سال ششم

سی تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عبد الرحيم ثابت

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sabet_rahim

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی (دو)

برگ تازه‌يی از «نفسی بيا و بنشين»

عبد الرحيم ثابت*

 

اشاره: بخش اول اين نوشته را در شماره‌ی 135 می‌توانيد بخوانيد.

 

برای گفت‌وگو در باره‌ی «ريا» شايد نيازی به زمينه‌سازی و مقدمه‌پردازی نباشد. کم و بيش با آن آشناييم و گاه و بی‌گاه به آن آلوده. درد ام‌روز و دی‌روزمان هم نيست. زخمی کهنه و گنديده است که از دير باز بر جان و روان داريم. بحث در باره‌ی خاست‌گاه‌های روانی و فرهنگی و اجتماعی و تاريخی آن پژوهشی و توانی ديگر می‌طلبد.

پيداست که جاری شدن عفونت اين زخم، فساد، گنديده‌گی و آسيب‌های بسياری را در ژرفای جان و روان ما موجب می‌شود. متلاشی شدن شخصيت، يکی از هول‌ناک‌ترين اين آسيب‌هاست. خواست‌ها، باورها، آرزوها و کام‌های واقعی خود را می‌پوشانيم تا خود را به گونه‌يی ديگر وا نماييم. به گونه‌يی که سليقه‌ی رايج و متداول می‌پسندد و خوش می‌دارد. نقاب‌های بسياری داريم. در خور هر مجلس و محفلی نقابی بر چهره می‌زنيم، اما آن سوی اين نقاب‌های بسيار، ما خود کيستيم؟ ما خود هيچ‌ايم. خودِ ما مرده است. چهره‌ی واقعی خويش را ديگر از ياد برده‌ايم. اصلا ديگر چهره نداريم، چون ديگر حتا در خلوت هم خود را با نقاب ديده‌ايم. نقاب ديگر به چهره‌ی ما چسبيده است. چهره‌ی ما، شخصيت ما متلاشی شده است. هول‌ناک نيست؟ نقاب‌های بساری داريم و آن‌ها را به دقت و باريک‌بينی، مناسب هر مجلسی و محفلی به رنگ و نيرنگ آراسته‌ايم.

يکی از کسانی که در رفتارهای ما به دقت نگريسته است و باريک‌بينی ما را در آراستن نقاب‌هايمان با موی‌شکافی مورد مطالعه قرار داده، امام محمد غزالی‌ست. از خلال سطرهای زير، که گزارشی‌ست هول‌انگيز از رفتار ما، در می‌يابيم که چه مايه دقت می‌ورزيم تا نقاب‌های خويش را به رنگی بياميزيم که سليقه‌ی رايج و متداول را خوش می‌آيد. سخن غزالی را بخوانيم: «... روی زرد کند تا پندارند که به شب نخسبد، و خويشتن نزار کند تا پندارند که رياضتی عظيم همی‌کند، و روی گرفته دارد تا پندارند که از اندوه دين چنان شده است، و موی به شانه نکند تا پندارند خود فراغت آن نمی‌دارد و از خود ياد نمی‌آورد، و سخن آهسته گويد و آواز بر ندارد تا پندارند که آن وقار دين است اندر دل وی، و لب هواسيده (خشک) دارد تا پندارند که روزه دارد ...»1

طبيعت و سرشت خود را انکار می‌کنيم. بر خواست‌ها و آرزوهای خويش رنگی می‌زنيم که زمانه می‌پسندد. قالبی فراخور پسند رايج و متداول بر سر راه نهر وجود خويش می‌نهيم. در بستر ملالت‌خيز تکرار و تصنع، جاری می‌شويم. تنوع جان‌ها و رنگارنگی خواست‌ها و سليقه‌هايمان را به هوای سليقه‌ها و خواست‌های معمول و متداول، رنگی از يک‌نواختی و تصنع و تکرار می‌زنيم. مواظب آن‌ايم و سخت خود را می‌پاييم که مباد رفتار و کردار ما از مرزهای سليقه‌ی رايج فراتر رود! مباد که ديگران در باره‌ی باورها و شيوه‌ی زنده‌گی‌مان چنان بينديشند و چنين نينديشند، آن بگويند و اين نگويند! باری، سطرهای زير از غزالی را بخوانيم تا ببينيم و بدانيم که بر جان و روان خود چه می‌کنيم و چه‌ها که نمی‌کنيم! «... چون کسی از دور پديد آيد، آهسته برود و سر اندر پيش افکند و شيخ‌وار رفتن گيرد، تا نگويند که وی از اهل غفلت است، و پندارند که وی در ميان راه نيز در کار دين است. و اگر بخواهد خنديد، فرو گيرد، تا نگويند که هزل بر وی غالب است، يا مزاحی نکند از بيم آن که گويند هزل می‌گويد. يا بادی [آهی] سرد بر کشد و استغفار بکند و بگويد: "سبحان الله از اين غفلت آدمی! ما را چه جای غفلت است باز آن که ما را فرا پيش است!" و حق تعالا از دل وی داند که اگر تنها بودی اين استغفار نکردی و اين تاسف نخوردی.»2

اين تنها غزالی نيست که رفتارهای تصنعی و ساخته‌گی و رياکارانه‌ی ما را فرا يادمان می‌آورد، سعدی نيز آيينه‌ی کلام خود را روياروی ما می‌نهد تا چهره‌ی خويش را، يا به تعبيری درست‌تر چند چهره‌گی و بی چهره‌گی خويش را، در آن ببينيم. اين حکايت از سعدی را بخوانيم:

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کم‌تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز بر خاستند بيش از آن کرد که عادت او. تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند ... چون به مقام خويش باز آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت. گفت: "ای پدر! باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟" گفت: "در نظر ايشان چيزی نخوردم که به کار آيد." گفت: "نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که به کار آيد!" ...3

اين زاهد خودِ ماييم که در هزار لای در هم و پيچيده‌يی از انبوه تناقض‌ها، پيوسته در پشت نقاب‌ها روزگار می‌گذرانيم. هنگام تعويض نقاب‌ها هم ناگاه «پسری يا دختری صاحب فراست» از کمين هوش‌مندی بيرون می‌جهد و با تيغ ِ آخته‌ی طنز و طيبت، بر رفتارهای تناقض‌آميز ما هجوم می‌آرد.

تيغ طنز سعدی هم‌چنان آخته است و رياکاری و فريب را نشانه می‌گيرد. درخشش تيغ طنز او در اين حکايت کوتاه نيز انعکاس يافته. رفتار عابدِ بی‌نوای اين حکايت، تأمل‌برانگيز است و فرجام تلخ او ترحم‌انگيز:

عابدی را پادشاهی طلب کرد. انديشيد که داروی بخورم تا ضعيف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زيادت کند. آورده‌اند که داروی قاتل بخورد و بمرد.4

در شرائطی که دروغ و ريا بر روابط ميان ما حکم می‌کند نه هيچ کس به درستی می‌تواند ما را بشناسد، و نه ما می‌توانيم ديگر کسان را به درستی بشناسيم. آن‌چه از يک‌ديگر می‌بينيم نقابی‌ست که بر چهره زده‌ايم. عرصه‌ی تيره و آلوده به گرد و غبار ريا، عرصه‌ی شناخت و تفاهم نيست، بل‌که ميدان سوء تفاهم‌های مدام و پيوسته است. ناگاه با اندوه و شگفتی در می‌يابيم آن‌چه بدان دل بسته بوديم تنها نقابی بوده است بر چهره‌يی. سعدی در پايان حکايت اخير، ضمن بيتی، سرشت رياکار و تودرتوی ما را به پياز همانند می‌کند. اين تمثيل برای واکاوی روان ما، تمثيلی بليغ است. شايد هيچ تمثيل ديگری نتواند نهان پيچيده و پنهان کار ما را اين گونه به روشنی به نمايش بگذارد. پرده بر پرده، هفت پرده می‌آويزيم در پيش چهره‌ی واقعی‌مان. اگر دستی پرده‌ها را يک يک بر گيرد، در پشت پرده‌ی هفتم در نهانی‌ترين بخش جان ما به هيچ می‌رسد! هم‌چون پياز که پوست بر پوست و پرده بر پرده است و در ميان هيچ دارد. پس چهره‌ی واقعی ما کجاست؟ چهره‌ی واقعی ما ديگر مرده است. روزی بود و اکنون ديگر نيست. در پشت انبوه پرده‌ها در نبود نور و نوا و نفس آرام و به تدريج مرده است. هيچ نيستيم جز انبوه نقاب‌هايمان. جز انبوه پرده‌هايی که آويخته‌ايم پشت در پشت. سعدی با اين تمثيل گزنده و گويا، ما را از واقعه‌يی هول‌ناک خبر می‌کند: «تلاشی شخصيت».

پايان سخن را با دو بيت مورد اشاره آذين می‌بنديم:

آن که چون پسته ديدم‌اش همه مغز پوست بر پوست بود هم‌چو پياز

پارسايانِ روی در مخلوق پشت بر قبله می‌کنند نماز (کليات، ص 79)

* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانش‌آموخته‌ی دكترای ادبيات فارسی از دانش‌گاه شيراز است.

 

منابع:

1.       کيميای سعادت، ابو حامد محمد غزالی، به کوشش حسين خديوجم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1378، ج 2، ص 212 .

2.       همان، ص 220 .

3.       کليات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، امير کبير، تهران، 1367، ص 73 .

4.       همان، ص 79 .

Ç

 

   آثار شماره‌ی «137»

 

   ياد

ذات زلال و جنون بازی‌گری

نامه‌ها

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (سه)

   هنرهای تصويری

به سوی منفی دل‌تنگی

   زنان پارس

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (سه)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

داستان هفتواد

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی (دو)

   ادبيات داستانی

كسی يا چيزی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چند اثر از دو شاعر

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

يك خط و يازده نقطه

بوی تن‌اش

عشق‌های گريه‌دار!

شعرهای بن‌بست ستاره

زن، تاريكی، كلمات

بايد از يزدان آموخت و سوزاند!