سال ششم

سی تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

يزدان سلحشور

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی قديمی‌اش در اينترنت:

yazdan_sl.persianblog.ir

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بايد از يزدان ... آموخت و سوزاند!

نگاهی به داستان «از شيطان آموخت و سوزاند»، نوشته‌ی فرخنده آقايی، نشر ققنوس، 1386

يزدان سلحشور

 

چهارشنبه، 29 خرداد

دو باره برگشته‌ام به سير تسلسل نام‌ها. كبوتر ارشدی زنگ می‌زند به هم‌راهم. بعد زنگ می‌زند به ثابت‌ام. وسط دو تا زنگ گفته‌ام كه خانه‌ام، و اين كه آنتن نمی‌دهد اين‌جا. می‌گويد كه كسی را سراغ دارم معرفی كنم برای نقد يك كتاب. "چه كتابی؟" می‌گويد داستان است. می‌شنوم آقايی‌پور. فكر می‌كنم از همين جديدهاست. سه دقيقه بعد، فركانس گوش‌ام می‌آيد سر جايش. فرخنده آقايی‌ست. می‌گويم: "خودم!" احتمالا به اين دليل كه فركانس مغزم هنوز نيامده سر جايش. كتاب را نخوانده‌ام، اما ارشدی خوانده. دو سال قبل خوانده. می‌خواهم زير زبان‌اش را منتقل كنم به روی زبان‌اش، پلات را بفهمم. می‌گويد دو باره می‌خواهد بخواندش. می‌گويد كه جمعه، كتاب را می‌رساند دست‌ام. تشكر می‌كنم و البته از خودم بدم می‌آيد كه نتوانسته‌ام زير زبان‌كشی كنم. می‌گويند اين‌جور چيزها خدادادی‌ست. لابد من ندارم. ارشدی قطع می‌كند. يك بار سلامی داشته‌ايم و عليكی در مجلس شعر دوشنبه‌ها. اين دومين‌بار است كه تلفنی حرف می‌زنيم. ياد فريدون ارشدی می‌افتم كه با هم پاييز 72 رفتيم زيرزمين براهنی تا پوشه‌های ترجمه‌هايش از شعرهای شيركو بی‌كس را از دكتر بگيرد كه ظاهرا آخرش هم نگرفت و از ايران رفت. كرد بود و روز گزينش‌ام در كانون پرورش فكری به دادم رسيده بود و گرا داده بود كه چه می‌پرسند، و البته آن‌ها چيزهای ديگری پرسيده بودند سال 71. ياد 58 می‌افتم كه اول بار عضو كتاب‌خانه‌ی كانون شده بودم در باغ محتشم رشت و بيرون كتاب‌خانه، بهروز بقايی داشت «آدم آدم است» برشت را توی پارك اجرا می‌كرد. پنجاه متر آن طرف‌تر، كتاب‌فروشی سياری بود كه توی بساط‌اش از آل‌احمد كتاب‌هايی بود و غرب‌زده‌گی را خريده بودم و توی فهرست كتاب‌های آن انتشاراتی، يك «آقايی» هم بود. توی دهه‌ی شصت فكر می‌كردم كه آن «آقايی» فرخنده آقايی‌ست، اما احتمالا اشتباه كرده بودم. متولد 1335 است و بعيد است كه ... شايد هم نه، اما آن فرخنده آقايی دهه‌ی شصت، حتما همين فرخنده آقايی‌ست. همان‌كه خبرهايش در دوهفته‌نامه‌ی آدينه می‌خورد كه مسؤول صفحات شعرش حميد مصدق بود و بعدها جايش را به اشكوری داد. حتما همان است. حافظه‌ام را اين روزها از دست داده‌ام يا كم‌كم دارم از دست می‌دهم، درست مثل همان شخصيت «از شيطان آموخت و سوزاند»، اما می‌شود درست‌اش كرد، بايد بشود.

 

جمعه، 31 خرداد

عنايت سميعی دارد در باره‌ی استعاره حرف می‌زند. كبوتر ارشدی آن گوشه است. پشت به ستون داده و گوش می‌دهد. مكان جلسه: گيشا، اول‌اش، طبقه‌ی ... يادم رفته. دو باره يادم رفته. به نظرم اين استعاره‌ی خوبی برای آموختن و سوزاندن است. هنوز كتاب به دست‌ام نرسيده. ارشدی نياورده. دليل‌اش را همين چند دقيقه قبل گفته يا شايد هم بعد. به هر حال، حالا سميعی سخن‌رانی‌اش تمام شده. نشسته‌ايم در اتاق سيگاری‌ها، دود می‌شويم. مكان نقد كتاب آقايی هم همين‌جاست. ده روز بعد. ارشدی می‌گويد: "هرجا بخواهيد كتاب را می‌آورم، فقط نگوييد نشست دوشنبه. آرياشهر دور است. وقت‌اش دير است." نشست: سه تير ماه، مهمان: كاظم سادات اشكوری. باز هم تسلسل نام‌ها. می‌گويم: "بياييد. مترو هست."

 

دوشنبه، 3 تير

نمی‌آيد اما ... كتاب می‌آيد. صبح زنگ می‌زند خانمی از ره‌ياب، خانم ابراهيمی. كتاب را با پيك می‌فرستد به محل نشست. فرخنده آقايی و اشكوری باز با هم می‌رسند. انگار 87 نيست، 66 است. اشكوری 70 ساله شده. اولين بار كه ديدم‌اش 19 ساله بودم و او يحتمل 49 ساله. جدلی كرديم و بيرون آمدم. سركوهی طوری نگاه‌ام می‌كرد انگار از پشت كوه آمدم. البته درست فكر می‌كرد: رشت پشت كوه تهران بود.

 

سه‌شنبه، 4 تير

دارم كتاب را می‌خوانم. يك‌جورهايی روايت خود من است در دهه‌ی هفتاد با اين فرق كه روايت من احتمالا اسم‌اش می‌شود اين: «از يزدان آموخت و سوزاند.» 21 مرداد 77، تقريبا با لگد پرت شدم بيرون، از فرهنگ‌سرای شفق. فاصله‌اش تا فرهنگ‌سرای انديشه كه آقايی توی كتاب‌اش آورده، ده دقيقه راه، با ماشين است. زمان خوبی را انتخاب كرده برای روايت‌اش. دنيا در حال عوض شدن است. خشايار اعتمادی با دهان داريوش می‌خواند و علی معلم سعی می‌كند شبيه جنتی عطايی ترانه بگويد. ابی و معين هم با سلام و صلوات از دهان چند خواننده‌ی بی‌نام سر در آورده‌اند. هنوز برای خاتمی كف می‌زنند و دخترهای جوان عكس‌اش را شب‌ها زير بالش می‌گذارند و خواب‌های طلايی می‌بينند. رئيس فرهنگ‌سرا می‌گويد: "ما يك مدير روابط عمومی می‌خواهيم كه به زبان مسلط باشد تا با مراكز فرهنگی غربی در ارتباط باشيم." طوری حرف می‌زند انگار وزير امور خارجه است، و شوت می‌شوم بيرون، بعد از يك سال كار. و البته چند ماهی هم‌اتاق شدن با يك دانش‌جوی قطع نخاعی در خواب‌گاه دانش‌گاه تهران كه به لطف برادرش كه مسؤول حساب‌داری فرهنگ‌سراست، اتاق‌اش را با من قسمت كرده.

به نظرم می‌رسد كه آقايی يك مشكل بزرگ را در اين كتاب حل كرده، مشكلی كه هميشه يك گرفتاری‌ست برای نويسنده‌ی ايرانی: انطباق وضعيت داستانی مدرن با وضعيت ايرانی خودمان. هميشه فكر می‌كردم مگر اين تهران كوفتی چه‌قدر فرق دارد با نيويورك كه ما تا می‌خواهيم همان چيزی را كه اين‌جا اتفاق می‌افتد با همان نگاه به «شخصيت» به «وضعيت» بنويسيم، گند می‌زنيم؟ بهرام صادقی البته در دهه‌ی سی اين مشكل را حل كرد، اما دنيا ... حالا عوض شده. ديگر زياد نمی‌شود زياد روی آن شگردها حساب كرد.

 

چهارشنبه، 5 تير

تازه می‌فهمم چرا ارشدی از بروز دادن پلات طفره رفت. كار پلات ندارد. فقط نخ باريكی وجود دارد كه شخصيت «آس و پاس» و ويران اين زن را در يك دوره‌ی محدود زمانی، در يك جغرافيای محدود، و البته حجم خاطرات محدود، به اين طرف و آن طرف می‌برد. پس من مشكلی در زير زبان‌كشی ندارم. بايد يك بار ديگر سر رمانی كه پلات‌اش مشخص است، از ارشدی پرس و جويی كنم. پرس و جو استعدادهای آدم را مشخص می‌كند.

 

پنج‌شنبه، 6 تير

پرس و جو شده بودم. گفته بودم كه در «بايا» با فرخنده حاجی‌زاده كار كرده‌ام. بزرگ‌واری كه آن طرف ميز نشسته بود، گفته بود: "فرخنده آقايی؟" "نه! فرخنده حاجی‌زاده." "مگر چند تا فرخنده توی بساط شما روشن‌فكرهاست!" از اين كه جزء يك گروهی بالاخره حساب شده بودم، خوش‌حال بودم. سال 58، چون جزء هيچ گروهی توی مدرسه نبودم به محض كتك‌كاری هفته‌گی – كه معمولا با صدور يك اعلاميه‌ی جديد توسط گروه‌های اين طرفی يا آن طرفی شروع می‌شد – كتك می‌خوردم. بعد كه اعلاميه‌ی يكی از گروه‌ها را به خانه بردم، از پدرم هم كتك خوردم. "احمق! مگر صد بار نگفتم كه اعلاميه دست‌ات نبينم، حالا هر خری كه می‌خواهد باشد." به آن بزرگ‌وار گفته بودم كه هيچ طرفی نيستم. باور كنيد! فقط می‌خواهم زنده‌گی‌ام را بچرخانم و البته ... بنويسم. گفته بود: "برای همين با فرخنده آقايی ضدانقلاب كار می‌كردی؟" گفته بودم: "فرخنده حاجی‌زاده." گفته بود: "چه فرقی می‌كند، فرخنده فرخنده است!" و حالا واقعا با فرخنده آقايی دارم هم‌كاری می‌كنم. خوب! آخرش چه می‌شود؟ خيلی دل‌ام می‌خواهد كه تعريف كنم از اين كارش، چون بالاخره روايت همه‌ی ماست، همه‌ی من است. [يك دفعه ديدم يادم رفت كه ديگر 58 نيست، گفتم: "ما"!] اما نمی‌شود. نوع روايت جالب است با اين همه به نظر كُند می‌آيد. ماجراها جالب‌اند. با اين همه وقتی توی روايت‌اش هفت هشت روز را پشت سر هم می‌خوانی، ديگر جذابيت‌شان را از دست می‌دهند. درست است كه تصوير يك زنده‌گی‌ست، اما «وضعيت ثانويه» تقريبا در كار به چشم نمی‌خورد. هرچه هست «وضعيت اوليه» است، حت وقتی داستان تمام می‌شود، هيچ اتفاق خاصی نمی‌افتد.

 

شنبه، 8 تير

دو باره انگشت اشاره‌ی دست چپ‌ام بی‌حس شده. احتمالا همان جريان 86 است و 85. كم‌كم می‌رسد به بقيه‌ی انگشت‌ها. دو باره كلمات دارند از يادم می‌روند مثل 86، مثل 85. هميشه بايد يك شش جلدی معين كنار دست‌ام باشد تا املای درست را از تويش پيدا كنم. خوب! حكايت اين كتاب تقريبا همان چيزی‌ست كه برای خودم پيش آمده، وقتی كه آقايی می‌نويسد: «ام‌روز تمام مدت در سالن مرجع بودم. خيلی از لغت‌ها را فراموش كرده‌ام. گاهی ساده‌ترين لغت‌ها را به ياد نمی‌آورم. بعد از سال‌ها می‌خواهم ببينم چه مقدار از درس‌ها را به ياد می‌آورم.» از اين نظر شايد به‌تر باشد كه در باره‌اش حرف نزنم. از يك طرف، از كار خوش‌ام آمده، از طرف ديگر، به عنوان يك رمان قانع‌ام نمی‌كند. خوب! خيلی چيزها دارد كه كارهای ديگران – ديگر خانم‌هايی كه می‌نويسند اين روزها يا نوشته‌اند دی‌روزها – ندارد. روايت زمانه است. دوران تحول را خوب نشان می‌دهد بدون آن كه سرراست برود سراغ قضيه. به قول گلشيری می‌زند بغل هدف تا ما به هدف نگاه كنيم و بگوييم ديدی نزدی! و استفاده از قيمت‌ها و هزينه‌ها به عنوان يك ابزار روايت، كه يادم هست يكی از فلش‌فيكشن‌هايی كه در نشست‌های گلشيری خوانده شد، همين قيمت‌ها، در كم‌تر از بيست سطر، يك داستان كوتاه ساخته بود. كار، البته آمريكايی بود. تصويری كه آقايی از تهران نشان می‌دهد هم شبيه يك كلان‌شهر بزرگ مثل نيويورك است. شخصيتی هم كه ارائه می‌دهد آدم را ياد شخصيت دختر «آن‌ها به اسب شليك نمی‌كنند، می‌‌كنند؟» هوراس مك‌كوی می‌اندازد. مك‌كوی آن رمان را قبل از جنگ جهانی دوم نوشت. خوب! به نظر می‌رسد كه كشور خيلی كُند حركت می‌كند، درست مثل اين قطار تندرو كه من توش نشسته‌ام و مسير زنجان به تهران را چهار ساعت و 45 دقيقه‌يی آمده، LCDهايش هم «دسپرادو» رودريگز را دارند پخش می‌كنند. هر چه‌قدر كه اين فيلم ريتم تندی دارد، «از شيطان آموخت و سوزاند» ريتم‌اش كند است. می‌شود دليل آورد كه اين كندی، كندی ريتم زنده‌گی‌ست، اما روزگار اين‌طور دليل‌ها گذشته. داستان داستان است. به قول «موآم» هر كاری كه می‌خواهی بكن، فقط اين فرصت را به خواننده‌ات نده كه حتا به ذهن‌اش خطور كند كه دقيقه‌يی رمان را زمين بگذارد!

 

دوشنبه، 10 تير

می‌خواهم زنگ بزنم به ارشدی و عذری بياورم و جيم شوم از نشست، از نقد، از حضور. هم‌راه‌ام زنگ می‌خورد. يكی از دوستان است، می‌گويد: "سه روز قبل، زير يكی از اين پل‌ها پيدايش كرده‌اند. دو روز هم در پزشكی قانونی بوده و آخرش، ته كيف‌اش شماره‌ی خانه‌ی قبلی‌ام را پيدا كرده‌اند و آن‌جا هم شماره‌ی فعلی‌ام را داده‌اند." می‌گويد: "كاری‌ش نمی‌شود كرد! ديگر عادت كرده‌ايم. تقريبا روز به روز شده. چند سال قبل هم بود، اما كم بود. شهرزاد كه يادت هست؟" يادم هست وقتی توی آن زيرزمين رطوبت‌زده‌ی فرزانه ارسطو، دل‌اش خوش بوده يك وعده غذای گرم و از آن زنی كه روزی ملكه‌ی زيبايی هيپی‌های دنيا بود، هيچ نمانده بود مگر چند مشت قرص روان‌گردان و يك هيكل درب و داغان كه توی لباس‌هايی كه خودش از بريدن و دوختن لباس‌های قديمی دوخت ايتاليايش جمع و جور كرده بوده، شبيه پيرزن‌های نمايش‌نامه‌ی مكبث شده بود. كسی كه می‌توانست ترجمه كند. خوب فيلم‌نامه اديت می‌كرد، شعرهايش – ای! پر بدك نبود – اما اجازه‌ی پول در آوردن در اين كشور را نداشت و فقط خاطره‌ی «مسعود» برای‌اش مانده بود كه بگويد: "از ايتاليا كه آمدم، مسعود آمد پيش‌وازم تو مهرآباد." و مسعود گفته بود: "به من چه؟ برود بميرد." مظهر مردانی، استاد كيميايی! و توی خيابان مرده بود زير يك پل. هيچ كس كاری نكرده بود. خودم به حافظ موسوی گفته بودم كه كانون نويسنده‌گان كاری كند، اما ... حالا ... می‌گويد: "اين يكی كه تازه نويسنده هم نبود." يادم می‌آيد وقتی از لس‌آنجلس آمد، وضع‌اش بد نبود. خانه‌يی اجاره كرده بود و توی يك دار الترجمه كار می‌كرد، اما يك يارو، توی عشق و عاشقی، هرچه داشت و نداشت بالا كشيد و غيب شد. دچار حمله‌ی عصبی شد و دست راست‌اش از كار افتاد. شغل‌اش را از دست داد و كارش به خوابيدن تو خيابان‌ها كشيد، و حالا هم ... كه مرده بود! آقايی يك داستان نوشته برای اين‌ها. دوست دارم بگويم كه اين مهم است. شايد برای همين باشد كه حالا اين‌جا هستم، كه حالا دارم اين حرف‌ها را روی كاغذ می‌خوانم، و می‌دانم كه دور تسلسل نام‌ها هنوز ادامه دارد، و می‌دانم كه اين كار اصلا شبيه نقد نيست، و می‌دانم كه كلمات را، نشانی‌ها را كم‌كم دارم فراموش می‌كنم. آدم‌ها بدون خاطرات‌شان می‌ميرند. شايد به همين دليل است كه آدم‌های سالم و ميان‌سال به محض اين كه آلزايمر می‌گيرند، چند ماهی بيش‌تر دوام نمی‌آورند. كاری‌ش نمی‌شود كرد. اين روزها بايد با شيطان رفاقت كرد. اين روزها، بايد از يزدان آموخت و سوزاند!

  

Ç

 

   آثار شماره‌ی «137»

 

   ياد

ذات زلال و جنون بازی‌گری

نامه‌ها

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (سه)

   هنرهای تصويری

به سوی منفی دل‌تنگی

   زنان پارس

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (سه)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

داستان هفتواد

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی (دو)

   ادبيات داستانی

كسی يا چيزی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چند اثر از دو شاعر

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

يك خط و يازده نقطه

بوی تن‌اش

عشق‌های گريه‌دار!

شعرهای بن‌بست ستاره

زن، تاريكی، كلمات

بايد از يزدان آموخت و سوزاند!