاش است. کوستاگ توی رختخواباش پشت به تماشاچی خوابيده است.)
کوستاگ: نه، نه، قمپز چيه؟ چه قمپزی؟ خودم با جفت چشمام ديدم نوبل رو دو دستی کوبوند تو سر مجسمهی هری پاتر. خورد خاک شيرش کرد! دارم میرسم خونهاش ... آره عزيزم ... نه نگران چی باشم؟ ... من رسيدم الان ... عجب عمارت با شکوهی! (موبايل را ناگهان خاموش میکند.)
زنگ در را میزند. کسی جواب نمیدهد ... باز زنگ میزند ... در میزند ... با سنگ به در میزند ... با موبايل منزل را میگيرد ... صدای زنگ تلفن را میشنويم. کسی گوشی را بر نمیدارد ... کوستاگ با موبايل شمارهی موبايل چيناسکی را میگيرد ... صدای زنگ موبايلاش را میشنويم. موبايل آن قدر تکان میخورد که از روی ميز زمين میافتد و قطع میشود ... کوستاگ عصبانی فرياد میزند.
کوستاگ: آقای چيناسکی؟ چيناسکی (پتو را از سر بر میدارد، با بیحوصلهگی و غر و لند کنان): زهر مار! کوستاگ: آقای چيناسکی؟ چيناسکی (فرياد میزند): لعنت بر شيطون! در بازه، بيا تو. کوستاگ به محض وارد شدن، متوجهی بوی تهوع میشود و دچار حال به هم خوردهگی میشود. دنبال دستشويی میگردد. کوستاگ: ببخشيد ... دستشويی! ... دستشويی کج ... کجا ... کجا ... چيناسکی: اين چه وضع حرف زدنه؟ کوستاگ (به خود میپيچد): دستشويی کج ... کج ... دستشويی کجاست؟ چيناسکی: چرا اين قدر خودتو سانسور میکنی؟ ... اه ... حالام از همهتون به هم میخوره. کوستاگ: خواهش میکن ... خواه ... خواهش ... می می ... چيناسکی: چی شده آقا؟ اگه واقعا میخواستی تگری بزنی، میزدی خوب ... اين ادا اصولها چيه؟
کوستاگ بالا میآورد. چيناسکی از بطری نيمه پر شرابی مینوشد و عاقل اندر سفيه نگاه کوستاگ میکند.
کوستاگ: استاد! بهتر نيست پنجره رو يک کم باز کنيد؟ چيناسکی: بد فکری هم نيست. در ضمن، ديگه اون مزخرف رو تحويل من نده. من استاد نيستم، من هنریام. هنری چيناسکی عوضی. (به زور خودش را جابهجا میکند.) خوب يه مکالمهی خوب ... منتظرش بودم.
کوستاگ پنجره را باز میکند. با پارچ شراب میخورد ... شراب میريزد روی لباساش.
کوستاگ: بهتر نبود از پارچ استفاده میکرديد. اين جوری راحتتره. چيناسکی: آره، فکر کنم راست میگی (به دور و برش نگاه میکند) خوب ... کدوم اينا تميزتره؟ (کثيفترين را بر میدارد) آهان، اين خوبه! (شراب را از پارچ میريزد توی ليوان). اون چيه ... دوربين آوردی ازم عکس بگيری؟ کوستاگ: بله. چيناسکی:گوش کن من چند روزه که میخواهم بشاشم.يه بطری خالی برام بيار.
کوستاگ يک بطری خالی پيدا میکند و به او میدهد.
چيناسکی (به سختی و لنگان بلند میشود و پشتاش را به تماشاچی میکند و با نشانهگيری غلط ادرارش را به همه جا میپاشد.) لعنت به اين چلاقی! گوستاک: چرا اين طوری شدين؟ چيناسکی: چهطوری شدم؟ کوستاگ: فلج شدين. چيناسکی: زنام با ماشين زيرم کرد. ( زيپاش را به زور میبندد و مینشيند.) کوستاگ: چهطوری؟ چرا؟ چيناسکی: گفت ديگه نمیتونه تحملام کنه.
کوستاگ مشغول عکاسی میشود.
چيناسکی: از زنام چند تا عکس دارم، میخواهی ببينی؟ کوستاگ: آره، اما قبلاش میخواهم دفترچهيی رو که قولاش رو دادين، ببينم. چيناسکی: قول يعنی چی؟ کوستاگ: استاد! قول! اِ اِ اِ ... چيناسکی: دفعهی آخرت باشه فحش میدی! کوستاگ: بسيار خوب! خوب! ببين رفيق ... قول داده بودی دفترچهی آخرين شعرت رو بدی به من تا ببرم بدم به ناشر، چرا؟ چون ناشر پول چاپ رو قبلا چی؟ بهتون داده ... و من امروز به اين دليل اينجام. چيناسکی: داری خونام رو به جوش میآری. (سيگاری روشن میکند.) کوستاگ: نشون به اون نشونی که ... چيناسکی: نشون بینشون ... مگه تو عکاس مجلهی تايمز نيستی؟ کوستاگ: نه، من کوستاگام. چيناسکی: ... (کمی به چهرهی کوستاگ دقيق میشود) ... (با لبخند) اُه، موسيو! خوشوقتام! (بلند میشود که دست بدهد.) کوستاگ: (دست میدهد) خواهش میکنم ... بفرماييد! به خودتون فشار نياريد! چيناسکی: کور از خدا چی میخواهد؟ دو چشم بينا ... چهقدر خوشحالام که مجلهی تايمز يه عکاس فرستاد تا من بتونم عکاسهای زنام رو بهاش نشون بدهم. کوستاگ: قربان اشتباه کرديد من ... چيناسکی: عکاس عکس رو میشناسه ... پس گفتی میخواهی چند تا عکس از زنام ببينی! کوستاگ: نه، ... خوب بله، خيلی خوشحال میشم که ... چيناسکی: پس برو برش دار! اونجاست، بالای يخچال.
کوستاگ از بالای يخچال آلبومی پيدا میکند.
کوستاگ: اما اينا که برگههای تبليغاتيه ... ببينيد همهاش عکس کفشهای پاشنه بلند و جوراب زنونه است. چيناسکی: اينا رو وقتی از هم جدا شديم، بهام داد. (از زير بالش عکسی بيرون میآورد.) من با اين کفشها میخوابم. شراب میخورم. مست میشم. عشقبازی میکنم بعد میشورمشون. کوستاگ: حالا نوبت دفترچه است؟ چيناسکی: چه دفترچهيی؟ کوستاگ: موسيقی آب گرم! چيناسکی: اين ديگه چه اسم کوفتيه؟ کوستاگ: خواهش میکنم ... میدونم شما اهل مزاح و شوخی و ... چيناسکی: نه، نه ... اشتباهه ... کوستاگ: دوست داريد آدم رو ذوقزده کنيد و ... چيناسکی: اَه ... بترکی! کوستاگ: و میخواهيد شکسته نفسی کنيد ... و ... چيناسکی: آخ آره، شکستهبندی ... يادم اومد ... (چيزی مینويسد.) کوستاگ: ببخشيد؟ چيناسکی: چيز خوبيه! مخصوصا واسهی کسی که مثل من فلج اطفال گرفته باشه. لازماش داشتم، چرا زودتر بهاش فکر نکرده بودم...يه جايیم...يه جايیم طوریش شده. کوستاگ: اختيار داريد! شما فقط يک کم سر حال نيستيد و گرنه ... چيناسکی: (چند عکس ديگر به چيناسکی میدهد.) بيا چند تا عکس خوب ديگه. میتونيد تو روزنامه چاپاش کنيد. کوستاک: (به زور عکسها را میگيرد.) چيناسکی: میخواهی در همين حال ازم عکس بنداز، هان؟ کوستاگ:اينا که فقط ... چيناسکی: (به سختی بلند میشود) میتونی مصاحبهات رو انجام بدی. (با وسايل بازی میکند.) کوستاگ: ببينم تو بعد از موسيقی آب گرم باز هم چيزی نوشتی؟ چيناسکی: من هميشه چيز مینويسم. کوستاگ: طرفدارهات مزاحمات نمیشن؟ چيناسکی: زنها رو میگی؟ کوستاگ: (میخندد) ببين! میدونم که پولات رو حق التأليفی میگيری ... میدونی که لوئيس داره واسهی اين موسيقی آب گرم چه تبليغاتی میکنه ... همه جا پر پوستره و ... تو سايتها همهاش تبليغ و ... کلی کتاب هنوز هيچی نشده پيشفروش کرده و ... بندهی خدا، منتظره تو دفترچهات رو بدی که زودتر کارو رو کنه ... اون به تو اعتماد کرده ... چيناسکی: لوئيس کيه؟
کوستاگ میخندد، خندهی عصبی.
چيناسکی: من به نويسندههای جوون توصيه دارم خوب بنوشن ... تنها نخوابن و سيگار زياد بکشن. اين رو يادداشت کن. گوشات با منه؟ کوستاگ: تو هنوز خودت رو زدی به اون راه ... می دونم نوبل رو خورد کردی تو سر هری پاتر ... میدونم خيلی طرفدار داری. حتا نويسندههای کارکشته ... اما ... چيناسکی: میخواهی بدونی توصيهام به نويسندههای کارکشته چيه؟ کوستاگ: هی رفيق ... چيناسکی: (با خنده) اونا اگه هنوز زندهاند ... به توصيههای من احتياج ندارند. کوستاگ: ديگه کم کم دارم جوش میآرمها! (بلند میشود عکسها را پرت میکند روی ميز.) اون دفترچه رو بده من، بايد برم. چيناسکی: اون ميلی که منو وادار کرد موسيقی آب گرم رو بنويسم، توالت رفتن بود پسر ... برو از تو يخچال دو تا آبجو بيار! دارم کم کم سر حال میشم. کوستاگ: (نفس عميقی میکشد.) پس اعتراف کردی که موسيقی آب گرم وجود خارجی داره؟ (از يخچال دو تا آبجو میآورد.) چيناسکی: وجود خارجی، عين جرج بوش، عين ايدز! کوستاگ: راستی، نظرت راجع به بوش و بیکاری و ژاک شيراک چيه؟ چيناسکی: من بهشون هيچ وقت فکر نمیکنم. اين چيزا حوصلهی منو سر میبره. کوستاگ: پس به چی فکر میکنی؟ چيناسکی: به زنهای مدرن! کوستاک: زنهای مدرن؟ چيناسکی: اونا نمیدونن چهطور لباس بپوشن. کفشاشون وحشتناکه. (شراب میخورد.) کوستاگ: مطمئنايد حالتون ...؟ ... میخواهيد ببرمتون دکتر؟ چيناسکی: (فريادکشان) بینزاکتِ بیادب! کدوم قرمساق بیکلهيی آدم ياردانقلی چاچولبازی مثل تورو فرستاده اينجا ... خودت ديوونهيی ... خودت عقل تو کلهات نيست ... خودت بوی پيف میدی ... پا شدی اومدی خونهی من ... روبهروی من نشستهای، روی صندلی خونهی من نشستهای و صاف صاف تو چشم من نگاه میکنی، به من میگی خروس؟ ... خروس خودتی! زالو! ... اومدهای چی بگيری از من؟ اومدهای اينجا استعداد و هنر من رو با اون دستها ... آه ... با اون دستهای ... دستهای آلودهات بگيری ببری؟ فکر کردهای! خودت مريضی ... خودت بو میدی! بزن به چاک! پشت سرتو هم نگاه نکن ... زود باش! ... چيه؟ چرا اين جوری نگاهام میکنی؟ دستپاچه شدی؟ نه؟ حالا معلوم شد ريگی تو کفشاته ... ريگی تو کفشاته يا نه؟ آره يا نه؟ راستاش رو بگو! میخواستی منو ترور کنی، نه؟ بهام سم بدی ... موسيقی آب گرم رو برداری بزنی به چاک، آره؟ ... بعد هم بگی، من خودم رو ... و تو منو بردی بيمارستان، هان؟ زود باش بلند شو! اون جوری به من نگاه نکن انگار دايناسور ديدی ... فرار کن پدرسوخته از اين خرابشده گورت رو گم کن ... اينجا خونهی يه شاعره؟ آهان! ... افتاد ... (مشروب میخورد.) آخيش ... گلوم چهقدر خشک شده بود ... عين روح تو خبيث! آه، قلبام! کوستاگ: استاد ... ن نه نه ... هی رفيق، بهتری؟ ... معلومه که حالات از من بهتره! اينو جدی میگم. چيناسکی: تو ... تو به من فحش دادی. همهتون هميناين ... تو به من ... به چيناسکی توهين کردی ... تو به غزل و قصيده ... تو يه داس گرفتی دستات اون رو تيکه تيکه کردی ... تو زنها رو کفشاشونو ... من رو ... تيکه تيکه ... سلاخی ... سلاخی کردی ... کوستاگ: (بیحوصله) اَه ... ديگه حوصلهام سر رفت ها ... من چيزی نگفتم که ... زود باش ببينم اون دفترچه رو میدی يا به زور ازت بگيرم؟ چيناسکی: موسيقی آب گرم؟ موسيقی آب گرم به زنها و حقوقشون مربوط میشه.به حق! کوستاگ: واقعا؟ پس برا همينه که اکثر طرفدارهات زنهان! حالا فهميدم. شعرهات راجع به حقوق زنهاست، نه؟ نه؟ نه يا آره؟
چيناسکی نگاه عاقل اندر سفيهی تحويل میدهد.
کوستاگ: (صميمی) نظرت ... نظرت راجع به حقوق زنها تو اجتماع چيه چيناسکی؟ چيناسکی: هر وقت که اونا حاضر شن تو کارواش کار کنن ... پشت گاوآهن راه برن ... عربدهکشها رو از کافهها بيرون بندازن ... تو فاضلآب کار کنن ... هر وقت که حاضر شدن تو جنگ سينههاشون رو جلو گلوله سپر کنن، اون وقت من میمونم خونه ظرف میشورم و کرکهای قالی رو پاک میکنم. کوستاگ: در مورد همينها شعر گفتين؟ چيناسکی: فرقاش چيه؟ تو راجع به هر چيزی بنويسی برات سر و دست میشکنند ... چون معروفی دوستات دارن. تازه میرن جادو جنبلات هم میکنن که به خيالشون تو مال اونها بشی! کوستاگ: کجاست اون دفترچه؟ چيناسکی: کدوم؟ کدومشون؟ کوستاگ: موسيقی آب گرم! چيناسکی: زنام هم دوست داره اون مجموعه رو ... آه ... من عاشق زنام هستم. اون تلفنو میدی به من؟ کوستاگ: (تلفن را میدهد به چيناسکی.) بيا! چيه ؟ چی شده؟ چيناسکی: (شماره میگيرد) الو انی؟ انی؟ سلام. (گوشی را میگذارد.) کوستاگ: چی شد؟ چيناسکی: مثل هميشه قطع کرد. گوش کن! بيا بزنيم بيرون.بريم يه بار. من خيلی وقته که تو اين اتاق لعنتیام. بايد يه هوايی بخورم. کوستاگ: البته اما به شرطی که ... چيناسکی: موسيقی آب گرم هم بهات میدم. تو با من بيا ... آه ... اون حتما الان داره با يکی ... و و حتما کفشهای پاشنهبلندش رو پاش کرده! کوستاگ: بهتره اون دفترچهی شعر رو هم بياريد که من خيالام راحت بشه. چيناسکی: ببين! زنام منو دوست نداره کوستاگ! مگه نه؟ کوستاگ: هنری چيناسکی عزيز! اون ديگه زن تو نيست ... شما از هم جدا شدين ... بيا ...بيا دستات رو بده به من ... پاشو ببينم ... بگو موسيقی آب گرم کجاست؟ (دست چيناسكی را میگيرد.) چيناسکی: (اول بلند میشود، بعد خودش را زمين میاندازد.) نه، اصلا ولاش کن ... تو برو ... بدون من برو مست کن ... من همين جوری خوبام ... حساش رفت. کوستاگ: موسيقی آب گرمو بده چيناسکی ... کشتی منو چيناسکی ... چيناسکی: اون ممه رو لولو برد! (مشروب میخورد، قرص میخورد.) کوستاگ: چی؟ چيناسکی: خيله خوب، اونجاست، زير اون مبل. کوستاگ: (با عجله زير مبل را میگردد و دفترچهيی را بيرون میآورد. ورق میزند ...) اين که همهاش سفيده؟ چيناسکی: خوب پس انتظار داری سياه باشه! کوستاگ: شعرهات کو مرد؟ چيناسکی: هنوز ننوشتمشون. کوستاگ: چی داری میگی؟ چيناسکی: من اونا را تو حافظهام نوشتم ... اينجا. کوستاگ: بسه! بس کن ... کم منو سر کار بذار ... چيناسکی: پاشو برو اون راديو رو روشن کن! کوستاگ: يه راه حل اساسی! اگه شعرها اون طور که میگيد تو حافظهتونه ... همه رو از حفظ بگيد، من مینويسم ... بعد میبرم به لوئيس میدهم. اون هم جواب مردم رو با خيال راحت میده ... ببينيد، اينجا رو نگاه کنيد! (دست داخل کيفاش میکند و برگهی گلاسهيی را بيرون میآورد.) اين پوستر تبليغ کتاب شماست ... هر جا بری، میبينیش ... تو مترو ...تو کتابفروشیها ... دم سينماها، تو کافهها. چيناسکی: تو توالت عمومی چی؟ کوستاگ: داريد منو دست میندازيد؟ چيناسکی: نه، نه، بر عکس ... به نظر من دستشويی جای دنج و راحتی واسه رها کردن مغز از مصيبتهای زندهگيه ... جايی که توش تمرکز داری و هر چی رو گم کرده باشی، بی برو برگرد تو دستشويی پيداش میکنی. واسه همين هر چيزی رو اونجا تبليغ کنند، قطعا يک راست میره تو بهترين جای مغز میشينه و تو حافظه باقی میمونه. درسته؟ کوستاگ: شعرهاتونو بگين ... يکی يکی جلو میريم. (قلم و کاغذ از کيفاش بيرون میآورد.) چيناسکی: (بلند میشود و راديو را به دست کوستاگ میدهد.) بيا روشناش کن! کوستاگ: شما ... شما که به ما نارو نزديد؟
ناگهان صدايی شبيه انفجار میآيد.
کوستاگ و چيناسکی: خدايا! اين چی بود؟
کوستاگ به طرف پنجره میدود و روبهرو را نگاه میکند.
کوستاگ:خدايا! باورتون نمیشه ... اون روبهرو يه مرد دويست کيلويی داره شنا میکنه. صدای انفجار صدای پريدن اون توی آب بود. من تا حالا آدم به اين گندهگی نديدم. يکی ديگهام باهاش هست که فکر کنم صدوپنجاه کيلويی وزناش باشه. به نظرم پسرشه. حالا پسره میخواد بپره ... اوه اوه ...(دو باره صدای انفجار!) عجب منظرهيی! چيناسکی: (بلند میشود و از پنجره بيرون را نگاه میکند.) اين وضع خيلی خطرناکه. کوستاگ : منظورتون چيه؟ چيناسکی: منظورم اينه که از ما با اين حال خمار هر کاری بر میآد. همين که تا حالا بهشون بد و بیراه نگفتيم، خودش خيليه. کوستاک : من که نرمالام ... چيناسکی: يه حال اساسی بايد بهشون بديم. کوستاگ: آره، بعد هم اونا ميان اينجا در رو میکوبند ... اون وقت چهطوری میخواهيم از پس اين همه گوشت بر بيام؟ چيناسکی: آهای خپله! کوستاگ: وای من نيستم ... (از کنار پنجره فرار میکند.) تو رو خدا نه ... من ... من وضعام هيچ خوب نيست. چيناسکی: (کمی شراب میخورد) آهای خپله! شرط میبندم اگه باد در بدی اون خزهها تا برمودا پرواز میکنند. (میخندد.) کوستاگ: ای وای! ... بيايد کنار ... بيايد اينجا ... تا دير نشده چند تا شعر از موسيقی آب گرم رو بگيد ... اونا الان ميان اينجا و حالمون رو جا میآرن. چيناسکی: دارن میآن. کوستاگ: پس شعرها چی؟ چيناسکی: ای بابا! ول کن! ديگه شعر ... شعر ... من فقط شبها حافظهام کار میکنه ... تا شب بايد باهام باشی بلکه به ياد بيارماش و بهات بگم که بنويسی زودتر بذاری بری ... کشتی منو. کوستاگ:تا شب؟ چيناسکی: دارن نزديک میشن. کوستاگ: اصلا به من چه که دلام رو واسهی ادبيات بسوزونم ... (وسايلاش را میبندد.)
صدای دام دام ... راه رفتن مردان سنگينوزن میآيد.
ادامه دارد ...
|
|