|
|
|
|
||||||||||||||
|
خانهی امن من مژگان جعفريان
صدای شکستهگی ... از پايين دو باره صدای داد و بیداد میآد، بدنام يخ کرده، نمیدونم چرا میلرزم ... میدونم همهی اينها به خاطر منه. اين اولين بار نيست که مامان و بابا به خاطر حضور من دعوا میکنن. از بعد از فارغ التحصيلی مدام شاهد اين دعواها بودهام ... بیچاره مامان!
خيلی دنبال کار گشتم و پيدا نشد. آخه، رشتهيی که خوندم زياد به درد بخور نيست. کاری که میتونن بهام بدن منشیگريه، همين ... شاگرد ممتازی هم اينجا به دردم نمیخوره. يکی دو بار امتحان کردم، ولی نمیشد. تو خيلی از اين شرکتهای خصوصی چيزهايی رو از آدم میخوان که برای من سخته ...
صدای شکستهگی ... خوب، بايد شوهر کنم. آره، اين بهترين راه حله ... ولی نه، اين خواستگارها وحشتناکان! من نمیتونم اين طوری انتخاب کنم ... جلسات خواستگاری تو خونه، جلو خونوادهی اونها و من چه طوری میشه؟ خدايا! چی کار کنم؟
چرا اين قدر میلرزم، هوا که سرد نيست. صدای فرياد ...
لباس پوشيدم، از خونه رفتم بيرون. هنوز از کوچه بيرون نرفته بودم که يه دوچرخهسوار از پشت بهام حمله کرد. محکم سرم به ديوار خورد و خون ريخت روی چشمهام ... با دستمال پاکاش کردم و به راهام ادامه دادم. سرم خيلی درد گرفته بود، ولی درد روحی اين حمله بيشتر بود. تو پيادهرو شروع به قدم زدن کردم. چند دقيقه نگذشته بود که صدای بوق يه ماشين توجهام رو جلب کرد. ناخودآگاه به سمت اون چرخيدم، يه ماشين مدل بالا بود و داشت به من اشاره میکرد. فکر کردم نشونی میخواد. بعد فهميدم که نه ... تو چند دقيقهيی که قدم میزدم پنج يا شيش تا ماشين مزاحمام شدن و مجبور شدم تاکسی بگيرم. نمیدونستم کجا برم. سرم درد میکرد و وضع و حال روحیم خيلی به هم ريخته بود ... تا شب تو خيابونها پرسه زدم. ديروقت برگشتم خونه ...
هنوز صدای داد و بیداد میاومد ... چراغ رو خاموش کردم و خوابيدم. آرزو کردم کاش ديگه صبح نشه، يا من ديگه بيدار نشم!
|
|